رباعی/ ترس

از حال و هوای تازه‌ام می‌ترسد
از گریه‌ی بی‌اجازه‌ام می‌ترسد

می‌ترسم از این‌که باز هم سکته کند
این خصم که از جنازه‌ام می‌ترسد.


پ.ن: می‌گویند یک آدم قلچماق در اعماق افسانه‌ها، یکی را روی زمین خوابانده بود و مشت و لگد نثار می‌کرد، هم‌زمان نیز فریاد می‌کشید: کمک! کمک!... ناظران گفتند: تو که خوب داری مشت و مال می‌دهی، چرا کمک می‌خواهی؟ مظلومانه گفت: این نامرد گفته اگر بلند شوم پدرت را در می‌آورم...

یک عاشقانه‌ی رنگی

اشتیاقِ کهنه‌ام را ریشه‌هایِ تاک می‌فهمند
مستی‌ام را بهت و سرگردانیِ افلاک می‌فهمند

درکم از دیوانگی، تنها هراسی هیز و مبهم نیست
چشم‌هایت را تمامِ چشم‌هایِ پاک می‌فهمند

عشقِ سبزم! زخم‌هایت را به من بسپار و راهی شو!
تیشه را سرشاخه‌های سبز، وحشتناک می‌فهمند

در کنارِ نبضِ بیدارِ تو تا خورشید خواهم راند
ای خوشا آنان‌که حسِ ریشه را در خاک می‌فهمند

عشق را شاید زلیخاهای یوسف‌دیده... اما آه
درد را تنها «عزیز»ان گریبان‌چاک می‌فهمند

صخره‌ها را روزگار از فهمِ پاکوبی رهانیده‌ست
گردبادِ شوق را تنها خس و خاشاک می‌فهمند...
ادامه نوشته