91/ 1388

چقدر دل‌تنگم
شبیه هجرتِ سبزِ رسولِ رحمت... آه
برای من، امسال
هزار و سی‌صد و هشتاد و هشت سال گذشت...

نوروز مبارک‌باد!

90/ شعر سپید

و شاعران زمانند
شقیقه‌های سپید
مرا به سبک جدیدی سروده‌اند امسال...


89/ هاشور

چیزی‌ست در نگاهِ تو
در های‌هایِ من
دارم کلافه می‌شوم از شورِ زندگی.

88/ دقیقه

سردرگمم
میان تو و این دقیقه‌ها.

87/ اعتراف

مثل خنجر، خیره شد در زخم‌هایم
بازجو هم
         عاشق دیوانگی‌های تو خواهد شد.

86 / ما

انگار
تب کرده‌ای دوباره
که من سرفه می‌کنم.

چارپاره / 0341

1- آن‌روزها که تازه موضوعی به‌نام تهاجم فرهنگی مطرح شده بود، رفیق شاعر و خوش‌ذوقمان می‌گفت: «برای مقابله با تهاجم فرهنگی، باید همه را عاشق کرد!» در همان روزهای مثل همیشه دوقطبی، که برخی بر اصلش ان‌قلت می‌آوردند و برخی باورش داشتند، ظاهر سخن، حمل بر طنز می‌شد و جان سخن، حمل بر هزل.
این‌روزها اما گاهی دل به جان آن کلام می‌دهم که همه را به امید می‌خواند و زندگی. به نور عشق و شور زیستن. به مرهم این روزهای سختِ زخم‌آجین.

2- برای این‌که این چاپاره را از انبان در آورم و گردی از رخ کتیبه –که کم‌کم دارد تاریخی می‌شود- بگیرم، علاوه بر اشاره‌ی بالا، بهانه‌ی دیگری هم داشتم و آن، صعود زمستانی کوه‌نورد تازه‌کار اما شیرآهن‌ اراده‌ی رفیقی دیگر به دماوند بود که دوشادوش جمعی از بچه‌های تیم ملی و  زانوخردکرده‌های کوه، از طرف ما بوسه‌ای بر نوک قله‌ نشاند. عزم‌هایی چنین راسخ، همیشه الهام‌بخش و شور‌آفرینند.


این قلّه، نردبان قشنگی‌ست تا تو را
از پشتِ بامِ بهت و تحیر رصد کنم

و مثل نوحِ کوچکی از دست روزگار
دستِ تو را بگیرم و از گریه رد کنم


ادامه نوشته