رباعی/ ترس
از حال و هوای تازهام میترسد
از گریهی بیاجازهام میترسد
میترسم از اینکه باز هم سکته کند
این خصم که از جنازهام میترسد.
پ.ن: میگویند یک آدم قلچماق در اعماق افسانهها، یکی را روی زمین خوابانده بود و مشت و لگد نثار میکرد، همزمان نیز فریاد میکشید: کمک! کمک!... ناظران گفتند: تو که خوب داری مشت و مال میدهی، چرا کمک میخواهی؟ مظلومانه گفت: این نامرد گفته اگر بلند شوم پدرت را در میآورم...
از گریهی بیاجازهام میترسد
میترسم از اینکه باز هم سکته کند
این خصم که از جنازهام میترسد.
پ.ن: میگویند یک آدم قلچماق در اعماق افسانهها، یکی را روی زمین خوابانده بود و مشت و لگد نثار میکرد، همزمان نیز فریاد میکشید: کمک! کمک!... ناظران گفتند: تو که خوب داری مشت و مال میدهی، چرا کمک میخواهی؟ مظلومانه گفت: این نامرد گفته اگر بلند شوم پدرت را در میآورم...
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۱ مرداد ۱۳۸۸ ساعت توسط مرتضا دلاوری پاریزی