تقاص

نفرینِ کی پشتِ سرم بوده؟
دارم تقاصِ چی رُ پس می‌دم؟

لعنت به بیداری! که می‌دونه
تو خواب هم بویِ قفس می‌دم
ادامه نوشته

می‌ترسم

آفت به جونِ باغ افتاده
دارن گُلا دل‌ناگرون می‌شن

باید بترسن ساقه‌ها وقتی
هیزم‌شکن‌ها باغبون می‌شن

بارونُ می‌شه زیرِ دوشِ سرد پیدا کرد
رنگین‌کمونُ می‌شه لم داد و تماشا کرد

طوفان ولی از جنسِ بازی با عروسک نیست
تو قصه‌های خاله‌های مهدِ کودک نیست

دارن درختا سرنگون می‌شن
گنجشککا دل‌ناگرون می‌شن

مشکوکه حالِ باغ، مشکوکم
وقتی کلاغا مهربون می‌شن

مرجان! عشق تو مرا کشت

چهار نفری، دست هم را گرفتیم و عقب‌عقب به آب زدیم. تلوتلو که می‌خوردیم، حس اردکی را داشتم با یک‌دست لباسِ استرچِ کلفت که یک سیلندر اکسیژن و 11کیلو وزنه به کمرش بسته شده باشد. آب خنک، بدجوری مورمورمان می‌کند. لباس که خیس می‌شود، لایه‌ای از آب بین لباس و بدن، حایل می‌شود و عایق. این لایه، گرما را از خود بدن می‌گیرد و حرارتی مطبوع و ملایم به آن برمی‌گرداند. گرم که می‌شویم، می‌ایستیم و علامت‌ها را مرور می‌کنیم. با چسباندن نوک انگشت سبابه به شست، یک دایره می‌سازیم و به سمت هم پرت می‌کنیم، این یعنی: اوکی! پنجه را باز می‌کنیم و شست و انگشت کوچک را  حول محورِ مچ، بالا و پایین می‌بریم، این یعنی: مشکل دارم! و الخ.

برای تمرین و تطابق، سر شیلنگ اکسیژنِ خشک را توی دهانمان می‌گذاریم، سرمان را زیر آب می‌کنیم و نفس می‌کشیم. یک چیزی مثل لثه‌ی مصنوعی چسبانده‌اند سر شلنگ که باید محکم گازش بزنی و فرآیند حیاتی تنفس و مهم‌تر از آن خالی‌کردن احتمالی آب دهان را از همین راه انجام بدهی. بامزه‌تر از آن، روش جلوگیری از بخارگرفتگی عینک است. می‌گویند اسپری مخصوصی نیاز دارد که آمریکایی است و قاعدتا مشمول تحریم. رفیق حرفه‌ای، در حالی که دست به دهان برده است، سه نفر دیگر را وادار می‌کند با بزاق‌شان، عینک را اندود کنند و با آب دریا بشویند. تضمین می‌دهد که از مدل آمریکایی بهتر جواب می‌دهد. طبیعتا لحظات نمکینی است که چهار اردک خوش‌ذوق، عینک‌های ضد آب و هوایشان را با وسواس، بخارزدایی می‌کنند و لطیفه می‌گویند. البته پیاز داغش را رفیقمان زیاد کرده است، این اسپری در اصل همان خمیردندان بدون فلوراید است که نقشش را بزاق به‌خوبی ایفا می‌کند.

بزرگ‌ترین تجربه‌ی این ضیافت، «نفس‌کشیدن زیر آب» است. تجربه‌های دیگر هم اگرچه فرع قصه‌اند اما جذاب و ارزیدنی. این‌که نتوانی حتا با دوستان صمیمی جز به زبان اشاره سخن بگویی، چیز غریبی نیست. حتا تحمل فشار زیاد و البته یک‌نواخت بر تمام بدن و کندشدن فعالیت سیستم عصبی، بی‌بدیل نیست. ظاهرا فرانسوی‌ها برای استراحت مغز هنگام غواصی، اصطلاح «مارتینی‌شدن» را جعل کرده‌اند. یعنی یک‌ساعت غواصی همان‌قدر فعالیت سیستم عصبی را کند می‌کند که یک لیوان مارتینی! و البته این یکی هرچند مشمول تحریم نیست، اما حرمت دارد...

ادامه نوشته

147/ نه زندگی، نه مرگ

یا زندگی
یا مرگ
چیزی میانِ این دو وسعت نیست
.
.
چیزی به‌جز حالی که من دارم...

146/ قرنطینه

همین‌که می‌دانم
کسی شبیه تو نیست
چقدر دلهره‌آورتر از نبودنِ توست.

اسم تو را بردم، گلویم سوخت

شامِ غریبان، شامِ آخر نیست، می‌دانم
هر روز از این خانه، خون تازه می‌جوشد

قاتل به خون‌خواهی‌ت دارد خطبه می‌خواند
هر روز از محراب‌ها، خمیازه می‌جوشد

«و کل ارض کربلا»
یعنی: امیدی هست...
یعنی: حقیقت در خیالِ بقچه‌ی خولی نمی‌گنجد
در بندبند روزگاران
           نی‌سواری می‌کند تا روز رستاخیز
پر می‌کند موسیقیِ نابش، نیستان را

هر روز، عاشوراست
جسمِ تو را دیروز
جانِ تو را هروقت ظلمی هست...

داغبان

برای زهره و حمید

یک‌نفر دارد
آبیاری می‌کند سنگِ مزاری را
زیرِ لب آواز می‌خوانَد:
«هیچ‌کس را لایقِ قلبت نمی‌یابم...»
 
یک‌نفر دارد برای خنده‌اش تابوت می‌سازد
می‌گذارد با صنوبرها، قرارِ بی‌قراری را

ظلمت‌آبادی‌ست گیسویش
بر سرِ هر رهگذر، یک شاعرِ شوریده دارد شعر می‌خواند

یک‌نفر دارد
یک نهالِ شانزده‌ساله
در ردیفِ کرت‌های کهنه می‌کارد

هیبت این لحظه‌ها را هیچ‌ ایوبی نمی‌فهمد
زیرِ لب آواز می‌خوانَم:
«عشق را خاکستری باید تماشا کرد
مرد را در جذبه‌ی اندوه باید دید...»

 
هر که را سهمی‌ست از این باغ
قسمتِ ما داغ‌بانیِ صنوبرهاست
خم‌شدن در زیرِ تابوتی که سنگین نیست.

145/ سندروم پاهای بی‌قرار

سفر،مجالِ نپوسیدن است
خواهم رفت
از این کویر به مردابِ انزلی حتا.‏

صنوبری که تو باشی/ 6

غلط نزیستم اما درست خواهم مرد
خمیده بر سرِ صندوقِ پست خواهم مرد

همین‌قدَر که بفهمی، که باورت بشود
به‌شیوه‌ای که سزاورِ توست خواهم مرد
.
.
.

صنوبری که تو باشی/ 5

محک بزن به نگاهی، دوباره صبرِ مرا
بگیر در ضربانت، فشارِ قبرِ مرا

ویارِ صاعقه دارم، مجالِ آهی نیست
نخواه جمع کنی تکه‌های ابرِ مرا

فقط به دردِ تو می‌خورد، می‌خورَد یعنی
چنین تباه نکن شانه‌ی ستبرِ مرا
.
.
.

صنوبری که تو باشی/ 4

قرار بود حنابسته‌ی جنون بشود
کنارِ حوض بماند، چهل‌ستون بشود

کنارِ حوض به فواره‌ها نگاه کند
قرار بود که در اوج، سرنگون بشود

نه این‌که روضه بخواند، سراب گریه کند
نه این‌که حرمله‌ی کودکِ درون بشود
.
.

خوشا حماسه که می‌بارد از نگاهِ تبر
بدا صنوبر اگر لحظه‌ای زبون بشود

چنان بخند که شوقِ بهار شره کند
چنان برقص که آغوشِ باغ، خون بشود
.
.
.

صنوبری که تو باشی/ 3

پدرانم کیمیاگر بودند
در هیاتی غریب
که از کودکان زَهره می‌بُرد
هر شب با رویایِ طلا خفتند
و صبح از کاسه‌ی مسین شیر نوشیدند.

از دامان خرافه و خیال بازآمده‌ام
با اسم رمزی که ققنوس بود.

مرا به اکسیژنِ کلاردشت چکار؟
یک تکه آهن، برای زنگ‌زدن
خیالی خیس می‌خواهد،
و گلبول‌های قرمزی که نایِ ناله نداشته باشد.

سرفه می‌کنم خیالِ بوسه را
و کرانه‌های زخمیِ شب را نقش می‌زنم،
با بزاقِ مرده‌ای –که منم...

می‌گذرم از دستانی
که آخرین نسترنِ باغچه را
در شروه‌های زخمی‌ام انداختند.

نفسم را حبس می‌کنم
در ابدیتی
که از اندوهِ صنوبرها بالا می‌رود.


چقدر رنج کشیدم من از سکوتِ خودم
چقدر زخم شدم در کویرِ لوتِ خودم

چقدر بی‌ تو دویدم، نیافتم اما
منی که گم‌شده در تارِ عنکبوتِ خودم

اگر که چلّه نشستم، به آسمان رفتم
اگر هلاک شدم در تبِ قنوتِ خودم

صنوبری که تو باشی –که نیستی یعنی-
هنوز شاکی‌ام از شیوه‌ی هبوطِ خودم
.
.
.

صنوبری که تو باشی/ 2

چقدر حوصله‌ی واژه‌هام تنگ شده
چقدر شروه بخوانَد دلی که سنگ شده؟

چقدر گم‌شده پیدا کند؟ چقدر خسوف؟
چقدر خال بکوبم؟ تنم پلنگ شده!

که این زمانه برای کسی رمق نگذاشت
تمام خاطره‌هایم پر از سرنگ شده

قرار بود بماند صدا، نماند مگر
صدای خسته‌ی گنجشک‌های رنگ‌شده
.
.
.

صنوبری که تو باشی/1

قرار بود فقط یک‌نفر زمین بخورد
و دیگری برود چایِ دارچین بخورد

نه این‌که مست کند، شوکران شود عرقش
نه این‌که روح شود، ذره ذره چین بخورد

به‌جای این‌که بجنگد، رها شود، برود
فقط سکوت کند، از خودش کمین بخورد

فقط سکوت کند، در خودش فرو برود
فقط سکوت کند، فحش ... بخورد
.
.
.

پیش‌درآمد

رفیق! گریه نکن‏‌‏‏!‏
قرار بود فقط یک‌نفر...‌‌‏


کاغذ دیواری / غزل

دارم به پایان‌های تکراری می‌اندیشم
دارم به لحنِ «دوستم داری؟» می‌اندیشم

هرگز برای لحظه‌ای شک... نه؛ خدای من!
بیزارم از وقتی به بیزاری می‌اندیشم

ادامه نوشته

برگی از دفتر روزانه‌ها

پس‌پریروز یک‌شنبه بود! پنج روز باد خورده توی عهدی که از یک‌ماه پیش با خود گذاشته‌بودم برای نوشتن. امیر گفته بود عصر آماده باش برای شعرخوانی. این‌هم از آن عهدهای شکستنی شده است. برای من، شعرخواندن برای بیش از یک‌نفر، کار شاقی‌ست؛ اگر بیهوده نباشد. وقتی می‌فهمم قرارمان کاخ سعدآباد است، خنده‌ام می‌گیرد. روزگار دارد بدجور نغزبازی می‌کند. یادِ شعری می‌افتم که توی گودر خوانده بودم: «مردی را می‌شناسم / همیشه در سفر است / از جاده‌های شرق می‌رود / و از مسیر غرب بازمی‌گردد / می‌گویند در سفرنامه‌اش نوشته / می‌رود از دور و نزدیک / تنهایی‌اش را اندازه بگیرد»...


ادامه نوشته

144/ وصیت

و دینی به گردن ندارم
به‌جز
   دست‌هایت.


143/ کوه‌رود

پیشِ کلامش
      کوه وا می‌داد
پشتِ نگاهش
      رود جاری بود
یعنی که از دیدارِ آخر
          باز می‌گشت.


142/ عصرانه

دلم چوب‌شوری‌ست
میان‌وعده‌ی کودکانِ درونت.



غزل/ خوابگردی

صدا می‌کند ماه، بال و پرم را
جنون می‌دمد آه، خاکسترم را

پلنگم، پُر از زخمِ بستر که شب‌ها
سفر می‌کند کوه، سرتاسرم را

هوای خطر دارم ای کاش باشد
غزالی که گردن بگیرد سرم را

نمی‌خواهم این‌بار پایم بلرزد
نمی‌بینم ای قله، دور و برم را

اگر دشت، کفتار؛ اگر کوه، کرکس
نمی‌میرم این آخرین باورم را

هوای تو را دارم ای ماه، گاهی
هوس کن نفَس‌های شعله‌ورم را

که خوابِ کسی جز تو را دیده بودم
به آتش کشیدم اگر بسترم را


جواهردشت - شهریور89


141/ بشنو مرا

برای خوشایند معشوقه‌ای نیست
بم‌ام
درب و داغون
کمردرد دارد صدایم هنوز...


140/ کولا

عطش دارم اما تو...

 آرام
  آرام
مرا زنده زنده بیاشام.


139/ همین تکه‌کاغذ

و گاهی
همین تکه‌کاغذ
خدایی‌ترین اختراع‌ِ زمین است

بلیطی که برگشت دارد.


138/ گیسوطلا

و تذهیب کردند
تنهایی‌ام را

حروفی که از بیخِ گوشِ تو
برگشت خوردند.


137/ عصرانه

و تکرارِ یخ
    آبِ جوش
خلاصی ندارد بیابان

سفر
   بی‌تو
     رانندگی‌ست.


136/ خداحافظ ای ماه

حالا که راهی نیست
         ماهی نیست
در جاده می‌پیچم
دل‌تنگی دور و درازم را...


عصرانه‌های کوه


135/ عصرانه‌های کوه

شرمنده‌ام
از جوش‌های چهره‌ات ای ماه
در من غروری کهنه زندانی‌ست.


134/ عصرانه‌های کوه

یعنی به عشقم عمق می‌داد
یعنی به شرطِ دشنه
       می‌بخشید چشمش را.


133/ عصرانه‌های کوه

یعنی همین حالا
             که بی‌وقفه
دل می‌سپارد، قلوه می‌گیرد
دارد به دندان‌های مصنوعی می‌اندیشد.