چهار نفری، دست هم را گرفتیم و عقب‌عقب به آب زدیم. تلوتلو که می‌خوردیم، حس اردکی را داشتم با یک‌دست لباسِ استرچِ کلفت که یک سیلندر اکسیژن و 11کیلو وزنه به کمرش بسته شده باشد. آب خنک، بدجوری مورمورمان می‌کند. لباس که خیس می‌شود، لایه‌ای از آب بین لباس و بدن، حایل می‌شود و عایق. این لایه، گرما را از خود بدن می‌گیرد و حرارتی مطبوع و ملایم به آن برمی‌گرداند. گرم که می‌شویم، می‌ایستیم و علامت‌ها را مرور می‌کنیم. با چسباندن نوک انگشت سبابه به شست، یک دایره می‌سازیم و به سمت هم پرت می‌کنیم، این یعنی: اوکی! پنجه را باز می‌کنیم و شست و انگشت کوچک را  حول محورِ مچ، بالا و پایین می‌بریم، این یعنی: مشکل دارم! و الخ.

برای تمرین و تطابق، سر شیلنگ اکسیژنِ خشک را توی دهانمان می‌گذاریم، سرمان را زیر آب می‌کنیم و نفس می‌کشیم. یک چیزی مثل لثه‌ی مصنوعی چسبانده‌اند سر شلنگ که باید محکم گازش بزنی و فرآیند حیاتی تنفس و مهم‌تر از آن خالی‌کردن احتمالی آب دهان را از همین راه انجام بدهی. بامزه‌تر از آن، روش جلوگیری از بخارگرفتگی عینک است. می‌گویند اسپری مخصوصی نیاز دارد که آمریکایی است و قاعدتا مشمول تحریم. رفیق حرفه‌ای، در حالی که دست به دهان برده است، سه نفر دیگر را وادار می‌کند با بزاق‌شان، عینک را اندود کنند و با آب دریا بشویند. تضمین می‌دهد که از مدل آمریکایی بهتر جواب می‌دهد. طبیعتا لحظات نمکینی است که چهار اردک خوش‌ذوق، عینک‌های ضد آب و هوایشان را با وسواس، بخارزدایی می‌کنند و لطیفه می‌گویند. البته پیاز داغش را رفیقمان زیاد کرده است، این اسپری در اصل همان خمیردندان بدون فلوراید است که نقشش را بزاق به‌خوبی ایفا می‌کند.

بزرگ‌ترین تجربه‌ی این ضیافت، «نفس‌کشیدن زیر آب» است. تجربه‌های دیگر هم اگرچه فرع قصه‌اند اما جذاب و ارزیدنی. این‌که نتوانی حتا با دوستان صمیمی جز به زبان اشاره سخن بگویی، چیز غریبی نیست. حتا تحمل فشار زیاد و البته یک‌نواخت بر تمام بدن و کندشدن فعالیت سیستم عصبی، بی‌بدیل نیست. ظاهرا فرانسوی‌ها برای استراحت مغز هنگام غواصی، اصطلاح «مارتینی‌شدن» را جعل کرده‌اند. یعنی یک‌ساعت غواصی همان‌قدر فعالیت سیستم عصبی را کند می‌کند که یک لیوان مارتینی! و البته این یکی هرچند مشمول تحریم نیست، اما حرمت دارد.

این‌که گفته می‌شود فقط هنگام غواصی‌ست که  مغز، مطلقا استراحت می‌کند، ظاهرا مربوط به این‌کاره‌هاست وگرنه من یکی که از بدو غوطه‌ورشدن زیر آب، فعالیت مغزی مضاعفی داشتم. علاوه بر این‌که هر یکی دو دقیقه یک‌بار باید به سمت رفیقمان، حلقه‌ی اوکی پرتاب می‌کردم، حواسم متوجه رفیق دیگرمان بود که بدجوری زیر و بالا می‌شد. به سطح آب که برگشتیم، شلنگ را به‌سرعت از دهانش درآورد و نفس‌زنان گفت: «منُ برگردونین ساحل!» با این‌که جریان آب، نسبتا شدید بود و از ساحل فاصله گرفته بودیم، اما درخواست کمکمان اجابت شد و یکی آمد و رفیقمان را برد. هرچه هم گفتیم که قرار است برویم کنار زیردریایی دشمن و در بزنیم و فرار کنیم، به خرجش نرفت که نرفت.

دوباره غوطه‌ور شدیم. چندمتری که جلوتر رفتیم و فروتر، به مرجان‌های دریایی رسیدیم. فعالیت مغزی مضاعف که می‌گویم، اغراق نیست. پرده‌ی رنگارنگی از یک دنیای جدید و بی‌نظیر، پیش رویمان کشیده شده بود. این‌جور وقت‌ها، جلوه‌گری طبیعت، آدم را هوایی می‌کند. هجوم این حس سرخوشانه را نه شوری و تلخی آب دریا می‌تواند بگیرد، نه خشک‌شدن سینه به‌خاطر تنفسِ اکسیژن خشک و نه خستگی شدید عضلانی. در آن لحظات ناب، ذهنم مملو از تصویر بود. از کتاب‌های مصوری که در کودکی از بی‌آزار شیرازی، با آن تصاویر زیبا و باکیفیت از شگفتی‌های طبیعت و آیه‌هایی از قرآن در کنارشان ورق زده بودم بگیر، بیا تا ترانه‌ای که یک‌هفته، تمام فرصت سرودنم را گرفته بود و من هر شب فقط یک بندش را می‌نوشتم و می‌خوابیدم . صبح هم کلید دیلیت را می‌زدم و خلاص.

 جانم برایت بگوید آن وزنه‌های کذایی که به کمرم بسته بودند، انگار از حدود قانون ارشمیدس برای شناور ماندن در آب، تجاوز کرده بودند، به‌گونه‌ای که من تازه‌کار برای این‌که به کف دریا نچسبم، کمی با آن گالش‌های پهن و دراز، پا می‌زدم یا هر از گاهی برای حفظ تعادل، دست بی‌دستکشم را به کف دریا فشار می‌دادم و بالاتر می‌آمدم. مرجان‌ها با آن شکل‌های بدیعشان شگفت‌آور بودند و زیبا اما یک‌بار که دستم به آن‌ها خورد، حسی لزج مثل لمس کردن یک وزغ زیر پوستم دوید. الان هم نمی‌دانم که این حس به‌خاطر کرک‌های گیاهی پوشاننده‌ی سنگ‌های آهکی بود یا نه؛ اما حال منِ بددل را بی‌ثبات کرد؛ کاری که عوض کردن پوشک بچه هم می‌تواند با من بکند!

قبل‌ترش حتا به «خوشا فریاد زیر آب» هم فکر کرده بودم. هرچه بود، آب از لابلای لب و دندان‌ها و آن لثه‌ی مصنوعی، وارد دهانم شد. بلعیدن آب شور و تلخ، حتا اگر مال خلیج فارس هم باشد، یادت می‌آورد که باید علامت «مشکل دارم» را با دست نشان بدهی! الان که یادم می‌آید خنده‌ام می‌گیرد که به‌جای ارسال علامت، دست بالا بردم و محکم کوبیدم به بازوی رفیق بالاسری و شستم را به طرف بالا حرکت دادم. او هم بلافاصله گیره‌ی وزنه‌های مرا باز کرد و  یازده‌کیلو وزنه که کمربندی زرد مثل نخ تسبیح کنار هم قرارشان داده بود، لابلای مرجان‌ها رها شدند. پس از لحظاتی که به سطح آب و فشار یک اتمسفر رسیدم، شلنگ و لثه‌ یا همان رگلاتور را از دهان بیرون کشیدم و آب‌ها را به‌حالت عق بیرون دادم. عینک محافظ چشم و بینی را هم برداشتم و بعد از ساعتی، یک نفس عمیق از هوای لطیف خلیج فارس وارد ریه‌ها کردم. _گلاب به‌رویت_ کمی هم بالا آوردم و به‌توصیه‌ی رفیقمان روی آب دراز کشیدم.

آفتاب زمستانی و هوای پاک و آب خنک، غول بی‌شاخ و دمی مثل مرا هم مارتینی می‌کند چه برسد به همراه پنجاه‌وهفتی عزیزمان که همیشه‌ی خدا لبخند بر لب دارد و از زمین و زمان، دل می‌برد. دونفری می‌گویند همین‌جور خوش باش! سیلندر اکسیژن و جلیقه و باقی متعلقات را هم از من جدا می‌کنند تا کیفم کامل شود. سبکی تحمل‌ناپذیر هستی که می‌گویند، احتمالا چیزی توی همین حس و حالی‌ست که در آن لحظه دارم. از بس عذرخواهی می‌کنم بابت زحمت حمل وسایل، که عزیز پنجاه و هفتی با خنده می‌‌گوید: «بندری‌ها وقتی به مراسم ختم می‌روند، موقع سرسلامتی به بازماندگان می‌گویند ببخشید که پدرتان مرده!» البته به لهجه‌ی جنوبی می‌گوید و دوباره می‌خندد و می‌خندیم.

آرام به ساحل برمی‌گردیم. همان‌طور که غوطه‌وریم، رفیق حرفه‌ای می‌گوید که حالا می‌توانید پایتان را کف دریا بگذارید. قد که راست می‌کنیم آب تا نزدیک زانویمان می‌رسد. بلند می‌خندیم. اصلا نفهمیده بودیم کی به ساحل رسیده‌ایم. می‌خندیم به تقلایی که در عمق نیم‌متری برای شناورماندن کرده بودیم.

فین‌های گالشی را از پا در می‌آوریم و مثل آدم روی شن‌های ساحل راه می‌رویم. آدم که چه عرض کنم، حالا بدون فین، به ماهی بی‌باله شبیه‌تریم. خوبی‌اش این است که آن حس اردکی، پر می‌کشد و می‌رود. ایضا احساس می‌کنی پری‌های دریایی با تمام قوت، روح و جسمت را ماساژ داده‌اند.

تا دوش بگیریم، دوستان با چای سبز و میوه منتظرمان هستند. بازار شوخی و مطایبه هم گرم است. عزیز پنجاه و هفتی می‌گوید حاضرم با هواپیمای دونفره برسانمت دیار کریمان! فقط یک‌ساعت و نیم طول می‌کشد. دوستان به‌گمان شوخی می‌خندند؛ چرا که فاصله‌ی فشار زیر آب تا اوج آسمان یک سکته بیش‌تر نیست، فقط ما دو تا هستیم که می‌دانیم شوخی‌ای در کار نیست. من با این بهانه که سرگرمی‌های شما، همه مال مرفهین بی‌دردند، سر و ته قصه را هم آوردم؛ اما در راه بازگشت به منزل، دوباره شنیدم که با 40ساعت آموزش، می‌شود دونفری پرید. فکر کن!


پ.ن1: تازه دو ماه است که با آب آشتی کرده‌ام. آخرین بار، به بهانه‌ی درس تربیت‌بدنی2، شاگرد کلاس شنای آسید محمود مستقیمی بودم. دو ماه پیش وقتی یاد گرفتم چطور با مشکل سینوس‌های لعنتی کنار بیایم، دوباره به آب پناه بردم. آن‌هم با شعار: «استخر پناهگاه عاشق‌هاست!» یکی از همکاران می‌گوید: «ها والله. اشک مال استخر است. خون هم گریه کنی، می‌گویند کلرش اضافه بوده!»  آشتی با یک جلسه در هفته شروع شد، سپس جلسه‌ی دوم و سوم هم جور شد، این‌بار توی مجموعه‌ای که بر سر درش نوشته‌اند: سالن ورزشی مرحوم سیدمحمود مستقیمی. خدا رحمتش کند که از آب زلال‌تر بود و از هوا خواستنی‌تر.

پ.ن2: نوشتن از غواصی، یکی از فکرهایی بود که در وصال مرجان‌ها به ذهنم فشار آورد. بیش‌تر خوش داشتم از زیبایی‌های کشورمان بنویسم که قالبش حدیث نفس شد. برگشتن به شهر، دوباره تلخم کرده است. این بازگشت ربطی به این گفته‌ی شاعر ندارد که: «مرا به روز قیامت غمی که هست این است/ که روی مردم دنیا دوباره باید دید» واقعیت این است که هجوم هیولای اخبار ناگوار، تصویری متفاوت از آن‌چه جریان زندگی‌ زیر پوست این کشور است ارائه می‌کند. مردم با همه‌ی دغدغه‌ها و نگرانی‌ها، دارند زندگی‌شان را می‌کنند گرچه حق و سهمشان از یک زندگی بهتر، بسیار بیش‌ از چیزی‌ست که دچارش هستند. این شوک اخیر اقتصادی ولی اثرات سهمگین روانی دارد. خاطره‌ی جمعی نسل‌هایی که هنوز نفس می‌کشند، از قحطی و فلاکت آکنده است. شاید واقعا نسخه‌ای که نازنین‌مادر برای دل‌نگران‌ها می‌پیچد و می‌گوید: «کم‌تر پای این ماهواره‌ بنشینید تا غصه بخورید» دیگر افاقه نکند. یک‌بار به یکی از دوستان مدعی، خالصانه گفته بودم: «هر جور و به‌هر قیمت؛ نوش جانتان! فقط امیدوارم عُرضه‌ی اداره‌کردنش را هم داشته باشید. پیشرفت و به‌قول خودتان تعالی، پیشکش.»

پ.ن3: گفتن ندارد که عنوان مطلب را قبلا طوطی داش‌آکل تکرار کرده بود. ای داد!