با عزيزی عهد كرده بودم كه ده روز پشت هم «كوتاه‌تر از آه» را به‌روز كنم. اين بازی شرط‌هايی داشت. يكی اين‌كه مصالحش را از روزمرگی‌های دور و برمان وام بگيرم. بازی را اگرچه همان روزهای اول به مدد مشكلات ‌بلاگفا باختم اما ادامه‌اش دادم تا به امروز. روزهای اول، اين بازی وقت و انرژی اندكی می‌گرفت و به‌تعبير يكی از دوستان، اين كوتاه‌تر از آه‌ها، شعرهای بين‌جلسه‌ای بودند اما كم‌كمك رنگ جديت گرفتند و با اين‌كه پيام‌گير نگذاشته بودم، اما به مدد فناوری‌های پيامك! و ايميل و تلفن و... بازخوردهای بامزه‌ای گرفتم كه مثل هميشه، حاشيه‌ساز شدند. من هم كه چقدر مخلص حاشيه‌ام! اين‌ها را گفتم كه گفته باشم.  انشاءالله به تريج قبای كسی نيز برنخورد. از همه‌ی دوستان فوتبالی، شيمی‌دان، بيمه‌گر، بانكی‌، هيات مديره، روزنامه‌نگار، شاعر، عاشق و... هم ممنونم كه به اين بازنده، تقلب رساندند.

  

از روزی كه گفته بودم: «پيراهنم را يوسفی ديوانه دزديده‌ست...»  تا حالا چند تا پيراهن كادو گرفته‌ام. آقاجان! من تا حالا به‌خاطر اين چند سطر، كلی هزينه داده‌ام، شما را به‌خدا اجازه دهيد حداقل پيراهنم را خودم انتخاب كنم! سرانگشتی كه حساب كردم، ديدم در يك‌سال گذشته، هشت پيراهن برايم سوغات آورده‌اند يا هديه داده‌اند كه بدبختانه رنگ اكثرشان هم روشن است. به قول شاعر: رنگ روشن به ما نمی‌آيد!

 

 

اين‌هم فال‌خند گل‌‌آقايی بدون شرح من (با تشكر از چند تا شاگرد ناخلف!): شايد در نگاه اول، مرد متولد تيرماه، اخمو و عصبانی به نظر برسد ولی با نگاه دقيق‌تر می‌‌فهميد كه او در واقع عصبانی و اخمو است! ... مرد تيرماهی نياز مبرمی به تروخشك كردن دارد و از همان زمان ازدواج شما می‌‌توانيد بچه‌داری را هم تجربه كنيد!

 

  

اين بند را فقط دوستان فوتبالی بخوانند:

بچه‌تر! كه بوديم، شب‌های جمعه‌ی هر هفته، به اتفاق دوستان هم‌سن و سال، می‌رفتيم روستاهای اطراف ده‌مان! برای برگزاری دعای‌ كميل. مرحوم صادقی كه صدای خوشی هم داشت بزرگ‌ترمان بود. وقتی شهيد شد احتمالا دوم راهنمايی بودم. هر كدام به‌نوبت روستايی می‌رفتيم و دعا می‌خوانديم. يكی از دوستان برای تأكيد بر اهميت اين مناجات، تعبير «انسان الادعيه» را به‌كار می‌برد. بگذريم. اين‌روزها كه پوست و استخوانم حسابی اذيت می‌كنند، ياد همان فراز دعا (انگار همه‌اش فراز بی‌فرود است) می‌افتم كه از «رقة جلدی» و «دقة عظمی» می‌گويد.

عيد امسال وقتی می‌خواستم از قايقی در ساحل سنگی‌ بندر كنگ، پياده شوم، روی سنگ‌ها افتادم و بخش بزرگی از ساق پايم زخمی سطحی برداشت. به گمان ايام قديم، فكر می‌كردم كه زود محو می‌شود ولی نشد كه نشد. زانويم هم همان ايام و به لطف فوتبال ناكار شد تا حداقل وقتی حالی دست می‌دهد، علاوه بر «شدة ضری»، پوست و استخوان هم فراموش نشود.

 القصه، برای من كه هيچ‌وقت با پای خودم نزد پزشك نمی‌روم و هشدارهای آقا مسعود را هم ناديده گرفته‌ام، دوهفته‌ای می‌شود كه فريضه‌ی فوتبال ترك شده و در خماری يك شوت مشت مانده‌ام. دوستان فوتبالی كه چپ و راست متلك می‌گويند مستحضر باشند كه ما هم مثل همين رضا عنايتی، اگر جنازه‌مان هم توی زمين باشد به مكزيك گل می‌زنيم. دانگ‌مان هم محفوظ است. فقط می‌ماند راه دور و مشكل بنزين كه آن‌هم باكی نيست.