این کهنه باغ دیرپا
خم میشود گاهی
کم میشود...
اما نمیمیرد
طوفان، شعور باغ را نادیده میگیرد.
عروسی دخترش بود و من مسافر. از آنروز تا حالا که دوسهسالی میشود، بیخبر بودم ازشان. امروز زنگ زدند که مرحومه وصیت کرده، رقعة ترحیمش را تو بنویسی. فقط شنیدم که مدتی با سرطان دست و پنجه نرم کرده است و همین. «توتُنب» مال همین وقتهاست: از تو تنبیدن، از درون فروریختن. حالا میفهمم آن همه اصرار برای حضور در عروسی، ادامة همان لطف همیشگی بود، همان ابراز محبتها و تمجیدها که گاه تصور میکردی پهلو به اغراق میزند. خدا رحمتش کند که خوب شیرفهمم کرد. همیشه دیر میگیریم، دیر میفهمیم، دیر میرسیم. برایش نوشتم: مادر که میرود، تکهای از قلب زمین کنده میشود...
به علیآقا صمیمانه تسلیت میگویم، برای نفیسه خانم و محمدامین و محمدحسین نیز صبر آرزو میکنم.
داغ، سنگین است
واژهها را طاقت دوری باران نیست
سرولات/ نوروز92
پ.ن1: همدهی عزیز پیغام داده بود: بهجای شعر گفتن برای صنوبرهای پاریز، آبشان بده که خشک نشوند!
پ.ن2: رهرو آن نیست که آهسته و پیوسته رود/ رهرو آن است که گه تند و گهی خسته رود! بعد از گذران پرکارترین سال زندگیام، کمی فراغت حاصل شد که بیش از همیشه مزه داد. هنوز کلی کار هست.
پ.ن3: از 30 آذر 90 که با آب آشتی کردم، شبهایم خیس شناست. این سه شب در هفته، تنها رابطهای است که نشیب نداشته. آب، بیگمان شاهکار خلقت است.
پ.ن4: فعلا از ترس مرگ، خودکشی کردهام. تهماندة گوگلریدر هم دارد پاکسازی میشود و لینکهای کتیبه از کار میافتد. تا جانشینی پیدا شود صبر میکنم.
پ.ن5: آرشیو را که غبارروبی میکردم، متوجه اهمیت این پینوشتها شدم. بهدل نگیرید.