1- آنروزها که تازه موضوعی بهنام تهاجم فرهنگی مطرح شده بود، رفیق شاعر و
خوشذوقمان میگفت: «برای مقابله با تهاجم فرهنگی، باید همه را عاشق کرد!»
در همان روزهای مثل همیشه دوقطبی، که برخی بر اصلش انقلت میآوردند و
برخی باورش داشتند، ظاهر سخن، حمل بر طنز میشد و جان سخن، حمل بر هزل.
اینروزها اما گاهی دل به جان آن کلام میدهم که همه را به امید
میخواند و زندگی. به نور عشق و شور زیستن. به مرهم این روزهای سختِ
زخمآجین.
2- برای اینکه این چاپاره را از
انبان در آورم و گردی از رخ کتیبه –که کمکم دارد تاریخی میشود- بگیرم،
علاوه بر اشارهی بالا، بهانهی دیگری هم داشتم و آن، صعود زمستانی
کوهنورد تازهکار اما شیرآهن ارادهی رفیقی دیگر به دماوند بود که
دوشادوش جمعی از بچههای تیم ملی و زانوخردکردههای کوه، از طرف ما
بوسهای بر نوک قله نشاند. عزمهایی چنین راسخ، همیشه الهامبخش و
شورآفرینند.
این قلّه، نردبان قشنگیست تا تو را
از پشتِ بامِ بهت و تحیر
رصد کنم
و مثل نوحِ کوچکی از دست روزگار
دستِ تو را بگیرم و از گریه رد کنم