این کهنه باغ دیرپا

گل، بازی پیچیده‌ای در آستین دارد
خم می‌شود گاهی
کم می‌شود...
           اما نمی‌میرد
طوفان، شعور باغ را نادیده می‌گیرد.

رقعه‌نویس

عروسی دخترش بود و من مسافر. از آن‌روز تا حالا که دوسه‌سالی می‌شود، بی‌خبر بودم ازشان. امروز زنگ زدند که مرحومه وصیت کرده، رقعة ترحیمش را تو بنویسی. فقط شنیدم که مدتی با سرطان دست و پنجه نرم کرده است و همین. «توتُنب» مال همین وقت‌هاست: از تو تنبیدن، از درون فروریختن. حالا می‌فهمم آن همه اصرار برای حضور در عروسی، ادامة همان لطف همیشگی بود، همان‌ ابراز محبت‌ها و تمجیدها که گاه تصور می‌کردی پهلو به اغراق می‌زند. خدا رحمتش کند که خوب شیرفهمم کرد. همیشه دیر می‌گیریم، دیر می‌فهمیم، دیر می‌رسیم. برایش نوشتم: مادر که می‌رود، تکه‌ای از قلب زمین کنده می‌شود...

به علی‌آقا صمیمانه تسلیت می‌گویم، برای نفیسه خانم و محمدامین و محمدحسین نیز صبر آرزو می‌کنم.
داغ، سنگین است
واژه‌ها را طاقت دوری باران نیست

شازده‌ها

سیرِ بارانم
گرمِ امواج گل و لبخند
با تمام سخت‌گیری‌، گیر افتادم
لعنتی‌ها! اهلی‌ام کردند.

بس‌که بی‌خاطره‌ها بسیارند

ترس دارد تنهایی
اما
آن‌که می‌ترسد، تنها نیست.

خواب باغ

خوابم پُر از آژیر قرمز شد
تا صبح رگبار مسلسل
                سوت خمپاره
ای کاش درک تازه‌ای از واقعیت داشت
ای کاش شب‌ها دارکوب پیر می‌خوابید.

لب‌خوانی

استخر در استخر فریادم
لب‌خوانی‌ام کن!

تبریک

نامه‌رسان‌ها گیج
صندوق‌های پست، سردرگم
تبریک‌ها از مجلس ختم
ما از زمستان سر در آوردیم.

پ.ن: در طلب ما بی‌زبانان امت پروانه‌ایم
سوختن از عرض مطلب پیش ما آسان‌تر است
(صایب تبریزی)

آنفلوآنزا

دیوانگی که جای خود دارد
من از پس یک مشت ویروس کذا هم
                                  برنمی‌آیم.

عصر دلتنگی

آه... دلتنگیّ خونینی‌ست
گاه‌گاهی لحظه‌های من
عصر جمعه نیست.

یعنی بیا

من عشق را با تیغ
من واژه را با زخم فهمیدم
لطفا کمی خون‌خوارتر باش
گاهی برایم گرگ بفرست
گاهی بیا و قلع و قمعم کن
نگذار آرامش مرا از پا بیاندازد.

ای پریشان‌ها

باد می‌آید
شهر، زیبا می‌شود زیبا

ای هیاهوهای بیهوده بیاموزید!
از درختان، موج مکزیکی
از بهاران، فرصت گل را.

قلب بهار

می‌شد کتیبه‌ها
از جیک و بوک لهجة گنجشک‌ها نوشت
می‌شد کنار پنجره تب کرد
می‌شد میان باغچه جان داد
...
اردیبهشت هم
اردیبهشت‌های قدیمی.

ضمانت

هیچ تضمینی برای شادخواری نیست
شیر یا خط می‌کند اندوه...

قصه

بعدها کاشفان تنهایی
قصه‌هایی بلند می‌سازند
از غرور صنوبری که تویی.

نبض

عشق؛
هر لحظه می‌آید و می‌تکانَد
زلزله، گاه‌گاهی.

آن روی باران

یک‌ریز موج شعر و موسیقی
یک‌ریز باران بود و می‌بارید
این سیل ویران‌گر
            همان باران دیروز است.

ما هیچ

یک ضربدر یک: صفر
تکلیف ما با عشق معلوم است.

ترمیم

کلنگی بیاور
مرمت کن این روح فرسوده را.

زیرِ آب گریه می‌کنم

کمردرد دارد صدایم
صدا می‌کنم آب را
                  آب را
                    آب را...

حافظ

نرفته‌ام هرگز
به خواب‌های رقیق پرنده‌ها حتا
«چرا که بی سر زلف توام به سر نرود»

قیصر

بهار می‌گذرد
و شهربازی این‌جا هنوز تعطیل است
قطار وحشت رجاله‌ها ولی...
                                    بگذر!
«بیا به خانة آلاله‌ها سری بزنیم
ز داغ با دل خود حرف دیگری بزنیم»

چند شعر کوتاه از مجید رفعتی

حرف‌هایت همه
به دلم نشست
حالا می‌توانی
پوکه‌هایت را جمع کنی

* * *

هیچ‌کس شاهدی ندارد
وقتی گلویش را می‌فشارد
و به مرگ تهدیدش می‌کند
تنهایی

* * *

انتظار پاییز را می‌کشد
برگ چنار
تا فرو ریزد بر خاکی
که تو در آن خوابیده‌ای

* * *

برای من
امسال سال کبیسه است
روز گمشده‌ام را
پیدا کرده‌ام

* * *

چطور می‌توانست بفهمد
دانة چه گیاهی است
پیش از آن‌که از خاک بیرون بیاید
علف هرز

منتشر شده در ویژه‌نامة نوروزی استقامت.

تلاقی

فقط بی‌نهایت
خبر دارد از حس و حال دو خط موازی
مگر عشق می‌فهمد این چیزها را؟

وطن

هر لحظه این‌جا اتفاقی تازه می‌افتد
غم‌های بی‌مانند
    شادی‌های بی‌همتا
به زیستن عادت نخواهم کرد.

رهایی

به بهار تازه نگاه کن که نفس بگیرد و پا شود
به خیالمان تپشی بده که شبیه چشم شما شود

به درخت‌ها هوس سفر، به تبر بصیرت زیستن
به زمانه ذائقه‌ای که از سکرات لحظه جدا شود

به سکوت جرأت گفت‌وگو، به حصار پنجره داده‌ای
نگذار در افق شکوفه، غبار قبله‌نما شود

به بهار تازه رسیده‌ایم و نمی‌رسد خبری چرا؟
چه کنیم پرده بیافکنی؟ چه کنیم پنجره وا شود؟

بتکان سخاوت ماه را، برسان صدای گیاه را
بفرست معجزه‌ای که منکر بی‌قراری ما شود

رمقی نمانده دگر، بگو! چه کند؟ چگونه؟ کجا رود؟
نخ بادبادک خسته‌ای که کنار جاده رها شود...

سرولات/ نوروز92

پ.ن1: هم‌دهی عزیز پیغام داده بود: به‌جای شعر گفتن برای صنوبرهای پاریز، آبشان بده که خشک نشوند!
پ.ن2: رهرو آن نیست که آهسته و پیوسته رود/ رهرو آن است که گه تند و گهی خسته رود! بعد از گذران پرکارترین سال زندگی‌ام، کمی فراغت حاصل شد که بیش از همیشه مزه داد. هنوز کلی کار هست.
پ.ن3: از 30 آذر 90 که با آب آشتی کردم، شب‌هایم خیس شناست. این سه شب در هفته، تنها رابطه‌ای است که نشیب نداشته. آب، بی‌گمان شاه‌کار خلقت است.
پ.ن4: فعلا از ترس مرگ، خودکشی کرده‌ام. ته‌ماندة گوگل‌ریدر هم دارد پاک‌سازی می‌شود و لینک‌های کتیبه از کار می‌افتد. تا جانشینی پیدا شود صبر می‌کنم.
پ.ن5: آرشیو را که غبارروبی می‌کردم، متوجه اهمیت این پی‌نوشت‌ها شدم. به‌دل نگیرید.

ابر آمد و باز بر سر سبزه گریست

پیرزن
سبزه‌ها را به‌هم گره زد و برد
قورمه‌سبزی‌ش طعم خون می‌داد.

تیتر، خیام است.

177/ نظرگاه

نتیجه مهم نیست
تماشاچی چشم‌های توام.

176/ هم‌این‌ها

همین لحظه‌های معطر
همین قهوة صبح‌گاهی
همین کوچة رو به دریا
همین ساحل سنگی مه‌گرفته
همین ضرب آرام باران بی‌وقفه بر برگ‌ها
...
عذابند
     وقتی نباشی.

175/ بازی

تویی که معتقدی زندگی فقط بازی‌ست
درست بازی کن!

174/ بهار یخ‌زده

نقاب زمستان، بهار است
هنوزم سر کوچة ما
دل منجمد می‌فروشند.