بلاگ‌چرخانی

یکی از سخت‌ترین کارهای عالم از روز اول خلقت وبلاگ برای من مرتب کردن نام وبلاگ‌های دوستان یا وبلاگ‌هایی که می‌خوانم بود. هنر بزرگی دارند آن‌ها که می‌توانند شاخص قابل قبولی پیدا کنند و بر اساس آن، مثلا نام ده صفحه را پشت هم ردیف کنند. هنر بزرگ‌تر را البته آن‌ها دارند که می‌توانند از میان این‌همه فرم و مضمون متنوع، برترین‌ها را هم معرفی کنند. بگذریم؛ وقتی بلاگ‌رولینگ مرحوم آمد، مشکل را به کلی مرتفع کرد، چرا که می‌توانستی لیست بلندبالایی از صفحات را بر اساس شاخصی مثل به‌روزرسانی یا حتا شانس برایش تعریف کنی و خلاص. اما دولت مستعجلش، حساب و کتاب‌ها را به‌هم ریخت. ابتدا لینک‌ها در فایرفاکس، به‌هم ریختند و بعد هم اصل سایت، دود شد و رفت.
با توجه به این‌که  ساختار این صفحه‌ بر مبنای لینک طراحی شده، چاره‌ای جز اصلاحشان نداشتم. بماند این‌که این لینکستان‌ها دیگر کارآیی گذشته را ندارند و با افزایش مهارت‌های وبگردی، حرفه‌ای‌ها از ابزارهایی مثل گوگل‌ریدر استفاده می‌کنند تا بتوانند صفحات مورد علاقه را در این بازار شلوغ، دست‌کم مروری بکنند. البته کارکرد این بلاگ‌چرخان جدید نیز  ریشه در همین گوگل‌ریدر و خوراک‌خوان‌ها دارد (با تشکر از همکاری یاهو پایپز!). کم‌ترین ویژگی شیوه‌ی جدید این است که دیگر نمی‌شود با پینگ‌های قلابی سرش کلاه گذاشت، هرکس به‌روز بکند، می‌رود بالای لیست.
با کمک این راهنما می‌توانید بلاگ‌چرخانتان را بسازید. ضمنا اگر از لیست قدیمی، نامی جا افتاده احتمالا به این دلیل است که به فید وبلاگش دسترسی نداشته‌ام.  لینک‌دونی را هم احیا کردم تا بقیه را هم شریک برخی وب‌گردی‌ها بکنم. اقلش این است که هرگاه مطلب جدیدی نگذارم، لینک جدیدی را می‌توانند ببینند.
به‌هرحال، برای منِ فرمالیست، اختصاص یک عصر چهارشنبه‌ی پایان سال به خانه‌تکانی وبلاگی، اصلا خسته‌کننده نبود.

مبارکا

روزنامه‌خوان حرفه‌ای!
جمعه‌ها فقط از آخرین وقایع دلم خبر بگیر
هفته‌نامه‌ام هنوز.


sms
اجمد: «هی رفیق! خبر «نگار» توست، بی‌خبر نمانی!»
مرتضا: «ز من نگارم، خبر ندارد!»
الف: ناکس! پس از
گمرک پیراهن کی بی‌اجازه رفتی تو، وقتی نگارت ازت خبر نداره؟
میم: اشتباه شد. ز من ندارد، خبر نگارم!


پ.ن: وقتی فوتبال تا یک بامداد طول بکشد، همین می‌شود که شد.

متولد ماه مهر

وقتی به گذشته نگاه می‌کنم بعضی‌وقت‌ها خجالت می‌کشم از خودم بابت کارهايی که کرده‌ام. بابت نکرده‌ها بیشتر. از کارهای کرده یکی همین انتشار نشریات کاغذی است که باعث قطع درختان و جنگل‌ها ‌شده‌ایم و از نکرده‌ها هم عدم انتشار نشریه‌ای مطلوب است و به گردن نگرفتن تاوان خون درختان قطع‌ناشده! چه می‌شود کرد؟ بختکی است که از دوران تحصیل در دبیرستان به جانم افتاده و فکر نمی‌کنم به ضرب هیچ دگنکی رهایم کند. دبیرستان و دانشگاه و کار و پس از آن با بوی کاغذ و مرکب گذشت و هنوز هم تصور زندگی بی‌آن دشوارترین است.

القصه؛ این‌روزها به‌اتفاق جمعی از سوته‌دلان، زیر سقف بام کویر جمع شده‌ایم و خودمان را دوباره گرفتار کرده‌ایم. بسیار هم شنیده‌ایم که هیچ آدم عاقلی در این شرایط... بگذریم. ماجرا زیاد پیچیده نیست. من کرمان را سخت دوست دارم  (رمز و رازش را هم از من نپرسید بلکه توی کتاب‌های استاد باستانی پاریزی بجویید) و برای ماندن در این خاک دامن‌گیر دنبال بهانه بودم و بهانه، خودش آغوش گشود. اعتراف می‌کنم که اگر این بهانه هم نبود خودم بهانه می‌ساختم و به دامانش می‌آویختم.

فرق این‌بار با دفعات پیش این است که علاوه بر آشنایی با عزیزان سوته‌دل کرمانی، دوستان بسیاری در عالم مجازی هم یافته‌ام. این فرصت برایم غنیمت است و می‌خواهم اگر بشود از این امکان برای رونق بیشتر صفحات و اوراقی که منتشر می‌کنیم بهره ببریم. نقش من این‌بار بیش‌تر از فراهم کردن زمینه برای دوستان و جوانان پرنفس نیست. شاید همین جمع اگر حتا در پایتخت اقدام به چنین کاری می‌کردند فارغ‌البال بودند و خون‌دل کم‌تری می‌خوردند اما چه می‌شود کرد؟ بالاخره باید از جایی شروع کرد. تقدیر خود‌خواسته و ساخته‌ی ما نیز چنین است.

همین‌جا و از این روزنه‌ی کوچک از همه‌ی دوستان و اساتید عزیزی که که جمع کوچک و البته صمیمی ما را قابل می‌دانند تقاضا می‌کنم ما را از نوازش‌های قلمشان محروم نفرمایند. در اولین شماره‌ی بام، مختصری از دغدغه‌هایمان نوشته‌ام که بخشی از آن را در ادامه می‌آورم. مطمئنا، کرمان در منظر ما پاره‌ای از ایران عزیز است و  بهانه‌ای است تا در پرتو آن از دغدغه‌هایمان بگوییم و بنویسیم. زمینه‌هایی چون فرهنگ، هنر و جامعه و حتا ورزش مرز نمی‌شناسند. تلاش ما در این گوشه‌ی کره‌ی خاک این است که در اخبار و گزارش‌هایمان از مسایل دور و بر خودمان بگوییم اما مطمئنا طنین قلم همه‌ی هم‌زبانان و هم‌وطنان در هر کجا که باشند در قلب‌های ما و مخاطبانمان  ضربه‌ی بیداری خواهد زد. نشانی ایمیل موقت بام را در زیر می‌آورم تا روزی که سایت نشریه هم پا بگیرد و ارتباطمان آسان‌تر برقرار شود.

Baamekavir [@] gmail.com

 

این هم بخشی از اولین سخن نخست در بام کویر:

بزرگ‌ترين رسالتی كه برای يك رسانه می‌توان متصور شد، آينه‌گی است. آينه‌گی البنه مصايبی دارد كه آينه‌داران به جان می‌خرند تا نقشی را راست بنمايند، شايد «خود»ی شكسته شود. گو اين‌كه آينه‌ها جنس‌ متفاوتی دارند اما رسم آينه شكستن، رسم ديرپايی است و حاصلش قطعات ريز و درشتی است كه تصويرهای كج و معوج از خويش و ديگران را عرضه می‌كنند. با اين ايده سخت می‌شود مخالفت كرد كه جهان رسانه‌ای شده، جهان واقعی نيست. جهانی است همراه با قضاوت‌ها و جانبداری‌ها اما اين، در اصل ماجرا توفيری به‌وجود نمی‌آورد. اصل ماجرا اين است كه بايد خويش و جهان را در آينه ببينيم. بايد چرخه‌ی اطلاعات بچرخد و حرف‌ها و نقد و نظرات درون سينه‌ها چرك نكند. اين بايدها هم ريشه در تجربه‌ای تاريخی از زيستن و تمرين برای بهتر و سالم‌تر زيستن دارد. مخلص كلام اين‌كه يك جامعه‌ی سالم، هميشه آينه‌ی تمام‌نما می‌خواهد، زيبانمايی بيشتر به كار جوامعی می‌آيد كه زشتی‌ها غالبند و زيبايی‌ها مغلوب و اراده‌ای برای تعويض اين دو موقعيت وجود ندارد.

تا اين‌جای كار و برای اين ضرورت‌ها  احتمالا اجماعی وجود خواهد داشت. كسانی كه حتی از مفهوم توسعه‌ی فرهنگی، بااحتياط سخن می‌گويند، در مواجهه با پديده‌ای چون نظام رسانه‌ای و ضرورت توسعه‌ی آن ترديدی به خود راه نمی‌دهند. اما فرسنگ‌ها فاصله است ميان سخن گفتن از اين مفاهيم كلی و انتزاعی تا تاسيس يك رسانه با حداقل استانداردهای پذيرفته شده‌. دشواری‌ها پنهان نيست و پای صحبت هر اهل بخيه‌ای كه بنشينی، از اين افسانه، ماجراها دارد.

اما مهم‌ترين دغدغه‌ی‌ اين‌روزهای ما اين است كه اگر كسی بپرسد _و بايد بپرسد_ كه در اين بازار شلوغ و البته كم‌رونق، ضرورت تاسيس رسانه‌ای نو چيست، چه پاسخی بايد داد؟ به راستی قرار است به چه نيازی پاسخ داده  شود و يا چه خلايی پر گردد؟

واقعيت اين است كه عمده‌ی اصحاب رسانه به‌اضافه‌ی مخاطبان و مسوولان از شرايط كنونی رسانه‌های نوشتاری رضايت ندارند. هر كس به طريقی سعی می‌كند از شرايط حاضر فراتر رود و پنجره‌ای بر اين بن‌بست بگشايد. انبوه تجربيات ناموفق و شكست‌خورده در كنار معدود نمونه‌های موفق محلی، هر كسی را به اين نتيجه می‌رساند كه از خير اين وادی پرخطر و ريسك بگذرد و انرژی و عمرش را در مسيری ديگر به جريان اندازد. ما هم همه‌ی اين‌ها را می‌دانيم. می‌دانيم كه با وجود همه‌ی مجاهدت‌هايی كه در اين عرصه می‌شود، با وجود همه‌ی آب‌باريكه‌ها، جاری ساختن نهری زلال و شفاف كار آسانی نيست اما نيتمان اين است كه دروازه‌ی «بام» را چنان بزرگ بسازيم كه نام‌ها و آدم‌های بزرگ قابليت عبور از آن را داشته باشند. فصل مشترك بزرگی به عظمت «كرمان» را نشانه گرفته‌ايم كه همه‌ی علاقه‌مندان و عاشقانش بتوانند در آن مجال جولان بيابند. به كرمان می‌انديشيم و كريمانش. هر كه بدان تعلق خاطری دارد برايمان عزيز است و خاطرش را می‌خواهيم. «بام » می‌خواهد فصل وصل باشد. می‌خواهيم در اين دريای ناپيدا كرانه، در جستجوی گوهر مراد، تنی به آب بزنيم. در عصر ارتباطات و اطلاعات، شمعی در اين گوشه‌ی كوير بيفروزيم. می‌خواهيم  از بلندای بام كوير، كمی‌ دقيق‌‌تر به دور و بر خودمان نگاه كنيم.  اگر جرات علم كردن اين ادعا را نداشته باشيم كه می‌خواهيم جامه‌ی قوه‌ی چهارم بپوشيم، دست كم می‌خواهيم چراغ قوه‌ای  برداريم و اطرافمان را بهتر ببينيم. بدانيم دور و برمان چه می‌گذرد و البته چه نمی‌گذرد.

مشی ما تعادل و توازن است. سعی‌‌ ما اين است كه از افراط و تفريط در هر عرصه‌ای بپرهيزيم. پرداختن به رويدادها و مسايل ديارمان از منظر فرهنگ و اجتماع اولويت دارد. تاكيد بر برخی موضوعات هم‌چون ورزش _و به‌طور خاص فوتبال_ تكيه بر امواج كاذب و پوشالی نيست. توجه به ضرورتی است كه جامعه‌ی جوان ما از آن محروم بوده است. نشاط، سرزندگی و سلامت اين نسل اگر با پديده‌ای چون اين، تلنگری هم بخورد برای همه بايد مغتنم باشد. از منظر ما، فوتبال نسيمی است كه می‌تواند اندكی از گرد و غبار كرختی و سستی را از كالبد جامعه بزدايد، اگر بشناسيم و دريابيمش و البته طوفان است اگر غفلت كنيم و بگذاريم تخديری ديگر به بساطمان اضافه شود...

...تولد بام را در لحظات نورانی ماه مبارك رمضان به فال نيك می‌گيريم و آرزو می‌كنيم اين «متولد ماه مهر» در دامان ديار كريمان، فاصله‌ها را كم‌تر كند و دل‌ها را برای آبادی و سازندگی، نزديك‌تر. اين در به روی همه باز است.

من چه گويم يك رگم هشيار نيست!

• آسيب‌شناسی مطبوعات محلی!! 
محض اطلاع و جهت ريا و برای اين‌كه مقياس خوش‌بينی كوچك‌ترها دستتان بيايد، بخشی از پاسخی را كه به خبرنگار يكی از روزنامه‌های پايتخت داد‌ه‌ام می‌آورم. طبق معمول، برای اين‌كه چيزی از زبانم در نرود (كه بعدا پشيمانی به بار آورد) چند ساعتی مهلت خواستم تا پاسخشان را مكتوب بدهم. اين‌هم مقدمه‌اش (با كمی تطهير و تلخيص):

 

من اساسا اعتقادی به ورود به اين مباحث ندارم. معتقدم دعوايی اگر قرار است انجام شود بايد بر سر چيزی باشد كه باشد. بر سر چيزی كه نيست نمی‌شود دعوا كرد.  اين لفظ كليشه‌ای و پرطمطراق «آسيب‌شناسی مطبوعات محلی» كه هر از چندگاهی به بهانه‌ای (مثلا روز خبرنگار) علم می‌شود، از منظر من، رانتی است كه روزنامه‌نگاران محترم برای  همكارانشان می‌پردازند وگرنه زمانی اين مساله موضوعيت دارد كه بتوانيم و جرات كنيم آن را در باره‌ی سطح و كيفيت همه‌ی وجوه حيات اجتماعی، فرهنگی، سياسی و اقتصادی يك شهرستانی و يك پايتخت‌نشين مطرح كنيم. يعنی از نگاه من، اين آسيب‌ها يا ضعف‌ها آشكارا متوجه بقيه‌ی حوزه‌ها هم هست، همه هم می‌دانند؛ اما اگر قرار به طرحشان باشد معلوم نيست چی‌ از تويش در بيايد.

 

...مشكلات و معضلات مطبوعات محلی (اگر اين شكلك‌ها را مطبوعه بناميم)، تقريبا همان‌هايی‌اند كه گريبان‌ مطبوعات سراسری را نيز گرفته‌اند. نمی‌دانم چرا بعضی‌ها فكر می‌كنند فاصله‌ی مطبوعات سراسری با مطبوعات محلی و در اين مورد خاص مطبوعات كرمان، بيش از فاصله‌ی تهران – كرمان است. همان‌طور كه فاصله‌ی مطبوعات پايتخت با جرايد ديگر ممالك نيز بيش‌تر از فاصله‌ی تهران و مثلا توكيو نيست. (گفتم توكيو نه لندن و يا فلان ايالت در ينگه‌ی دنيا چرا كه در آينه‌ی آمال ما انگار تهران قرار است تصويری از توكيوی اسلامی باشد!)

 

...وقتی صحبت از رسانه‌ی مكتوب می‌شود، ياد ركن چهارمی می‌افتيم كه در فرآيند يك گرته‌برداری ناقص، گريبان ما را گرفته و رها نمی‌كند. مطبوعات، بلانسبت و گلاب‌ به رويتان قرار بوده ركن چهارم باشند. يعنی در كنار سه قوه‌ی ديگر به‌عنوان چشم ناظر و به‌گردش درآورنده‌ی چرخه‌ی اطلاعات و نه كودك نفت‌خواره‌ای در دامان يك قوه يا بخشی از حاكميت. (اگر اين ركن چهارم بودن را قبول نداريم كه اصلا حرفی‌ نمی‌‌ماند!) مروری بر وضعيت فعلی، می‌باوردمان كه از مطبوعات ما (محلی و مركزی) جز شكلكی باقی نمانده است. بقيه‌اش را اگر چاپ شود!، می‌آورم و اگر نشود يعنی كه لابد قابل انتشار نبوده!

 

ادامه نوشته

ظلمت مشترك!  

اين‌هم قرائت يكی از هم‌سايه‌های خوش‌ذوق و البته شاعر، از سطرهايی‌ كه پيش از اين نوشته بودم:

 

عشق، پوشیده‌ترین سمت جنونمندی ماست

نور در ظلمت آیینه نپاش

بگذار

که (تا) تو را گم نکنم

شاید

در دل چشم سیاه تو کسی پیدا شد

 

انصافا قشنگ‌تر شده است و چفت و بست‌هايش محكم شده‌اند. فقط می‌ماند اين توضيح كه در لحظه‌ی‌ نوشتن (و با اغماض: سرودن)، به تنها چيزی كه توجه نداشتم، توجه بود. شب قبلش، ديروقت و به‌دشواری خوابيده بودم. صبح هم پريشان از خواب برخاستم و يك‌راست رفتم سراغ قهوه و كيبرد. بعد هم رام شدم و آرام. همين.  حالا هم دارم به اين فكر می‌كنم كه شعر اگر برای من تنها همين خاصيت را داشته باشد كه تبم را بخواباند و ذهنم را آزاد كند، بايد قدرش را بدانم و اين‌قدر از دستش فراری نباشم. ضعيف و قوی‌اش هم توفير نمی‌كند. كدام شاعری است كه در دفترش، صدها شعر و غزل نيمه‌تمام نداشته باشد؟ مرز من همين نقطه‌ی آرامش است. پس از آن رهايش می‌كنم به امان خدا. استفاده‌ی ابزاری‌ كه می‌گويند همين است لابد.

 

ياد بيتی از محمدكاظم كاظمی -كه صفحه‌اش پاتوق من است- افتادم:

گر ضعیف است و قوی حاصل بیتابی ماست

و همین بس که نفس می کشد و جان دارد

 

 

  کسی ما روزنامه‌نگاران را نمی‌بیند 

>>>>>> اين هم توضيح فروتنانه‌ی سركار خانم ندا دهقانی درباره‌ی چند مثال از كسانی كه روزنامه نمی‌شناسند: ببخشید اگه بد نوشتم. من منظورم اصلا این نبود. به نظرم قشری که تو روزنامه‌های شهرستان کار می‌کنند اتفاقا جزء معدود کسانی هستند که نشریه‌های کشوری رو می‌شناسند. من نگرانی و دغدغه‌ام از این بود که مردم اصلا روزنامه نمی‌خوانند و روی خطابم به همکارانی که فکر می‌کنند وقتی چیزی در یک روزنامه حتی پرتیراژ می‌نویسند یعنی خدا شده‌اند. یک کلام: کسی ما روزنامه نگاران را نمی بیند. حالا اگه خیلی مطلبم مرکزنشین شده ببخشید، اشکال از قلم است نه فکرم.

 

چند مثال از کسانی که روزنامه نمی‌شناسند

فقط کمی انصاف

چيزكی كه در اين پست نوشته‌ام ربطی به دل‌ريخته‌ها ندارد. سخنی است درباره‌ی مطبوعات محلی و «نگاه ازبالا»يی كه مركزنشينان به حاشيه‌ها دارند. بهانه‌اش را هم خانم ندا دهقانی‌ با مطلبی‌تحت عنوان «چند مثال از کسانی که روزنامه نمی‌شناسند» فراهم آورده. پس اگر حوصله‌ی مطالبی از اين دست را نداريد، برويد سراغ لينك‌دونی كه شايد آن‌جا چيز دندان‌گيرِی گيرتان بيايد.

به آقا رحيم سعيدی‌راد هم از همين‌جا سلام می‌گويم.  راستش نمی‌توانم صفحه‌ی پيام‌هايتان را باز كنم وگرنه هميشه به‌يادتان هستم. محض اثبات ادعا می‌گويم كه از جمله اولين لينك‌هايی‌ كه به زخم‌های كتيبه چسباندم، شاعرانه‌ی شما بود.

>>>>> الان ديدم كه  كوثر (تبعيدی عصبانی) هم به مطلب خانم دهقانی لينك بدون توضيح (به‌زبان خودمان تاييدآميز)‌ داده‌اند. خدا به‌خير بگذراند. (شايد هم می‌خواهد حال احمد زيدآبادی –دبير سیرجانی گروه تاريخ شرق- را بگيرد!)

ادامه نوشته

گزارش ایسنا از وضعيت روزنامه‌نگاران وبلاگ‌نويس در كرمان

تنفس رسانه‌ای

 گزارشی كه وحيد قرايی عزيز درباره‌ی وبلاگ‌نويسی روزنامه‌نگاران در كرمان تهيه كرده را اينجا  ببينيد.

چند توضيح كوتاه در اين باره خالی از لطف نيست.

اول اين‌كه در اين گفت‌وگو اشاره‌ای كرده بودم به وبلاگ سابق - كه دات كام بود و الان اثری از آثارش وجود ندارد- و نيز افزايش بازديدكنندگان از 100نفر در روز به 8000نفر كه البته مربوط به مشاهدات زلزله‌ی بم بود. آن‌روزهای تلخ به اين می‌انديشيدم كه كاش می‌شد يكی‌دو بازديدكننده داشتم اما چنين فاجعه‌ای را دوباره نبينم. يادم كه می‌آيد كامم تلخ می‌شود و قلبم تندتر می‌زند. باور كنيد آسان نيست يك‌ساعت قدم بزنی و در تمام مدت، جنازه‌ی مرد و زن و كودك و پير باشد كه از كنار گام‌هايت می‌گذرد. بگذريم.

 

راستش آن دلايل كوچكی كه در گفت‌وگو از آن‌ها ياد كرده‌ام چندان هم كوچك نبودند! علاوه بر كاهلی رسانه‌های رسمی و عدم اعتماد عمومی، هم‌چنين عطش ايرانيان خارج از كشور به پی‌بردن به عمق فاجعه، نقش لينك‌هايی‌كه بی‌بی‌سی، گويا و بسياری از وب‌سايت و وبلاگ‌های پربيننده به آن مطالب داده بودند تعيين كننده بود. اين را در پاسخ يكی از دوستان آوردم كه دوست داشت آن دلايل كوچك ديگر! را بداند.

 

دوم اين‌كه وقتی ایشان زنگ زد و سوالاتش را پرسيد، گفتم: املای من بدتر از انشايم است و ايشان هم پذيرفت كه در آن فرصت كوتاه، برداشت‌هايم را در قالب يادداشتی برايشان بفرستم. اين‌را هم در پاسخ دوستی آوردم كه پرسيده بود شما هميشه اين‌طور قلنبه سلنبه حرف می‌زنيد؟

 توضيح سوم هم به فحوای كلی حرف‌ها برمی‌گردد كه برداشتی شخصی است از جمع‌بندی بحث‌هايی‌ كه در وبلاگستان درمی‌گيرد و از همان سال‌های نخست هم درگيرش بوده‌ايم والبته بعضی‌‌ وقت‌ها مجبورم برای دوستان جوان و نوجوانم، چيزهايی غيررسمی‌تر را هم بدان بيفزايم. اين را هم گفتم كه نگويند نگفت!