کاغذ دیواری / غزل

دارم به پایان‌های تکراری می‌اندیشم
دارم به لحنِ «دوستم داری؟» می‌اندیشم

هرگز برای لحظه‌ای شک... نه؛ خدای من!
بیزارم از وقتی به بیزاری می‌اندیشم

ادامه نوشته

برگی از دفتر روزانه‌ها

پس‌پریروز یک‌شنبه بود! پنج روز باد خورده توی عهدی که از یک‌ماه پیش با خود گذاشته‌بودم برای نوشتن. امیر گفته بود عصر آماده باش برای شعرخوانی. این‌هم از آن عهدهای شکستنی شده است. برای من، شعرخواندن برای بیش از یک‌نفر، کار شاقی‌ست؛ اگر بیهوده نباشد. وقتی می‌فهمم قرارمان کاخ سعدآباد است، خنده‌ام می‌گیرد. روزگار دارد بدجور نغزبازی می‌کند. یادِ شعری می‌افتم که توی گودر خوانده بودم: «مردی را می‌شناسم / همیشه در سفر است / از جاده‌های شرق می‌رود / و از مسیر غرب بازمی‌گردد / می‌گویند در سفرنامه‌اش نوشته / می‌رود از دور و نزدیک / تنهایی‌اش را اندازه بگیرد»...


ادامه نوشته