آن روی ابر

خاطرات عزیز باران را
ابرهای عقیم می‌شویند
نفس اژدهاست شرجی شهر.

تقدیر صنوبرها

صندلی را مرگ
نیمکت را عشق می‌فهمد.

+ عیدانه

کوچ

دلخواه یا دلگیر
مختار یا مجبور
هجرت همیشه دردناک است.

‌زیبا

از این‌همه اما و ای‌کاش
مغرورتر باش!
دیوانگی آداب دارد.

عشق و حقیقت

اکثریت یا اقلیت
هر کجا باشی خدا آن‌جاست
عشق را با مذهب اعداد کاری نیست.

ما آتش و نفت و بوریا خواسته‌ایم

دار یا دریا؟
نفت یا باروت؟
سرخ یا قرمز؟
بهترین تصمیم‌ها را عشق می‌گیرد.


تیتر از جناب عین‌القضات است:
ما مرگ شهادت از خدا خواسته‌ایم
وان هم به سه چیز کم‌بها خواسته‌ایم
گر دوست چنین کند که ما خواسته‌ایم
ما آتش و نفت و بوریا خواسته‌ایم

دوستان

حس عجیب شیرجه در اعماق
شوق غریب غرق شدن در مِه
دیدار دوستان قدیمی.

دیگ جوشان تابستان

مرداد هم حریف دل من نمی‌شود
خیسم، معطرم، خنکم، آسمانی‌ام
یخ در بهشت می‌چکد از واژه‌های تو.