173/ صیاد

غرور تو را دوست دارم
عبور تو را هم
از این لاشة نیم‌خورده
پلنگانه بگذر!

172/ ذهن

سلول‌هایت از ازل خاکستری بودند
در این شکنجه‌گاه وهم‌آلود
درد است زندان‌بان خود بودن.

171/ فرشته

نه این نامه‌های مه‌آلود
نه آن واژه‌های برشته
برآیند بُردارهای تو انگار صفر است.

170/ ویوا

میان این‌همه رؤیا
میان این‌همه دیوانگی
نود دقیقه فقط می‌شود به تو نیاندیشید.

169/ معرکه

بهار هر چه که باشد
بهانه هرچه که هست
خیال باغ پر از عشوة کلاغ مباد!

168/ دارد بهار می‌رسد اسفند دود کن

از چارراه سرد
از خط فقر می‌گذرد مرد
پشت چراغ: آتش‌گردانِ چشم‌هاش
ای باد نوبهار!
دارد مچاله می‌شود از درد
در چشم‌های خیس من اسفند دود کن!

167/ سعدی

من سرنشین خستة اندوهم
پرواز من شماره ندارد
برج مراقبت!
«بگذار تا مقابل روی تو بگذریم»

166/ همیشه به‌موقع

همیشه وقت‌شناس است
به پرتگاه رسیدم
طناب دار فرستاد.

165/ بر باد رفته

هر که رفت
سر به راه می‌شود
       دوباره می‌رود
هر که رفت
رفته است...

164/ قله

دره‌های از رمه لبریز
قله‌های برفی خاموش
شاه‌کار اوج، تنهایی‌ست.

163/ قمیصه قدَ من دبر

تا عشق، طراح است
پیراهن پاره
از مُد نمی‌افتد.

162/ اوج

گاه‌گاهی باد
خستگی در می‌کند در من
گاه‌گاهی ابر می‌‌گیرد غبارم را
کاش اندوه صنوبر انتهایی داشت...

161/ بوم

طبیعت قدم می‌زند در نگاهت
پلنگی صبور
و باران و رنگین‌کمان
و آیینه و ابر
و خورشید...
خدا چشم‌های تو را دوست دارد.

160/ «من شاعرُ عشق نقاش کرد»

برده‌ام از یاد
آب‌رنگِ چشم‌هایش را
گاه‌گاهی شعر
                 کاریکاتور عشق است.

159/ چشمم پر از پری و دلم دیو

شاخ و برگ تو را اگر حتا...
ریشه‌ات را بگو بگو چه‌کنم؟
روح من ارّه می‌شود هر روز.

89/11/11

لهجه‌اش از عشق می‌آید

مطلب زیر برای «این هجاهای هم‌خوان»، ویژه‌نامة آیین نکوداشت سیدعلی میرافضلی عزیز پیرامون یک دهه فعالیت ادبی آنلاین وی نوشتم:

همین دو سه هفته پیش، از مراسم عقدی برمی‌گشتیم. در فاصلة محل عقد تا سر خیابان، دو برادر کهن‌سال از خویشان را دیدم که هماهنگ گام برمی‌دارند و گپ می‌زنند. وقار مردانه، موهای سپید و هارمونی رفتار دو برادر وسوسه‌ام کرد عکسی ازشان بگیرم. یکی‌شان به لبخندی گفت: «داری عکس می‌گیری برای یه روزایی؟!» و این واژة آخری را آن‌قدر کشید که ته دلم لرزید. این آخرین چیزی بود که بدان فکر می‌کردم. انگار آدمی وقتی پا از خطوط قرمز حیات -به لحاظ بیولوژیکی- آن‌طرف‌تر می‌گذارد، دائما مرگ‌اندیشانه سایة حضرت عزراییل را بر سر خود می‌بیند و ناخواسته هر حرکتی را در همان راستا تعبیر می‌کند.
نیت‌خوانی نباید کرد ولی همة ما کسانی را می‌شناسیم که تقویمی دارند و سالروز تولد بزرگان و نخبگان فکری و فرهنگی را ورق می‌زنند تا پیش از این‌که دیر شود، مستندی بسازند، یا مصاحبه‌ای بگیرند برای «یه روزایی!» البته بعضی از بزرگان هم هستند که این جماعت را ناامید کرده‌اند از که بس برایشان ویژه‌نامه آماده کردند و مصاحبه گرفتند و مستند ساختند ولی هنوز نتوانسته‌اند روانة بازارش کنند، از بس‌که جان دارند بعضی‌ها.
چند سال پیش، جوانکی از نزدیک، گلوله‌ای به پیشانی رقیب زد. معجزه‌ای لازم بود تا جان به‌در ببرد. در این فاصله، یکی به گمان این‌که طرف زنده نمی‌ماند، مطلبی جانانه و مهربانانه نوشت که: سعیدجان!... خبر نداشت این یکی هم ‌سخت‌جان است. طولی نکشید که سعیدجان شد مغز معیوب فلان و بهمان. از این دست حکایات بسیار دیده‌ایم و شنیده‌ایم. شگفت‌آور هم نیست. مرده کاری به کره و برة کسی ندارد؛ هرچه بوده، برای خودش بوده. مهم آن چیزی است که زنده‌ها می‌گویند!
از این منظر، بزرگداشت آدمی که زنده است و می‌تواند بعد از بزرگداشت، یا حتی در همان مراسم، بزند و تمام رشته‌های باقی زنده‌ها را پنبه کند، هیجان‌انگیز است. گو این‌که این‌بار هم عزیزان، رندی کرده‌اند و سراغ چهرة کم‌حاشیه‌ای رفته‌اند که خیلی زود راه خودش را یافته و سال‌هاست که در عین جوانی، استوار  و بی‌اعوجاج گام برمی‌دارد. این‌را از گفت‌وگوی چندسال پیش سیدعلی میرافضلی با «استقامت» می‌توان استنباط کرد که مؤمنانه گفته بود: «شعر در رأس همة امور است.» بماند این‌که منظور اصلی گوینده، اولویت‌های ایشان بوده و تقدم سرودن بر پژوهش و سایر فعالیت‌های ادبی وی و خوش‌سلیقگی سردبیر، تیتر را در ذهن مخاطب ماندگار کرده است.
القصه؛ کم‌کم دارد دست و دلم می‌لرزد. نه صرفا به این دلیل که می‌خواهم دربارة یک آدم زنده بنویسم، بلکه بدین خاطر که مقید شده‌ام در فرصت کوتاه یک عصر زمستانی، ماجراهای یک دهه را مرور کنم و از منظری متفاوت از شعر، به شاعر بپردازم. حرف بسیار است و فرصت کم.

ادامه نوشته

158/ سفر

سفر، پرندگیِ شاعرانه با معشوق
سفر، رهاییِ روح از مزارِ عادت‌هاست
...
حقیقتش
سفر، گریزِ منه از من
خدا کنه که موفق بشیم...

157/ زلزلة مشروط

تبریز می‌لرزد
     تمام شهرها پس‌لرزه می‌آید
یعنی امیدی هست...

خون زنگار نمی‌بندد

می‌خواستم بنویسم این شعر به‌شدت شخصی است؛ دیدم خیلی بی‌ربط است، وقتی همه‌ی زمزمه‌ها سوار تجربه‌های سراینده‌اند. با این‌حال مثل هشدارهایی که رسانه‌ها می‌دهند بابت نور فلاش و صحنه‌های آزاردهنده، بد ندیدم یادآوری‌ای کرده باشم.


تنگِ غروبه، ساعتا خسته‌ن
داره افق زخماشُ می‌لیسه
شب نرمه نرمه چادر مشکی‌شُ دورِ شهر می‌پیچه
جخ اولِ عشقه...

یه سایه از شب می‌‍زنه بیرون
مثل گلوله، سرخ، سرگردون
مثل کلولوباد(1)، پیچاپیچ، گیجاویج
انگشت می‌ذاره رو چن تا مستطیلِ کهنه‌ی مرمر
تو حنجره‌ش معجونِ خون و درد داره دلمه می‌بنده

شب چسب‌ناکه، قیره، داغونه
شب تاولستونه

شب دنجه، کُنجه، داغه، پاتوقه
شب مَحرمه، شب گورِ معشوقه
شب می‌شه با یه مشت خاکِ پوک، پرپر شد

داره پُرِ پَر می‌شه این تقدیرِ تفتیده
مرداب می‌شه کوچه از بس آب پاشیده

از پشت، چاقو خورده تنهایی‌ش
یه جور نامردی، نه... نالوطی‌گری تو مرمرِ رگ‌دار می‌بینه
یه جور بیلاخِ رفیقانه!

انگشت برمی‌داره ردِّ خونُ می‌بوسه
داره دلش از ریشه می‌پوسه

شب داغه، داغونه
شوباد(2) تو دار و درختا روضه می‌خونه

جخ اربعینِ زخم‌هاشُ جشن می‌گیره
یه ابرِ چل‌تکه که می‌دونه
فردا دوباره باید از سر شمر بشماره

لیچار می‌بنده به نافِ شب
بدمصّبا دست از سر تنهاییاشم برنمی‌دارن

اندوهشُ، دلواپسی‌هایِ همیشه‌ش رُ
یه مشت مادر (نقطه‌چین) نوستالژی می‌گن

توفیر داره غصه با غصه، ادب با فحش
توفیر داره سنگِ گور و مرمرِ رگ‌دار
رگ اسمِ رمزه، رمزِ اسمائه
...

نبضِ جهنم رُ نمی‌گیرن
گفتن نداره غربتِ یه روحِ چل‌تکه
غربت رونده‌س، خیسه، سیّاله
اندوه قیراندوده، چسبنده‌س، تب‌خاله
اندوهِ غربت؟ غربتِ اندوه؟...

داغه هوا، داغونه حالِ ابر
یه مشت واژه دستشُ بستن
داره عرق اخماشُ می‌لیسه
شوباد تو دار و درختا می‌ره گم می‌شه...


بیست و نه تیر هزار و سیصد و پنجاه و یک - پاریز

1) کلولو همان کل است که زن‌ها در عروسی می‌کشند، در زادگاه من به گردباد، کلولوباد هم می‌گویند.
2) شوباد نیز همان باد دلپذیر شبانه است که جنوبی‌ها دوستش دارند.

156/ رمه

آسمان دوباره گرگ و میش
ماه _تیز و بز _ دمید
شب
پا به ماهِ کرکسی گرسنه است.

155/ آسمان، آبستن ماه است

آن‌که می‌گوید، نمی‌بیند
وآن‌که می‌بیند، نمی‌گوید

شاعران را حسرتِ زوزه
گرگ‌ها را رنجِ گردن‌درد خواهد کشت.

154/ ضدخاطرات

کاش خاطرات
پا به پای تو
پیر می‌شدند.

فی امان‌الله

زنگ زد برای خداحافظی حج؛ اما _شاید_ غرورش نگذاشت حلالیت بطلبد. بدرودی گفتم و التماس دعایی. گفتم برای تو هم بگویم که مدتی‌ست همه را _مطلق_ حلال کرده‌ام. سخت بود و گاهی دردناک، اما شد. توقع متقابلی نیست؛ نیاز خودم بود به‌عنوان آخرین جنون دهه‌ی سی زندگی.
 
پ.ن: با آن‌که اعتراض ندارم که نیستی
در من تظاهراتِ سکوت است روز و شب

غزل/ صنوبر قرمز

دارد مرا هوای تو از یاد می‌برد
دارد ترانه‌های مرا باد می‌برد

خاموشم آن‌قدَر که فراموش کرده‌ای
موجِ سکوت، زَهره‌ی فریاد می‌برد

ای عشق! تیشه را بگذار و بلند شو
این آبروی ماست که فرهاد می‌برد

یعنی که زود باش، بیا... فرق می‌کند
فردا تو را به چندم خرداد می‌برد

برگرد و انتقام بگیر از زمانه‌ات
در عفو، لذتی‌ست که جلاد می‌برد

153/ خرداد، ماه نیست

یک رشته بغض، می‌بندد
اردیبهشت را به جهنم
تاریخ را به تیر.

152/ سهراب

آستین‌کوتاه می‌پوشد
باز هم از دشنه‌ی رستم
             گریزی نیست.

151/ راه‌رو

عاشقانه برو!
هر طرف، هر کجا که دلت خواست
راه، ما را به هم می‌رسانَد.

150/ واحد عشق، زخم است

بی‌شمار
بی‌نهایتم
روزگار، لخته لخته می‌شماردم.

149/ دام دانه

گشنه‌ها، دربند
سیرها، آزاد
باز صد رحمت به آیین کبوترها...

148/ سیاه‌چاله

تمام راه‌ها، به عشق ختم می‌شود
تمام عشق‌ها به راه...

فقط پرنده‌بازها خیال می‌کنند:
آن‌که رفته
      باز می‌رسد