145/ سندروم پاهای بی‌قرار

سفر،مجالِ نپوسیدن است
خواهم رفت
از این کویر به مردابِ انزلی حتا.‏

صنوبری که تو باشی/ 6

غلط نزیستم اما درست خواهم مرد
خمیده بر سرِ صندوقِ پست خواهم مرد

همین‌قدَر که بفهمی، که باورت بشود
به‌شیوه‌ای که سزاورِ توست خواهم مرد
.
.
.

صنوبری که تو باشی/ 5

محک بزن به نگاهی، دوباره صبرِ مرا
بگیر در ضربانت، فشارِ قبرِ مرا

ویارِ صاعقه دارم، مجالِ آهی نیست
نخواه جمع کنی تکه‌های ابرِ مرا

فقط به دردِ تو می‌خورد، می‌خورَد یعنی
چنین تباه نکن شانه‌ی ستبرِ مرا
.
.
.

صنوبری که تو باشی/ 4

قرار بود حنابسته‌ی جنون بشود
کنارِ حوض بماند، چهل‌ستون بشود

کنارِ حوض به فواره‌ها نگاه کند
قرار بود که در اوج، سرنگون بشود

نه این‌که روضه بخواند، سراب گریه کند
نه این‌که حرمله‌ی کودکِ درون بشود
.
.

خوشا حماسه که می‌بارد از نگاهِ تبر
بدا صنوبر اگر لحظه‌ای زبون بشود

چنان بخند که شوقِ بهار شره کند
چنان برقص که آغوشِ باغ، خون بشود
.
.
.

صنوبری که تو باشی/ 3

پدرانم کیمیاگر بودند
در هیاتی غریب
که از کودکان زَهره می‌بُرد
هر شب با رویایِ طلا خفتند
و صبح از کاسه‌ی مسین شیر نوشیدند.

از دامان خرافه و خیال بازآمده‌ام
با اسم رمزی که ققنوس بود.

مرا به اکسیژنِ کلاردشت چکار؟
یک تکه آهن، برای زنگ‌زدن
خیالی خیس می‌خواهد،
و گلبول‌های قرمزی که نایِ ناله نداشته باشد.

سرفه می‌کنم خیالِ بوسه را
و کرانه‌های زخمیِ شب را نقش می‌زنم،
با بزاقِ مرده‌ای –که منم...

می‌گذرم از دستانی
که آخرین نسترنِ باغچه را
در شروه‌های زخمی‌ام انداختند.

نفسم را حبس می‌کنم
در ابدیتی
که از اندوهِ صنوبرها بالا می‌رود.


چقدر رنج کشیدم من از سکوتِ خودم
چقدر زخم شدم در کویرِ لوتِ خودم

چقدر بی‌ تو دویدم، نیافتم اما
منی که گم‌شده در تارِ عنکبوتِ خودم

اگر که چلّه نشستم، به آسمان رفتم
اگر هلاک شدم در تبِ قنوتِ خودم

صنوبری که تو باشی –که نیستی یعنی-
هنوز شاکی‌ام از شیوه‌ی هبوطِ خودم
.
.
.

صنوبری که تو باشی/ 2

چقدر حوصله‌ی واژه‌هام تنگ شده
چقدر شروه بخوانَد دلی که سنگ شده؟

چقدر گم‌شده پیدا کند؟ چقدر خسوف؟
چقدر خال بکوبم؟ تنم پلنگ شده!

که این زمانه برای کسی رمق نگذاشت
تمام خاطره‌هایم پر از سرنگ شده

قرار بود بماند صدا، نماند مگر
صدای خسته‌ی گنجشک‌های رنگ‌شده
.
.
.

صنوبری که تو باشی/1

قرار بود فقط یک‌نفر زمین بخورد
و دیگری برود چایِ دارچین بخورد

نه این‌که مست کند، شوکران شود عرقش
نه این‌که روح شود، ذره ذره چین بخورد

به‌جای این‌که بجنگد، رها شود، برود
فقط سکوت کند، از خودش کمین بخورد

فقط سکوت کند، در خودش فرو برود
فقط سکوت کند، فحش ... بخورد
.
.
.