کامنت‌دونی را که ببندی، وقتت فراخ‌تر می‌شود، خیالت دنج‌تر و البته دندت نرم‌تر. آخری را برای این می‌گویی که اگر گاهی، «ابراهیم شفا»ی گریزان از فناوری، نیم‌‌شبی ناپرهیزی کند و کامنت بگذارد، نصیبی نمی‌بری. ایشان از ابناء همان آدم است که استثنائا گفتار و نوشتارش، صنار هم توفیر ندارد. نه آب‌کشی می‌خواهد و نه لعاب. همان‌گونه می‌نویسد که حرف می‌زند و همان‌طور حرف می‌زند که می‌خندد. با پیامک‌هایش باید کلی کلنجار بروی تا نانوشته‌هایش را بفهمی و با متن‌هایش کلی سروکله بزنی تا سفیدخوانی‌ها را گم نکنی.

اوج هارمونی این‌جاست که فوتبال کردنش هم همین‌جوری‌ست. پاس ساده بلد نیست بدهد، می‌گذارد خوب من‌تومن بشوی، آن‌وقت با استیل خاص چپ‌پاها، یکی را دریبل می‌زند و توپ را می‌فرستد جایی که اگر نگیری‌اش متهم می‌شوی به پیری و زهوار دررفتگی و اگر بخواهی بگیری‌اش، چند جای پیراهن و کفش ورزشی‌ات جابه‌جا جر می‌خورد.
وقتی می‌گویی پول کاریکاتوریست را خودم می‌دهم، نه می‌گذارد، نه برمی‌دارد: «شما اگه پول داری، برو بام رو در بیار که نوشتن داره یادمون می‌ره!» تعارف‌هایش هم این‌جوری‌اند دیگر!
شب دوم احیا هم که به قول حاج‌آقا، شب «تحلیه» است، وقتی قرآن از سر برمی‌دارد توی گوشت زمزمه می‌کند: «راستشو بگو! وقتی می‌گفتی مضحک است کار روزگار...، یاد حضرت هاله و اعوان و انصار هم بودی یا نه؟»
و بعد هم یک‌چیزهایی راجع به حماقت‌های حاجی مایلی می‌گوید و لعنت می‌فرستد به کار مضحک روزگار.

حالا ابراهیم، کامنت زیر را برای عاشقانه‌ی یک رفیق تِفاق (اگر با قاف سه‌نقطه بخوانی،لهجه‌ات کرمانی اصل می‌شود) گذاشته. آن‌همه را نوشتم که مجبور نباشم پاسخ بدهم این دیگر چه جور کامنتی است؟ برای رمزگشایی این کامنت، زیاد خودت را اذیت نکن! دوباره حاجی، توپ را جایی فرستاده که باید حواست به لباس و کفش خیالت باشد، برای این‌که اتهام پیری هم نخوری کافی‌ست افشین قطبی و بانو یوروم، بام و فراموش‌خانه، ده‌مرده و کردان و از این قبیل زوج‌های متوازن را یادت نرفته باشد. این‌هم داربست ابراهیم ما:

حق داری، د بگیر بخواب!
نمی‌توانی روی حرف حضرت شاعر حساب نکنی، بام که خراب شود، دیگر آدم توی بیداری زاییدنش هم نمی‌گیرد. می‌بینی بدبختی را؟ انگار گنج‌ها پیوسته در ویرانه‌هاست!

حق داری، د بگیر بخواب!
این روزها شمس هم پای قبر قابیل نشسته، عاشقان پی مافیای عشق می‌گردند و دروغ‌پردازان پی دارودسته‌ی دروغ‌گویان. دزد بیت‌المال دنبال غارتگران بیت‌المال است و بچه‌های حرام‌زاده دنبال اثبات بی‌ناموسی خرگوش قطبی‌اند. مضحک است کار روزگار؛ به‌قول حضرت کتیبه.

حق داری، د بگیربخواب!
سنت تابستانی تمام شد و کسی برایت خوابی ندید. با همه‌ی خوشگلی‌هایت باران هم نیامد. پیراهن سوسمارنشانت را بپوش و بیا برویم خانه‌ی دوست؛ ناراحت نباش پیدایش می‌کنیم، حتی اگر پیش پای منبر سرچشمه‌ات جا بمانیم.

حق داری، د بگیر بخواب!
اوضاع خیلی شیرتوشیره، شیش‌تایی‌ها دچار پارادوکس این شعار تاریخی شده‌اند و قرمزها، از جنوب سنتی دل‌ها، به دامن بانوی سئول دائم مهاجرت می‌کنند.

حق داری، د بگیر بخواب!
اینقدر صابون به چشم‌هایت نمال! بازی مردها، به عدد نیست برادر؛ مرد که یکی و ده تا و صدتا سرش نمی‌شود، مرد کافی‌ست فقط یک مرد باشد، مرد کافی‌ست ه تانیث نگیرد، یا اگر می‌گیرد درست بگیرد و زیر ابرو را هم بردارد و خلاص. توی بیداری، مرد پیدا کردی خبرم کن. گفتم که:
حق داری، د بگیر بخواب!

توی ورق‌پاره‌های قدیمی نوشته‌اند: اهمیت در نگاه توست نه در آن چیزی که می‌نگری. تو بگو که من حقارت آدم‌های عاشق مدارک آکسفورد را با کدام چشمم بنگرم؟ آن‌ها که ندارندش پیشکش! این‌ها که دارند و زیر دست همان‌ها می‌نشینند و بله قربان می‌گویند چه؟... تو بگو برای انتخابات بعدی کدام چشمم را صابون بزنم؟
حق داری، د بگیر بخواب!

یکی جایی برایمان خوابی دیده؛ خواب ضخامت روح یک لاک‌روح را  که با تمام ذرات انرژی باقیمانده، فقط می‌تواند تور دروازه‌ی برادرش را بلرزاند... می‌بینی نخبه‌ها و نخاله‌ها شوخی شوخی قاطی کرده‌اند؟ نه! جدی جدی قاطی شده‌اند! بازی شوخی و جدی در این سرزمین، بازی شیر یا خط است؛ به همان سادگی، به همان شباهت نخبه و نخاله.

حق داری، د بگیر بخواب!
این‌بار کنار سرود گل، ورای پرده بخواب شاید عنصر پنجم بلوک خبرنویسی بیدارت کند. می‌بینی که چه آسان چه به آسانی از حروف یک‌ساله‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی کتیبه‌ات، کلمات را داربست می‌کنیم.
شب و روزت خوش حضرت حروف؛ آسوده بخواب! خواب‌هایت را عشق است...