پس‌پریروز یک‌شنبه بود! پنج روز باد خورده توی عهدی که از یک‌ماه پیش با خود گذاشته‌بودم برای نوشتن. امیر گفته بود عصر آماده باش برای شعرخوانی. این‌هم از آن عهدهای شکستنی شده است. برای من، شعرخواندن برای بیش از یک‌نفر، کار شاقی‌ست؛ اگر بیهوده نباشد. وقتی می‌فهمم قرارمان کاخ سعدآباد است، خنده‌ام می‌گیرد. روزگار دارد بدجور نغزبازی می‌کند. یادِ شعری می‌افتم که توی گودر خوانده بودم: «مردی را می‌شناسم / همیشه در سفر است / از جاده‌های شرق می‌رود / و از مسیر غرب بازمی‌گردد / می‌گویند در سفرنامه‌اش نوشته / می‌رود از دور و نزدیک / تنهایی‌اش را اندازه بگیرد» توی خیالم تصحیحش می‌کنم: «رد پاها را پاک کند».

سوار اتوبوس که می‌شدیم، از تابلوی کنار خیابان عکس گرفتم. رویش نوشته است: «مبدأ: حجاب؛ مقصد: وصال، نرخ: 3000ریال» صبحِ دیروز هم از کنارِ همین تابلو گذشته بودم تا به پارک برسم. بانوان نرمش می‌کردند و آقایان ورزش. یک آن هوس کردم زیر آن نم‌نم باران و با همان سر و وضع بروم گل کوچیک. گربه‌ای اما بین قدم‌هایم زیگ‌زاگ می‌رود و هوسم را می‌پراند. هم‌قدم با گربه به وسط‌های پارک می‌رسیم. روی پله‌های سیمانی می‌نشینم و نظاره‌گر حرکاتِ بانوی جوانی می‌شوم که آرام و مادرانه دارد به گربه‌ها‌غذا می‌دهد. کاغذ و قلم برده بودم تا فشارِ روح را تنظیم کنم؛ گو این‌که خیلی وقت است به این باور رسیده‌ام که شعر ما را به جایی نمی‌رساند. بالای صفحه به‌عادت و شکسته می‌نویسم: «بسم‌الله. ای غفلت، آبروی طلب بیش از این مریز!» و زمزمه می‌کنم: شاعر آن بانوست که کله‌ی سحری دارد گربه‌های گرسنه را سیر می‌کند. و بعد می‌گریم، یک دل سیر. شاهدی بر این رومانتیک‌بازی بی‌ریا ندارم جز کلاغی که همان‌دم قارقاری کرد و پرید. بی‌‌این‌که سنگی به‌طرفش پرتاب شود. ناامید شده بود لابد از تماشای این غولِ نخراشیده. مطمئن بودم این بانو از کسانی‌ست که عصر را می‌رود خریدِ عید. پر بود از شورِ مهر و شوقِ زندگی. کاش بلد بودم برای لشکرِ گربه‌هایش لالایی بخوانم، شیپور زدن که مدت‌هاست یادم رفته. انگار بامداد بود که شعر را شیپور می‌خواست نه لالایی. چقدر روزگاری به شاملو و هراس‌هایش ریش‌خند زدیم و حالا هراسش از مردن در سرزمینی که او می‌سرود، ریشِ خودمان را چسبیده؛ سفت و سخت. سردم شده است، دارم به‌قول جلال، عین ...‌ی حلاج‌ها می‌لرزم.

با محسن می‌آییم کنارِ نهرِ آبی که پرسر و صدا وارد کاخ می‌شود. محسن با آن حنجره‌ی خاص، درحالی که با موبایل فیلم می‌گیرد، صداگذاری هم می‌کند: «این‌جا که مرتضا و من ایستاده‌ایم دقیقا جاییه که زمانی شاه و فرح ایستاده بودند...» و می‌خندد. بلند و کش‌دار. این‌روزها او پی‌گیر جوایز اسکار است و من پی‌گیر خیابان. از پورتمن می‌گوید و از تعهدی که داده‌بودم برای اخته بودن، می‌شنود. همین روزها عاقبت به هم می‌رسیم؛ من به سینما و او به خیابان. دیشب آن‌قدر غزل‌های روایی پست‌مدرنش را آرام و قشنگ خواند که خوابم برد؛ به‌عادت. عادتِ جدید اذیتم نمی‌کند. شش ماه پیش، بیدار شدن در پنج و بیست‌دقیقه آسان نبود؛ ساعتی که سال‌ها وقت خوابیدنم بود. زمانی مثنوی امیر هم با همین ساعت شروع می‌شد: «ساعت از پنج، بیش بود که رفت/ آسمان گرگ و میش بود که رفت...» صبح پی آبِ جوش می‌گشتم. به‌وضوح، آبِ جوش این‌جا داغ‌تر است! و قهوه بیش‌تر می‌چسبد. شش‌صد متر از ارتفاعِ کویری که در آن نفس می‌کشم پست‌تر است. امسال چند بار با بچه‌ها نقطه‌ی جوش آب را اندازه گرفتیم، هربار 93 درجه از آب درآمد. یعنی در آن کویرِ مرتفع، غلغل آب هم چنان که باید، نمی‌سوزاند.

فنجان‌های کمرباریک چای، پر و خالی می‌شوند. یکی از بچه‌های قدیمیِ «کتیبه‌ی زخمِ» سلام و جبهه و جنگِ جمهوری، سلحشورانه شعری با گویش شیرازی برای خواستگاری و شبِ زفاف می‌خواند. جمعبت کف می‌زند و حال می‌کند. ما هم! حکایتِ همان «چون شما خسته‌اید و می‌دانم/ غزلی عاشقانه می‌خوانم» شده است. خلوتِ چهارنفره‌ی خودمان پربارتر است. حامد که در این جمع تنها کسی‌ست که جرات و رغبت شرکت در مسابقه را داشته، بدیع‌وار زمزمه می‌کند: «با دوست پریشانم و بی‌دوست پریشان». جوان نوخاسته‌ای که کنارم نشسته می‌گوید: «چجوری شاعرا رو دعوت می‌کنن واسه شعرخونی؟» آقای تنومندی را نشان می‌دهم: «اون‌جوری!» برای این‌که صحبت کور نشود می‌پرسم: «شاعرید؟» سرش را کنار می‌کشد و دختر جوان محجبه‌ای ظاهر می‌شود: «نه، خانمم شاعر است.» بی‌نوا...

نور پروژکتورها اذیت نمی‌کند. اما نگاهِ سنگین ردیف‌های جلو را می‌بینم. وقتی «یک عاشقانه‌ی رنگی» را می‌خوانم: «درکم از دیوانگی تنها هراسی هیز و مبهم نیست/ چشم‌هایت را تمامِ چشم‌های پاک می‌فهمند» و به جمعیت می‌نگرم، از آن‌ها که دیده می‌شوند تنها یکی را می‌شناسم. سبیلِ سفید و عینک طرح قدیم کائوچویی «اوجی» با نگاهی سرد و مبهم توی چشمم فرو می‌رود. قرار بر عرق کردن نبود اما تسلیم شدم و با همان حال، «خوابگردی» را هم خواندم. دانه‌های ریز عرق روی پیشانی‌ای که هر روز بلندتر می‌شود، علامت این بود که کامل معالجه نشده‌ام. تجویزِ دکترِ عزیز از آن چهل روزی که عصرانه‌ها را می‌نوشتم تا حالا افاقه کرده بود؛ آن‌قدر که وقت فوتبال هم عرق نمی‌کردم. همه چیز را از ریشه خشکانده بود خوش‌انصاف. وقتی قبل از برنامه برایش پیامکی فرستادم، نوشت: «دیگه اگه گیر افتادی، دستاتو بکن تو جیبت و توکل کن به خدا!» یعنی حرف تحریف‌شده‌ی خودم را حواله‌ی خودم می‌کند. وقت پایین‌آمدن از سکو، مجری از کنارم رد می‌شود و با لحن رفیقانه و صدای نازکش در گوشم می‌گوید: «منتظر باش تا جوابت را بدهم.»

منتظرم. با احسان‌اکبر نشسته‌ایم توی یکی از ساختمان‌های خواجه‌نصیر؛ پشت یک میزِ کوتاه، او قهوه می‌نوشد و من آب. قیافه‌اش شبیه معلم است، با محاسن بلند و سفید. نگاهش نجیب‌تر است و خودش آرام‌تر. با فارسی شکسته‌بسته‌ای از اسلام‌آباد می‌گوید. این‌جا هم خبری نیست. به انقلاب می‌زنم که نفسی صنوبرانه بکشم و دمی با دوست خلوت کنم.

راهمان جدا شده است. ردپایی نمانده تا بخواهم پاک کنم. وقتِ رفتن به مهرآباد نوجوانانی را می‌بینم که گوش تا گوشِ خیابان ایستاده‌اند و با اسباب‌بازی‌های درازشان سرگرمند. ابرهای سیاه، شهر را ترسناک‌تر کرده‌اند. به‌قول محمدعلی: آسمان امشب اگر گرگ نبارد خوب است...

پ.ن: عزیزی پیغام داده بود، خواب دیدم کتیبه به‌روز شده است. به حرمت مهربانی‌اش برگی از روزانه‌هایم را که پریشان‌نوشته‌های شخصی‌اند می‌کنم و این‌جا می‌گذارم. خواب‌هایمان تعبیر خواهند ‌شد. به زودی همه‌مان به‌روز می‌شویم.