ای پریشان‌ها

باد می‌آید
شهر، زیبا می‌شود زیبا

ای هیاهوهای بیهوده بیاموزید!
از درختان، موج مکزیکی
از بهاران، فرصت گل را.

177/ نظرگاه

نتیجه مهم نیست
تماشاچی چشم‌های توام.

170/ ویوا

میان این‌همه رؤیا
میان این‌همه دیوانگی
نود دقیقه فقط می‌شود به تو نیاندیشید.

83/ نمک‌گیر

یک سرفه‌ی خشک
در سفره‌ی نوبهارمان جا مانده
باران، نمکِ برف چه‌می‌داند چیست.


سالی که بر آن گذشتیم، کم‌سفر و پرنوسان بود. سیر آفاق کم‌تر میسر شد _اگر هر جابجایی را سفر محاسبه نکنیم_ ولی این سومین سال موشی که دیدم تا دلتان بخواهد در سیر انفس غوطه‌ورم کرد. نوسان‌ها نیز نفس‌گیر بود. از بالا  و پایین‌های سلوک سیاست و رفاقت و تجارت بگیر، بیا تا رسم زندگی و آیین دلاوری. این آخری البته چیز دیگری‌ست؛ گور بابای تمام سهامی که به ثمن بخس فروخته شد.

سال نو با فوتبال آغاز شد. از یکی دو ساعت پس از این‌که تقویم، بهار را تحویلمان داد، آلوده‌اش شدیم، اساسی. چهار روز متوالی، بی‌ استراحت و ریکاوری با جمعی نامتقارن که فقط فوتبال می‌تواند دور هم جمعشان کند، توی یکی از همین سالن‌های اهدایی سفرهای استانی، اندوه را شوت کردیم. جنسمان هم جور بود، دانشجو، طلبه، مهندس، تاجر، شاعر، فیلسوف، اصلاح‌طلب، اصول‌گرا، خودی، غیرخودی، چاق، لاغر، ریش‌دار، بی‌ریش... خلاصه، عجیب سال گاوی شد.

گفتم فوتبال، یادم آمد که مسی‌ها درست یک‌ماه است جای سوم جدول را محکم چسبیده‌اند و جم نمی‌خورند. البته اگر در این مدت لیگ برقرار بود شاید ماجرا توفیر می‌کرد. فوتبال البته مثل سیاست و بسیاری از حوزه‌های علوم انسانی این قابلیت را دارد که همگان در تحلیلش تشریک مساعی بکنند، بی‌ترس و واهمه. ما هم دلمان را خوش کرده‌ایم به شنیدن و شنیدن. تحلیل‌های فوتبالی که جای خود دارد، شنیدن و خواندن ارزیابی‌های سیاسی هم خالی از خلل و نمک نیست. بامزه‌تر این‌جاست که مدعیان متخصصی که نمی‌گذارند هیچ بیگانه‌ای از دور و بر مرزهای حوزه‌هایی مثل ادبیات و اقتصاد و... عبور کند، مطمئن و مومن، مشغول تحلیل و اظهار نظرند. خب، طبیعتا این‌ جزو ابتدایی‌ترین حقوق شهروندی است که راجع به سرنوشتشان افاضه بفرمایند اما این خلق‌الله صدبار هم که گزیده شوند و هزار بار هم که تحلیل‌هایشان غلط از آب در بیاید، باز یادشان می‌رود که سیاست ایرانی را مدرک‌ها و دانشکده‌ها رقم نمی‌زنند. اگر کسی می‌خواهد از پیچیدگی‌ها سر دربیاورد گاهی باید شجاعانه در محضر کسانی بنشیند که در این وادی چند پیراهن _یا به‌قول ظریفی چند تنبان_ بیش‌تر پاره کرده‌اند.

آخرین سوغاتی تعطیلات هم سرفه‌های خشکی است که در سفره‌ی نوبهارمان ماند که می‌تواند از نتایج نادیده گرفتن توصیه‌های حاجی برای خوردن زنجبیل و عسل هم باشد. والله ما راضی هستیم هزار بار سرما بخوریم و نمک‌گیر برفی بشویم که دیگران خودش را می‌بینند و ما سوزش را؛  اما این آسمان، خسیس نباشد. برف دیگران و باران خودمان را شکر. قبل از سال چندبار این بیت را برای محمدرضا زمزمه کردم:
بر کشت‌زار تشنه‌ی ما اشک غم مبار
ای آسمان ببار پی آبروی خویش

فرهاد یا آغامحمدخان؟

سه‌هفته است که تمام میانه‌نشین‌های جدول دست به دست هم داده‌اند تا صنعت مس را زورکی هم که شده بفرستند آسیا. امروز هم که شاغلام، رنگ قرمزها را در ملأ عام تیره‌تر کرد تا فردا مس بتواند حتا با زدن یک گل، برای یک ماه هم که شده برود قاطی آسیایی‌ها. آقا پرویز که انبانی از شانس زیر کلاه‌گیسش قایم کرده احتمالا توی خواب هم چنین رویایی را نمی‌دید. کاری به بی‌ذوق‌هایی که حدیث فوتبال را مرگ و زندگی می‌دانند ندارم، اما کسانی که آن‌را فراتر از مرگ و زندگی یافته‌اند خوب می‌فهمند بازی با سپاهان یعنی چه؟ فقط امیدوارم بچه‌حاجی‌های مس هم که با آب‌معدنی دوش می‌گیرند، این‌را فهمیده باشند؛ چرا که این سکه، یک روی سیاه دیگر هم دارد.
ادامه نوشته

خداوند به شما هم شفا بدهد

حق داری، د بگیر بخواب!
اینقدر صابون به چشم‌هایت نمال! بازی مردها، به عدد نیست برادر؛ مرد که یکی و ده تا و صدتا سرش نمی‌شود، مرد کافی‌ست فقط یک مرد باشد، مرد کافی‌ست ه تانیث نگیرد، یا اگر می‌گیرد درست بگیرد و زیر ابرو را هم بردارد و خلاص. توی بیداری، مرد پیدا کردی خبرم کن. گفتم که:
حق داری، د بگیر بخواب!

یکی جایی برایمان خوابی دیده؛ خواب ضخامت روح یک لاک‌روح را  که با تمام ذرات انرژی باقیمانده، فقط می‌تواند تور دروازه‌ی برادرش را بلرزاند... می‌بینی نخبه‌ها و نخاله‌ها شوخی شوخی قاطی کرده‌اند؟ نه! جدی جدی قاطی شده‌اند! بازی شوخی و جدی در این سرزمین، بازی شیر یا خط است؛ به همان سادگی، به همان شباهت نخبه و نخاله.
ادامه نوشته

این‌هم شد زندگی؟

می‌گوید: «شعر و فوتبال؟ این‌هم شد زندگی؟» می‌گویی: «کاکاجان! اگر بود که می‌شد یک زندگی آسمانی! زمینی‌ها هم حسرتش را می‌خوردند اما واقع قصه این است که از همه‌ی وجوه حیات فردی و جمعی، آن‌گونه که ما متنعمیم، فقط همین دو قسمتش قابل عرضه است.» (البته عنایت دارید که ادبیات نوشتاری اکثر اولاد آدم، تومانی صنار با نوع گفتاری‌اش توفیر دارد. گفتاری تو را اندکی که آب بکشند و خنده‌ها و نیش‌هایش را بگیرند، کمی هم چفت و بست و لعابش بدهند می‌شود همین نوشتاری)
 طبیعتا ایشان باید می‌پرسید: «چرا؟» و وقتی نپرسید، خودت ادامه دادی:
ادامه نوشته

فوتبال با طعم نامردی

نه ماموریتی از آسمان داری، نه قانون اساسی مامورت کرده، فقط ‌حرمت ریش سفید است و اعتماد قبلی، که وادارت می‌کنند این مسوولیت سنگین را به سامان برسانی. علاقمندان فوتبال زیاد شده‌اند و باید در قالب سه تیم تقسیم شوند. طوری بچه‌ها را می‌چینی که داد کاپیتان در می‌آید: «خیلی نامردیه!» همان‌طور که داری بند کتانی را محکم می‌کنی می‌خندی: «ای بابا! فوقش مرتضا دو سه دقیقه غر می‌زنه، عوضش نود دقیقه راحتیم! می‌بندیمشون به توپ، عینهو شورای نگهبان...» جواب خنده را می‌دهد و می‌رویم توی زمین و می‌بازیم! عینهو...

لب‌های تو قرمز است و چشمت آبی

1- توی تیمی که دیشب پرسپولیس را داغ کرد فقط یک کرمانی بازی می‌کرد، انصافا تخریب‌چی خوبی هم بود. من یکی که راضی‌ام همان یکی هم نباشد اما یک تیم به نام کرمان توی لیگ برتر بازی کند، خوب هم بازی کند.

2- حالا دیگر آن‌هایی که دماغشان را می‌گرفتند و تا زمینه‌ی تلویزیونشان سبز می‌شد، زلفشان را گره می‌زدند به مثلا «دو قدم مانده به صبح» نیز فهمیده‌اند که فوتبال تنها یک ورزش نیست. یک پدیده است با همه‌ی ملحقات و مخلفات و حواشی‌اش. به «بینندگان جان» اسائه‌ی ادب نشود ولی آن‌که فوتبال را بی‌حاشیه می‌خواهد؛ یا نمی‌فهمد یا... باز هم نمی‌فهمد!
ادامه نوشته

حواشی

باحال است که تیم پیرمردها 20گل بخورد، 18تا بزند و تو هم روی 18 گل تاثیر مستقیم داشته باشی؛ از این قرار که 6تا را وقتی توی دروازه‌ای بخوری و 12تا هم به مدد مرده‌خوری بزنی. هرچند دنیا را می‌شوتیم اما پیری است و هزار عیب شرعی. خداوکیلی اگر شهریار بخواهد این اوس‌کریم هم‌سن و سال ما را دعوت کند به تیم ملی، من یکی که شاکی می‌شوم.

46 / فوت‌بال

دیشب نود دقیقه پیِ دل دویده‌ام
نایی نمانده تا بزنم زیرِ گریه‌هات
ای عشق!
در هزاره‌ی سوم چه می‌کنی؟!

40/ هاله

خسته‌ام از این‌همه عدالت
آی نازنین!
جای مهرورزی‌ات
هنوز درد می‌کند.

مطمئنی که هیچ‌وقت آبت توی جوی پزشکان نمی‌رود اما پزشک هم، می‌تواند دوست‌داشتنی ‌شود، علی‌الخصوص وقتی به بیمار کشکک‌سابیده بگوید: «باید بدوی!» و حتا اجازه‌ی فوتبال را هم صادر کند. برق چشمت را که می‌بیند رویش را زیاد می‌کند: «توالت: فرنگی، پله: قدغن، نماز: نشسته (این یکی را در حالی می‌گوید که  دهانش را کج کرده و خیره شده به محاسنت، انگار تردید دارد که اصل است یا تزیینی)، 90 روز هم باید یک حب گلوکزآمین & کوندروشن پلاس (یا به قول یک دکتر دیگر: کنسانتره‌ی کله‌پاچه) بالا بیندازی. وزن هم باید کم شود. این یکی را دیگر طاقت نمی‌آوری. عین خانم‌هایی که سن واقعی‌شان را گفته باشند نیم‌چه قهری می‌کنی و به تلافی، زل می‌زنی به شکمش که به قول آقای نصیرزاده توی آفساید است. عاقبت از رو می‌رود و می‌گوید: «البته من‌هم باید وزنم را حسابی کم کنم!»
قصه مال 75روز پیش است و هنوز 15 حب باقی‌ مانده و هنوز 15 روز دیگر تا ویزیت بعدی مانده. زانو هم فعلا گیر نمی‌دهد، رفته کشکش را بسابد.

توصیه‌ی پزشک است و کاری نمی‌شود کرد. در حاشیه‌ی زمین دعوا می‌شود و یکی از لمپن‌ها رفیقت را می‌کشاند به متن درگیری. از آن‌جا که توی پیشانی تو، گردن نقش مهمی دارد؛ برای پیش‌گیری، دستت عین عشاق حلقه می‌شود دور گردنش. سبزه است و سنگین نیست، اما بدن سفت و زمختی دارد. دست و پا می‌زند، اما باز هم آویزان می‌ماند. آخر قصه که با گفت‌وگوی تمدن‌ها به خیر ختم می‌شود وقتی می‌خواهی بغض لمپن را بخوابانی، می‌گوید: «تو یکی حرف نزن! هنوز گردنم درد می‌کنه». قصه مال یکی از همان 75روز است.

فوتبال این مملکت مال لمپن‌هاست. از لمپن شریفی مثل آقای سرمربی بگیر، بیا تا همین مسوول زمین که گردنش درد می‌کند. این تهدید خوشگلش را نگفتی: «روزا اگه دکتر و مهندسین برا خودتون هستین، این‌جا می‌زنم با چاقو نصفتون می‌کنم» خداوکیلی خوشگل نیست؟ می‌شود تصور کرد آدم نصف شود، نصفی را بفرستد دنبال کار دل، نصف بعدی را هم پیِ کار گل؛ تا این‌همه به قول سرهنگ علی‌فر اورلپ نداشته باشند.
 
و تو هنوز آن‌قدر مرد نشده‌ای که از این وقایع به‌هم نریزی. آن‌طرف‌تر دو تا نقاب‌دار حمله می‌کنند به کاکای کوچک‌ترت و ماشینش را می‌دزدند، برای خالی نبودن عریضه، دو  تا تیر هم خالی می‌کنند بالای زانویش و توی بیابان با پای تیرخورده و دست و دهان بسته رهایش می‌کنند. غیرتشان را شکر که چادر ماشین را می‌اندازند رویش تا احیانا سرما نخورد! بیش‌تر نمی‌نویسی تا بهانه دست دشمن ندهی و بیضه‌ی ام‌القرا آسیب نبیند. گور بابای آسیب‌شناسی فقر و خشونت و فرهنگ. باید آماده شوی برای مدیریت جهان.


دیشب خبری رسید و قصه را بامزه‌تر کرد. از پشت خط می‌گوید: «آن آقایی که گردنش را گرفتی، قبلا عضو باند خفاش شب بوده که عموهای سرهنگش از پای چوبه‌ی دار پایین می‌آورندش و توبه می‌کند، بعدش هم ازدواج و حالا هم شده است مسوول زمین!» می‌خندی: «دستم فقط به گردن خفاش شب نرسیده بود که رسید.» باید آماده شوی...

39 / کشک

جز به ضجّه خم نمی‌شود
کشککی که توی زانوان مرد گریه می‌کند
غیرتی که شرم یک دفاع بسته را شکست؛
عود کرده است.

خاطره‌ی دلبرکان غمگین من

پیش از این‌که همه‌ی پله‌ها را بالا بیاید، نفسش به شماره افتاده بود. دم در اتاق، دو کتاب و برگه‌ای به دستم داد و رفت. رویش بیتی از اسرافیلی را نوشته بود:
هم‌زاد کویریم ولی سوز عطش نیست
این قافله از وسوسه‌ی آب گذشته‌ست

نیم‌روزی را فقط به او فکر کردم. دوسالی هست که با پدیده‌ای به نام «مظفر بقایی» وَر می‌ورد. حس می‌کنم تنهایی‌ را با قهرمان قصه‌اش تقسیم کرده. یکی پیشترک گفته بود انگار: سعی نکن در میدان جاذبه‌ی آدم‌های بزرگ، وول بخوری! کله‌پایت می‌کنند آخر... کله‌پا شده‌ها را اما دوست دارم. مصدقی دوآتشه‌ی دیروز، وقتی زبان باز می‌کند، بی‌اختیار می‌گوید: مهندس رضوی، دکتر بقایی، مصدق... این‌روزها منتظرم که پیر سلطنت‌آبادش را هم بشنوم.

«او از ازل باندباز بود» هم به کرمان می‌آید. نمی‌توانم شیفتگی‌ام را به نام کوچکش پنهان کنم... پاگلدزوف و جمال‌حاجی 350هزار تا می‌گیرند برای یک فصل، اما مگر می‌شود از وسوسه‌ی کرامات امیر و پدرخوانده و عنایات شاه‌حسینی گذشت؟ گیرم که این عددها برای جیب امیرخان  کوچک باشد. آی خنده‌دار می‌شود اگر فراهانی دوباره بگذارد توی کاسه‌ی دوستان...

این ابراهیم خان شفا هم ما را گذاشته است دم توپ لمپن‌ها. با یک جعبه شیرینی می‌آید تو. صدای دورگه و زنگ‌دارش بالا می‌رود: بفرما! شما که بدون باج چیزی نمی‌نویسید! موهای پرپشت سینه‌ از یقه‌ی بازش بیرون زده؛ کاپشن کمری، بالاتنه‌ی تنومندش را مضاعف جلوه می‌دهد و دست‌های درشتش، بادبزن‌های بی‌وقفه‌ای‌ست که چپ و راست می‌روند و می‌آیند. ساعتی گپ‌زدن با جماعتی که همه‌چیزشان روست، کم‌تر خسته‌ات می‌کند تا دمی ور رفتن با پیچیده‌هایی که یک روده‌ی راست توی شکمشان نیست. وقتی عصبانی می‌شود و نیم‌خیز، تو هم جابجا می‌شوی و خیره می‌شوی توی چشمانش تا شرارت معصومی را که با آن‌همه یال و کوپال، بزک کرده بهتر بفهمی. عاقبت دستت می‌آید «خشکی درخت/ از کدام ریشه آب می‌خورد». جان به جانشان کنی نردبان‌اند اینان.

دور پنجم بود انگار. با خودم عهد می‌کنم که پشت‌پرده‌ها را بنویسم. دفترچه‌ی کوچکی می‌شود که وقتی فرصت می‌کنم بخوانمش، از ترس پاره‌اش می‌کنم. قربانی کردن یک دفتر می‌ارزد به پرده‌دری. چند وقت پیش دوباره این وسوسه، گل کرده بود اما یادم از کشته‌ی خویش آمد و هنگام درو... خاطره‌ی دلبرکان غمگین سیاست را نمی‌شود نوشت.

بیکار است انگار. هی پرسه می‌زند توی خواب‌های ما. بیدار که شدم غزلش را هم گفتم و گذاشتم در کوزه. آبش را شاید دیگران بخورند

لیگ برتر با طعم لیموناد

هرچه می‌کشیم، جلسه‌ی جمعه بیش از 15:00 کش نمی‌آید. ورزشی‌نویس‌ها با اتوبوس مسی، عازم بم‌اند. جدال شیرین‌فراز و فرهادخان، حکما تاریخی است. بی‌قراران اطعمه و اشربه و انفیه و... برای سرکوب وسوسه‌ها، هوس سفر را قلقلک می‌دهند. می‌گویم انژکتورم میزان نیست اما می‌کشدمان. می‌رود leyli را برساند به جشن بادبادک‌ها، که زنگ می‌زند توی آیدایم. افطار ژامبون می‌خوری؟ لیپتون هم آورده با لیوان‌های دوطبقه‌ی یک‌بار مصرف. رویه‌ی اول مال چای، دومی مخصوص لیموناد.
هفت‌باغ را که می‌گذریم، دیگر پرهای کاه روی دیوارهای گلی دیده نمی‌شوند. این علامت افطار است که مادربزرگ یادم داده است. از تن‌تن و لوک خوش‌شانس می‌گوید و لیمونادی که سرو می‌کند. از خوش‌شانسی‌ خودمان هم... تصورش را بکن، سعادتی می‌خواهد آدم انقلاب را یادش باشد، جنگی لخت و مردانه را مزمزه کرده باشد، دوم خرداد و سوم تیر را دیده باشد. وقتی به این آخری می‌رسد آهی می‌کشد و می‌گوید بعد از شیراک و کلینتون و خاتمی نوبت سارکوزی و بوش و احمدی‌نژاد است. هارمونی را حال کن.  تصورش را بکن. یک‌نفر توی مالزی به دنیا بیاید و همان‌جا بمیرد، خداوکیلی می‌تواند لایه‌های زندگی‌ای که ما می‌کنیم را درک کند؟ این‌قدر از لایه‌های زندگی در سرزمینمان می‌گوید که می‌گویم: مثل اضطراب صفرهای دسته‌چک/ مثل قلب غول سبز مهربان، شِرِک/ لایه‌لایه‌ام/ ورق بزن مرا! می‌گوید: آهان! عمرا اگر سازنده‌ی شِرِک هم عقلش به این چیزها قد بدهد! دکتر می‌گوید و می‌خندد و بعد می‌زنگد به بچه‌ها که ما پشت در بم‌ایم. اگر در را باز کنید می‌آییم تو!
توی استادیوم که روی برنابئو را اساسی کم می‌کند دوستان را می‌یابیم. عزیزی می‌گوید افطار را انجام داده‌اید؟! رندی می‌گوید: برادر! صائمین افطار می‌کنند، شاید هم می‌خورند ولی انجام نمی‌دهند! پاقدم ما مس، یکی می‌زند و دو تا می‌خورد. دو صندلی آن‌طرف‌تر، روحانی سبزه‌ای نشسته که وقتی تماشاگران محترم داد می‌زنند توپ، تانک، فشفشه... به سرخی می‌گراید. می‌گویم: بی‌خیال! این‌ها تازه مودب‌ترین‌هایند. ناگهان زیر پایمان از غرش طبل و شعار، می‌لرزد. دکتر می‌گوید: می‌خواهند جایگاه را بیاورند پایین! از زلزله جان سالم به‌در بردیم، ضایع است این‌جوری بمیریم! موبایل‌ها هم دائما بیدارند و نتایج هم‌زمان را گزارش می‌کنند. صبا و استقلال که مساوی می‌کنند، قرمزها هم نفس راحتی می‌کشند.
وقتی فرمان کریمی تراول‌ها را بین شیرین‌فرازی‌ها می‌پخشد، تازه عمق فاجعه پیدا می‌شود. بیخ گوش رییس قدیمی می‌گویم: شیرین، دوباره فرهاد را اسیر کرد ها! تلخندش صادقانه‌تر از آن است که باور کنم توی آب‌نمک خوابانده‌اندش برای مدیریت عاملی بعدی.
همه‌ی چیزها را که نمی‌شود نوشت، مخصوصا کنفرانس مطبوعاتی فرهادخان کاظمی را و نمازخواندن مخلصی را روی پاکت سیگار در برهوت بی‌مُهری. من هم که بلد نیستم ورزشی‌نویسی را اما خلاصه‌ی بازی را می‌توان توی تک‌به‌تک خواند. همین‌قدر که یاد صفای دوستان باشیم و داغ ماندگار بم، ما را بس...

احوالات شخصيه

با عزيزی عهد كرده بودم كه ده روز پشت هم «كوتاه‌تر از آه» را به‌روز كنم. اين بازی شرط‌هايی داشت. يكی اين‌كه مصالحش را از روزمرگی‌های دور و برمان وام بگيرم. بازی را اگرچه همان روزهای اول به مدد مشكلات ‌بلاگفا باختم اما ادامه‌اش دادم تا به امروز. روزهای اول، اين بازی وقت و انرژی اندكی می‌گرفت و به‌تعبير يكی از دوستان، اين كوتاه‌تر از آه‌ها، شعرهای بين‌جلسه‌ای بودند اما كم‌كمك رنگ جديت گرفتند و با اين‌كه پيام‌گير نگذاشته بودم، اما به مدد فناوری‌های پيامك! و ايميل و تلفن و... بازخوردهای بامزه‌ای گرفتم كه مثل هميشه، حاشيه‌ساز شدند. من هم كه چقدر مخلص حاشيه‌ام! اين‌ها را گفتم كه گفته باشم.  انشاءالله به تريج قبای كسی نيز برنخورد. از همه‌ی دوستان فوتبالی، شيمی‌دان، بيمه‌گر، بانكی‌، هيات مديره، روزنامه‌نگار، شاعر، عاشق و... هم ممنونم كه به اين بازنده، تقلب رساندند.

  

از روزی كه گفته بودم: «پيراهنم را يوسفی ديوانه دزديده‌ست...»  تا حالا چند تا پيراهن كادو گرفته‌ام. آقاجان! من تا حالا به‌خاطر اين چند سطر، كلی هزينه داده‌ام، شما را به‌خدا اجازه دهيد حداقل پيراهنم را خودم انتخاب كنم! سرانگشتی كه حساب كردم، ديدم در يك‌سال گذشته، هشت پيراهن برايم سوغات آورده‌اند يا هديه داده‌اند كه بدبختانه رنگ اكثرشان هم روشن است. به قول شاعر: رنگ روشن به ما نمی‌آيد!

 

 

اين‌هم فال‌خند گل‌‌آقايی بدون شرح من (با تشكر از چند تا شاگرد ناخلف!): شايد در نگاه اول، مرد متولد تيرماه، اخمو و عصبانی به نظر برسد ولی با نگاه دقيق‌تر می‌‌فهميد كه او در واقع عصبانی و اخمو است! ... مرد تيرماهی نياز مبرمی به تروخشك كردن دارد و از همان زمان ازدواج شما می‌‌توانيد بچه‌داری را هم تجربه كنيد!

 

  

اين بند را فقط دوستان فوتبالی بخوانند:

بچه‌تر! كه بوديم، شب‌های جمعه‌ی هر هفته، به اتفاق دوستان هم‌سن و سال، می‌رفتيم روستاهای اطراف ده‌مان! برای برگزاری دعای‌ كميل. مرحوم صادقی كه صدای خوشی هم داشت بزرگ‌ترمان بود. وقتی شهيد شد احتمالا دوم راهنمايی بودم. هر كدام به‌نوبت روستايی می‌رفتيم و دعا می‌خوانديم. يكی از دوستان برای تأكيد بر اهميت اين مناجات، تعبير «انسان الادعيه» را به‌كار می‌برد. بگذريم. اين‌روزها كه پوست و استخوانم حسابی اذيت می‌كنند، ياد همان فراز دعا (انگار همه‌اش فراز بی‌فرود است) می‌افتم كه از «رقة جلدی» و «دقة عظمی» می‌گويد.

عيد امسال وقتی می‌خواستم از قايقی در ساحل سنگی‌ بندر كنگ، پياده شوم، روی سنگ‌ها افتادم و بخش بزرگی از ساق پايم زخمی سطحی برداشت. به گمان ايام قديم، فكر می‌كردم كه زود محو می‌شود ولی نشد كه نشد. زانويم هم همان ايام و به لطف فوتبال ناكار شد تا حداقل وقتی حالی دست می‌دهد، علاوه بر «شدة ضری»، پوست و استخوان هم فراموش نشود.

 القصه، برای من كه هيچ‌وقت با پای خودم نزد پزشك نمی‌روم و هشدارهای آقا مسعود را هم ناديده گرفته‌ام، دوهفته‌ای می‌شود كه فريضه‌ی فوتبال ترك شده و در خماری يك شوت مشت مانده‌ام. دوستان فوتبالی كه چپ و راست متلك می‌گويند مستحضر باشند كه ما هم مثل همين رضا عنايتی، اگر جنازه‌مان هم توی زمين باشد به مكزيك گل می‌زنيم. دانگ‌مان هم محفوظ است. فقط می‌ماند راه دور و مشكل بنزين كه آن‌هم باكی نيست.

نام: حسن، نام برادر: قانا

كودكی زير طاق پريشانی‌ام خانه دارد
آبرويی اگر هست...
كودكان آبروی زمين‌اند

 

دستی به سرش كشيدم و گفتم: «چاكرتم...». لبخندی زد و دوباره رفت روی سكو نشست. در راه بازگشت از سالن، وقتی آن 4+1 دوست را رساندم، حلاوت آن تشويق كودكانه را بيش‌تر از فالوده‌ی كرمانی پس از بازی حس می‌كردم. نگاه مهربان آن كودك، كه از بين پانزده نفر، سراغ من آمد و گفت: «حيف بود كه شما...» به اين زودی‌ها از خاطرم نمی‌رود.  نمی‌دانم آن فرشته‌ی كوچولو آمده بود تا خستگی‌های جسم و جانم را بزدايد يا ...

 
می‌خواستم امشب را پس از آن خستگی و دوش داغ، بی‌كابوس بخوابم كه خبر را ديدم. نام كودكان سه‌قلوی مصری را «حسن»، «نصرالله» و «قانا» گذاشته‌اند. قانا...قانا... نفرين به ناجوانمردی!
 
كودكان آبروی زمين‌اند

 

برای تمام فصول

اين‌روزها بازار مشروطه داغ است. طبيعتا گپ‌وگفت‌ها و گعده‌های غيرآخوندی ما هم از تركش‌های آن بی‌‌نصيب نيست. ماشاءالله پتانسيلی هم دارد كه همه می‌‌توانند عقده‌ها و آمال خود را در آينه‌اش تماشا كنند. هر كدام در كنار اين دريای ناپيدا كرانه، كاسه‌ی ماستی دست گرفته‌اند و در هوس دوغ می‌گويند: اگر بشود چی‌ می‌شود!

 

وقتی پای صحبت يكی از پيران خوش‌حافظه می‌نشينم كه هنوز غيرت‌مندانه و با شور و شوقی عجيب، خاطراتش را از مظفر بقايی و شاه‌كارهايش!! بازگو می‌كند، ياد نسل بی‌آرمانی می‌افتم كه حوصله‌ی شنيدن هم ندارد. پيرمرد، زندگی بر سر آرمان‌هايی گذاشته كه نوه‌هايش حتا ابايی ندارند از ديده‌شدن نيشخندشان! نوه‌هايی كه حتا قهرمان‌بازی! «زيزو» را اين‌گونه می‌پسندد: «زيدان زدش، داور تو تلويزيون ديدش؛ جام قهرمانی رو از دست داديم، اما به‌هرحال کلی خنديديم»!

بی دردی

 

تا کی حدیث عاشقی گفتن؟ در عشق باید کند... باید رفت

این است فرجام غزل‌هایم، نعشی که در آغوش من مانده‌ست

 

 

می‌گويند مردها حتا اگر پدربزرگ هم بشوند باز هم در مواجهه با مادر؛ بچه‌ا‌ی بيش نيستند و راست می‌گويند. برای ما بچه‌‌ها، دامان مادر، اولين و آخرين پناه است. تنها خوشحالی روز مادر امسال، اين بود كه مادرم توانست بعد از نزديك به ربع قرن، بر سر قبر مادرش در قبرستان ابوطالب مكه حاضر باشد و گرهی از دل وا كند. از مادربزرگ دندان طلا كه در آخرين سفر به‌همراه پدرم به مكه رفت و برنگشت، تنها خاطره‌هايی پريده‌رنگ در ذهنم باقی‌ست. ولادت حضرت زهرا(س) و روز مادر بر همه مبارك باشد. 

ادامه نوشته

جام زهر

  دوست آرام سربه‌زيری داشتيم كه ضرب‌المثل وقار بود برايمان. فقط يك‌جا بود كه روی ديگرش را به رخمان می‌كشيد، آن‌هم توی‌ زمين فوتبال! اگر اشتباه می‌كردی، اگر بازی را جدی نمی‌گرفتی، اگر برای دفاع برنمی‌گشتی، آن‌چنان دادی می‌كشيد و چنان الفاظی صادر می‌كرد كه هفت‌جد طرف مقابل، پيش چشمانش رژه می‌رفتند. حالا حكايت اين‌روزهاست.
 
آن‌هايی كه روی اسبان هميشه برنده شرط بسته بودند، شگفتی‌های جام بی‌شگفتی را به مراحل آخر نسبت می‌دهند. پر بی‌راه هم نمی‌گويند. اما فوتبال همين است. بازی‌ای مثل زندگی است. می‌شود ازش لذت برد، می‌شود حتا مهربان بود و صميمی و كری هم خواند. اما با هزار من سريش هم نمی‌شود تحقير و توهين‌ها را به كری‌خواندن‌ها چسباند. می‌شود آقای ...؟

 بماند... من به سبك خودم داشتم از اين جام لذت می‌بردم كه كامم را اسراييلی‌ها تلخ كردند هم‌چنان كه هنگام المپيك هم! آقای آيزنشتات فرموده است (لينكش را نمی‌توانم بگذارم چون كه فيل‌تر! است): «اسراييل كشوری مدرن است و به رشد مدرنيته در منطقه‌ی خاورميانه کمک کرده است.» راستی! بهتر از اين می‌شود مدرنيته را ضايع كرد؟ من از ضايع شدن مدرنيته و الزامات و اقتضائاتش نمی‌ترسم، باری هراس من همه از مردن در... (اينم بمونه!)

 
برگرديم به پيش از كام‌تلخی. سرانگشتی كه حساب كردم، هشت بازيكن كه بوی گورخر می‌دادند در فينال جام بازی می‌كنند ( زين‌الدين يزيد زيدان را هم كه هنوز از اين بوها می‌دهد اگر اضافه كنيد می‌شود نه تا). تيمی كه فصل آينده احتمالا بايد در دسته‌ی سوم  ايتاليا بازی كند، هشت بازيكن در فينال جام جهانی دارد و احتمالا بهترين بازيكن جام را معرفی خواهد كرد (اگر نمك‌ناشناسی در حق ميزبان را نديده بگيريم) و اين‌هم از بازی‌های بامزه‌ی فوتبال است. حالا رحمان رضايی هم می‌تواند سرش را بالا بگيرد و برود دسته‌ی دو يا سه تا مهاجمان ميلان يا يوونتوس را مهار كند!

 
فعلا كه برای من مثل خيلی‌های ديگر بازی‌های امشب و فردا كمی‌ كم‌‌هيجان شده است، هر چند ميان ماه من تا ماه گردون، تفاوت از زمين تا آسمان است (اينم بمونه!)

هذیان فوتبالی 7

 باشگاه، يك مفهوم كليدی و تعيين‌كننده در دنيای فوتبال است. باشگاه همان مكان مقدسی است كه قديسان و مومنان نحله‌های متنوع آيين فوتبال را زير يك پرچم گرد می‌آورد و البته  اينك سوپرماركت بزرگی شده  كه انواع و اقسام كالاها را عرضه می‌كند. سفيد، سرخ، قهوه‌ای، سياه و تازگی‌ها زرد.

 
 قبل از شروع مسابقات به اين می‌انديشيدم كه در اين جام جهانی، هيچ باشگاهی به‌اندازه‌ی چلسی، تنوع‌خواهی‌ و جاه‌طلبی‌ مديرانش را به رخ نكشيده است. يك سرمايه‌دار روسی _وارث رانت‌های پس از فروپاشی_ نخبه‌ترين كالاها را از ده‌ها كشور سوا می‌كند كه آخرينش، مايكل نيجريه‌ای است كه در نبرد گلادياتورها حضور ندارد. در اين جام جهانی ده كشور نمايندگانی در اين تيم داشتند (و دارند): آرژانتین،  جمهوری‌ چک، انگلیس، فرانسه، آلمان، غنا، هلند، ساحل عاج، پرتغال و اوکراین.  اين برده‌های گران‌قيمت دنيای مدرن را سپرده‌اند دست كشيشی پرتغالی كه راهبرد اهلی‌ كردن را خوب بلد است.

 
راستی! اگر كشوری مثل چين به همه‌ی اقتضائات بازی سرمايه‌داری تن در دهد، برای جذب مخاطب تلويزيونی و فروش كالاهای توليدی باشگاه هم كه شده، از اين به بعد بايد دست‌كم يك چشم‌بادامی در تيم‌های بزرگ ببينيم. يعنی شانس يك بازيكن چينی در شرايط ضعيف‌تر بيش‌تر از يك بازيكن ايرانی برای لژيونرشدن خواهد بود.

 
اين آخرين پست امشبم بود. برخی بی‌خودی‌ها، ماهيت آدم را رو می‌كند. چون قاعده‌‌ی نوشتن در وب اين است كه مطلبی را حذف نكنيم، من‌هم استثنائا امشب عطای محافظه‌كاریم را به لقای فوتبال می‌بخشم.

 

پ.ن: اين‌هم سرمقاله‌ی شرق با عنوان «زنده باد فوتبال» 

 

هذیان فوتبالی 6

 

هر كس به طريقی با اين پديده درگير است. يكی از سر لجبازی با دوستان و اعضای خانواده طرفدار تيمی می‌شود،  ديگری با هزار من دليل فلسفی و تاريخی. آن‌يكی هم خاطره‌ی كودكی‌ رهايش‌ نمی‌كند و البته اين وسط روشنفكران بی‌نوا هم كلی بد و بيراه می‌گويند و بيشتر از آن می‌شنوند. فوتبال را چه جايگزين جنگ بدانيم، چه عامل استعمار؛ چه بديل مذهبش بخوانيم (درجوامع لامذهب!!) و چه افيون توده‌ها، خودش را به جوامع انسانی تحميل كرده و مستانه پيش می‌رود. قبول دارم؛ حرص در می‌آورد وقتی درآمد يك فوتباليست بی‌سواد از دست‌رنج صدها هنرمند بيشتر است و عروسكی مثل بكام شهرتی عالم‌گيرتر از همه‌ی نخبگان جزيره دارد. اما مزه‌اش به همين است!!

 

دلم می‌خواست فرصتی بود و درباره‌ی مشاهدات آن سوی سكه‌ی پول و شهرت فوتباليست‌ها كه برده‌های (گلادياتورها) دنيای مدرنشان می‌خوانند صحبت كنيم.

 

دوستی دارم كه مدعی است تحمل زندگی حرفه‌ای آن‌هم در بهترين سال‌های جوانی كار هر كسی نيست. از لمپارد می‌گفت كه به قول خودش تا حالا ساعت يازده شب را نديده است و بعد از يكی دو سفر با فوتباليست‌ها و اين‌كه سر شب، درهای اتاق‌های هتل را رويشان قفل كرده بودند و قوانينی كه بيش‌تر يادآور دوران برده‌داری است. ايشان از قول يكی از بازيكنان متاهل روايت می‌كرد كه هميشه در طول مسابقات، خانمم شب‌ها فرزندمان را حائلمان قرار می‌دهد تا فردايش توی تمرين يا مسابقه آبروريزی نكنم.

 

بگذريم و وارد معقولات نشويم! من بيشتر از هر چيز در اين دوره داشتم گورخرها را  می‌پاييدم تا ببينم چندتايشان به نيمه‌نهايی خواهند رسيد. پاييدن آبی‌‌های لندن هم دل‌‌مشغولی ديگرم بود. دوست و دشمن! را با هم ديد می‌زدم. اگر خوابم نبرد تا لحظاتی ديگر درباره‌ی چلسی خواهم نوشت.

 

هذیان فوتبالی 5

  دادکان توی اين گيرودار، دشمنان دادكان حسابی از خجالتش درآمدند و عقده‌ها از دل گشودند. ما هم اگرچه با كسی دشمنی نداريم اما به مصداق من لم يشكرالمخلوق لم يشكرالخالق! (شبيه احكام بازنشستگی و بعضی وقت‌ها اخراج! شد) ايشان را بی‌نصيب نمی‌گذاريم:   اولين بار كه انتصابش از تلويزيون اعلام شد، ايشان را از اهالی خوش‌نام فوتبال معرفی كردند. همان لحظه، بغل‌دستی‌مان گفت: آخه داد كان! كجايش خوش‌نام است؟!   اين تيغ‌های دولبه هم عجب خطرناكند! دادكان بلافاصله پس از قطعی شدن صعود تيم ملی به جام‌جهانی، اعلام كرد: ‌می‌شود دين‌داری كرد، تيم‌داری هم. حالا چه‌ می‌خواهد بگويد، نمی‌دانم؟ حكايت آن لطيفه است كه حضرت ابوالفضل به رضازاده پيغام داده اين‌بار ديگر روی من حساب نكن!!   آقای دادكان در دفاعياتش گفته است من هشت سال در دفاع پرسپوليس بازی كردم و يك كارت زرد هم نگرفتم! احتمالا ايشان می‌خواسته نرم‌خويی خودش را ثابت كند اما كسی نيست بگويد دفاعی كه كارت زرد نگيرد – آن‌هم در طول هشت سال- به‌درد لای جرز هم نمی‌خورد!  

هذیان فوتبالی 4

 معلم دينی‌مان هميشه از عشق ما به فوتبال مدد می‌گرفت تا به ما بباوراند كه فقط هنگام نماز بوده كه می‌توانستند تير از پای حضرت حيدر بكشند و او خم به ابرو نياورد. وقتی پاهای آش و لاش ما را بعد از بازی می‌ديد و می‌دانست كه تا آن لحظه چيزی از زخم و درد نفهميده‌ايم صنعت تشبيه را به مدد می‌گرفت و می‌گفت: بی‌خودیِ شما هنگام زدن گل با پاهای زخمی، شبيه بی‌خودیِ مولاست هنگام نماز. گناهش گردن خودش!!

هذیان فوتبالی 3

نگفتم!نه! نمی‌شود. از اين فوتبال ناگزير، انگار گريزی نيست. فوق فوقش اسم وبلاگ را عوض می‌كنم! از پيش‌بينی صحبت كردن، مهمل است آن‌هم بعد از بازی اما دلم می‌خواهد به آن‌كه گفته بودم در اين تورنمنت‌ها بايد نگران تيم‌هايی مثل چك، اسپانيا و آرژانتين بود كه كوبنده آغازيدند و ممكن است كم بياورند بگويم: نگفتم!؟

هذیان فوتبالی2

 

اين‌بار نمی‌شود ننوشت. اوضاع روبراه است. گورخرها خوب گردوخاك كردند. حتا زيزو كه هنوز در خاطره‌ی لباسِ راه‌راه محكم‌تر بازی يا به قول آقای گزارش‌گر، آقايی‌ می‌كند. ملالی نيست جز حذف آرژانتين آن‌هم به دست آلمان، آن‌تر هم به‌دست دروازه‌بان چلسی! ما كه بی‌حضور جادوگر در استاديوم، راحت با اين افتضاح كنار آمديم. فعلا كه می‌شود به همين گورهای باقی‌مانده آفرين گفت. بوفون، تورام، كاناوارو، دل‌پيرو، ويرا و... حتما به‌ياد پاول و زلاتان خواهند بود. پسوتوی بدبخت هم كه از خودكشی جان سالم به برده! عجب گور تو گوری شده است ها!

 

اميدوارم به تريج قبای حضرت سيد ضيای شفيعی برنخورد كه چرا كتيبه‌ی زخمش به اين حال و روز افتاده. سال‌هاست روزنامه‌ی سلام تعطيل شده اما نوستالژ‌ی وا‌ژه‌ها! دست از سرمان برنداشته. قول می‌دهم بعد از اين رعايت كنم.

هذیان فوتبالی

هوتن اولين بار بود كه ردّ گرد و خاك گورهای تورينی را روی واژه‌هايم ديد. تيمی با نژادی دانشجويی هم‌راه با الساندرويی كه بعضی‌ها فكر می‌كنند هنوز دودی از كنده‌اش برمی‌خيزد. تعجبی هم ندارد اگر بازی سوئد را با زلاتانش مشتاقانه پيگيری كنم و يا  نگران ساق‌های زامبروتا باشم. من طرفدار تيم‌هايی هستم كه بوی گورخر بدهند! سوئد، ايتاليا، فرانسه و حتا چك؛ توفيری ندارد. (متاسفم كه عمدتا اروپايی‌اند! از زالايتای اروگوئه‌ای خيلی خوشم نمی‌آيد)

 اگر كسی را نااميد كردم شرمنده‌ام. من از برزيل فقط ريوالدويش را می‌خواستم  با آن زانوهای كج و معوج كه آن‌ را هم به سرزمين فلاسفه تبعيد كرده‌اند. از آرژانتين هم فقط خاطره‌ی جادوگر 1986در من مانده است و پيراهنی كه هم‌زمان با بازی‌های مكزيك و به‌مناسبت قهرمانی در يك جام معتبر!! جايزه‌مان دادند. پيراهنی كه هم‌راه با قدكشيدن‌های ما، بزرگ نشد تا دو سه نفر آن‌را بپوشند! سر به تن انگليس‌ها و آلمان‌ها هم نباشد، نباشد! (شرمنده‌ام كواچ جان)

 

حال و روز فوتبالی من آن‌قدر وخيم هست كه حوصله‌ای برای كری خواندن بابت اين گورهای پراكنده در تيم‌های‌ ديگر آن‌هم با آبروريزی‌های اخير باقی نماند. تنها می‌ماند يك جمله: خوش به‌حال آن‌هايی كه برزيل را دوست دارند و بدا به حال كسانی كه نمی‌دانند ايران ببرد بهتر است يا ببازد!

 

فوتبال

فحش‌هايمان كم‌كمك دارند كشوری می‌شوند

 باشگاه مس با بودجه‌ی‌ سه‌ميلياردی‌‌اش بالاخره توانست اميدی‌ برای صعود به ليگ برتر بيابد. آخرين باری كه مديرعامل محترم باشگاه و استاد سابق را ديدم، هنگامی‌ بود كه اميد عزيز داشت با ايشان مصاحبه می‌‌كرد، من‌هم بالاجبار وارد بحث شدم و طبق معمول از دغدغه‌های ديگرمان هم سخنی رفت. اين رقم سه‌ميليارد تومان وسط  بحث‌های ما پيدايش شد و اميد هم چاپش كرد و سريع روی‌ آنتن رفت. چند روز بعدش استاد زنگ زد و از من به‌خاطر ماجرای‌ طرح بودجه و تبعاتی‌ كه به‌همراه داشته، گلايه كرد. اميد هم گفت يادم باشد موقعی مصاحبه كنم كه تو نباشی! البته دليل اصلی‌اش طولانی شدن گفت‌وگو بود و پراكندگی‌ بحث كه تخصص ماست!

 

امروز مس سه بر يك هما را برد. اگر اتفاق خاصی پيش نيايد يعنی طلسم نادر دست‌نشان دارد شكسته می‌شود. بنده‌ی خدا تا حالا چند بار تيم‌هايش را تا پلی‌آف آورده و همان‌جا گير كرده. از مافيا و مسايل پشت‌پرده هم دل خونی‌ دارد. شانس آورد كه تيم مقابلش نفت آبادان يا... نبود كه حسابش با كرام‌الكاتبين بود.

 

با همه‌ی حرف و حديث‌هايی كه بارها مطرح شده و يك‌بار در قالب دل‌ريخته‌ها هم منتشر كردم و نيز این مطلب، با اين‌همه پای فوتبال كه وسط می‌‌آيد و جنبه‌های مثبت و تاثيرگذارش آن‌هم در مناطقی كه به‌شدت در معرض آسيب‌های ديگر! اجتماعی هستند، باز هم خوشحالم كه در موقعيت بين بد و بدتر، اولی نصيبمان شده است. به‌قول خودم، اصلا بگذار توپ را بچسبانند روی‌ كاسه‌ی وافور! اين تخدير از آن يكی كه قابل تحمل‌تر است!!

 

فوتبال،‌ هديه‌ی‌ زمين به آسمان

يكی از جان‌دارترين مطالبی كه درباره‌ی فوتبال خوانده‌ام، نوشته‌ی اين بابای دوست‌داشتنی بوده كه چندسال پيش در نشريه‌ای منتشر شده بود. عنوانش اگر اشتباه نكنم «فوتبال، هديه‌ی زمين به آسمان‌» بود كه اگر آرشيوی باشد، هنوز هم جان می‌دهد برای‌ اين روزهای تب‌آلود و پرهيجان. محتوای آن نوشته، چنان كه از عنوانش پيداست، تقديس اين پديده بود و  اين بازی را اوج خلاقيت نوع بشر در مسابقه با خدايان دانسته بود.

 

البته كم نيستند كسانی كه نگاه تحقيرآميزشان را به اين پديده پنهان نمی‌كنند. به باور برخی، تاختن به فوتبال -اگر روشن‌فكری را فحش نپنداريم- يك ژست روشن‌فكرانه‌ است كه مدعی، آن را مخدری می‌داند كه جايگزين دين می‌شود و كاركرد پنهانش، استثمار مردم و آموزش آنان برای پذيرش وضع موجود و سازگاری با نظم سياسی است.

 

يكی از تحليل‌های خوب از اين پديده، در كتاب «روش تحليل رسانه‌ها» نوشته‌ی «آرتور آسابرگر» آمده كه البته جامعه‌ی امريكا را مدنظر داشته است و فوتبال خاص آنان را. سال گذشته، يادداشتی را درباره‌ی فوتبال چاپاندم! كه مقدمه‌اش، اشاره‌ای به فحوای اين كتاب داشت و كاركردش، توصيه‌هايی برای دست‌اندركاران صفحه‌ی ورزش يك نشريه‌ی محلی. در آستانه‌ی جشنواره‌ی جهانی فوتبال، شايد به خواندنش بيارزد:

 

فوتبال، صرفا يك واقعه‌ی قهرمانی‌ و ورزشی‌ نيست، بلكه جزيی از نظام بزرگ‌تری از وقايع است كه به بازی مربوطند و بر اهميت آن به ميزان قابل توجهی می‌افزايند.

«آرتور آسابرگر» در بخشی از كتاب «روش‌های تحليل رسانه‌ها»، فوتبال را بازی نشانه‌ها می‌داند. استاديوم را نشانه‌ای عظيم از مكانی مقدس برمی‌شمارد كه در آن طرفداران (و گاه متعصبان) فوتبال گرد هم می‌آيند تا مبارزه‌ی سازمان‌يافته‌ و آبرومندی را تماشا كنند كه به‌نظر بسياری، جانشين «جنگ» شده است. وی حتا جای نشستن مردم در ورزشگاه را نشانه‌ای از ميزان قدرت، ثروت و پايگاه اجتماعی آنان می‌داند. او زمين را شبكه‌ای عظيم می‌پندارد كه خطوط سفيد بر زمينه‌ی سبز رنگ و شدت رنگ‌ها بر هيجان واقعه می‌افزايد. اين‌همه به‌علاوه‌ی مردمی با لباس‌های گوناگون (داوران، بازی‌كنان، سردسته‌ی تشويق‌كنندگان، مربيان و ...) را دال بر انواع مهارت‌ها و كاركردهايی می‌پندارد كه در يك بازی انجام می‌شود. هم‌چون اجرای قانون، فعاليت قهرمانی، برنامه‌ريزی، عقلانيت و ...

 

وی در بخشی ديگر از اين كتاب، از احساسات پرشور مردم نسبت به فوتبال و تيم محبوبشان، نتيجه می‌گيرد كه فوتبال بسيار فراتر از يك ورزش ساده است و از قول «آر ری‌يل» آن را جانشينی برای مذهب در جوامع غيردينی مطرح می‌كند. وی برخی شباهت‌های فوتبال و مذهب را چنين برمی‌شمارد: فوق‌ستاره‌ها به‌جای قديسان، بازی يكشنبه‌ها به‌جای مراسم مذهبی يكشنبه‌ها، بليت به جای صدقه، بازی‌های پيچيده به‌جای الهيات، مربيان به‌جای كشيشان، استاديوم به‌جای كليسا و شيفتگان فوتبال به‌جای مومنان كليسا نقش‌آفرينی می‌كنند.

 

وی‌ معتقد است مردم به اسطوره، آيين، راز و قهرمان‌گرايی نياز دارند و فوتبال در اين‌گونه جوامع، شايد بيش از مذهب، به مردم در ارضای اين نيازها كمك می‌كند. البته اين بحث از كتاب با طرح اين پرسش‌ها پايان می‌يابد كه آيا پيام‌هايی كه از فوتبال دريافت می‌شود به‌اندازه‌ی‌ آن‌چه وعظ‌های مذهبی عايد می‌كند ارزش‌مند است؟ و آيا فوتبال به ترياك توده‌ها تبديل نشده است؟

 

آسابرگر هم‌چنين از زوايايی ديگر نيز به اين پديده نگريسته كه مجال پرداختن بدان نيست اما توجه همگان به‌ويژه تحليل‌گران رسانه‌ها را به يك نكته معطوف می‌كند و آن اين است كه ما در مواجهه با فوتبال و پخش آن از رسانه‌ها با يك شكل هنری سر و كار داريم و اشكال هنری، پديده‌هايی به‌غايت پيچيده هستند. بايد مراقب باشيم كه يك برنامه را صرفا به نظامی از نشانه‌ها، عامل اجتماعی كردن، وسيله‌ای برای نفوذ در آگاهی مردم و يا موضوعی كه محرك و مشكلات اوديپی و چيزهايی از اين قبيل را نشان می‌دهد تقليل ندهيم.

 

تكمله: شواهد بالا را مدد  گرفته بودم تا يادآور شوم كه فوتبال جزيی گريزناپذير از دنيای مدرن است و برای جامعه‌ی ما كه به تعبير دوستی، ساختارها و زمان‌های گوناگونی از ابتدای تاريخ تا موقعيت پسامدرن در خود دارد، می‌تواند به‌طرز چشم‌گيری جذاب و تحول‌آفرين باشد. می‌توانيم با نظرات آسابرگر موافق باشيم و يا دگرگونه بيانديشيم اما نمی‌توانيم از اين مساله بگذريم كه فوتبال با همه‌ی‌ تبعات مثبت و منفی‌ آن، ظرفيت‌های فراوانی برای كشف و بسط دارد.