45 / تله‌پاتی

بغض کردی،
خودنویس من ترک برداشت
گریه کن!
تا آبروی شعر برگردد.

بیمه: فول؛ با بهترین  ارتوپد شهر هم هماهنگ شده. رفقا فوتبال رو فراموش نکنن!

44 / نیم سوم

شوقِ دیدار، نیمه‌جانم کرد
تکیه کن تا ابد به من، نهراس!
سروها ایستاده می‌میرند.

با اجازه‌ی «مترسک‌ها ایستاده می‌میرند»

43 / پارتی2

بی‌رشوه و باج؛
از گمرک پیراهنت ای ماه گذشتم
دیری‌ست صمیمی‌ شده‌ام با شبح عشق.

برای آنان‌که خاطر نازکشان از پارتی قبل خراش برداشته

پارتی

در دوره‌ی جهنّمیِ بادسنج‌ها
دل‌گیجه‌های فصلیِ من
از حاک‌ریز حوصله سرریز می‌کند
یک شمر از رسانه‌ی مالتی‌گناهِ خویش
آرام‌بخشِ حرمله‌گی را
تجویز می‌کند.

آن‌سو در آسمان هرزه‌ی شهر
یک بادبادکِ یله، قیقاج می‌رود
معشوق را به درد صدا می‌کند:
ژانا! خمار چشم توأم، چشم باژ کن
این بُغژ‌های حامله را کورتاژ کن!

«دردم نهفته به ز طبیبان مدعی»...
شاید مصممم که بیابم پناه را (!)
هدبند بسته‌ام که بترکانم آه را
«شیر خدا و رستم دستان»...
مرا ببخش!
سربند سبز، خاطره‌ای بیش‌تر نبود.

کاکا بگو! بگو! رد دندان گرگ کو؟
دارد دوباره یوسفم از دست می‌رود
من اعتقادگیجه گرفتم
گم‌کرده‌ام مسیر دلم را
قبله‌نمای کهنه‌ی بابابزرگ کو؟

42 / سیگنال

روزها
توی وانِ آسمان‌خراش
خیره می‌شود به پای چوبی‌اش
ماه‌واره‌ای که از مدارِ گریه‌های من رمید.


فتوتا: تقدیم به کودکانی که منگ «عمو پورنگ‌»ند یا همان هلو برو تو گلو!

41 / ترس

اندکی فقط شلخته باش
این‌قدر به هارمونی سخیف تیغ و جیغ دل نده
مرد پیش پای مرگ
پاپیون نمی‌زند!


رباعی / متهم

هی آوردند عشق را هی بردند
بی‌چاره چه آبرویی از وی بردند

شرمنده شدند دشنه‌ها از دل من
وقتی که به عمق ماجرا پی بردند.


40/ هاله

خسته‌ام از این‌همه عدالت
آی نازنین!
جای مهرورزی‌ات
هنوز درد می‌کند.

مطمئنی که هیچ‌وقت آبت توی جوی پزشکان نمی‌رود اما پزشک هم، می‌تواند دوست‌داشتنی ‌شود، علی‌الخصوص وقتی به بیمار کشکک‌سابیده بگوید: «باید بدوی!» و حتا اجازه‌ی فوتبال را هم صادر کند. برق چشمت را که می‌بیند رویش را زیاد می‌کند: «توالت: فرنگی، پله: قدغن، نماز: نشسته (این یکی را در حالی می‌گوید که  دهانش را کج کرده و خیره شده به محاسنت، انگار تردید دارد که اصل است یا تزیینی)، 90 روز هم باید یک حب گلوکزآمین & کوندروشن پلاس (یا به قول یک دکتر دیگر: کنسانتره‌ی کله‌پاچه) بالا بیندازی. وزن هم باید کم شود. این یکی را دیگر طاقت نمی‌آوری. عین خانم‌هایی که سن واقعی‌شان را گفته باشند نیم‌چه قهری می‌کنی و به تلافی، زل می‌زنی به شکمش که به قول آقای نصیرزاده توی آفساید است. عاقبت از رو می‌رود و می‌گوید: «البته من‌هم باید وزنم را حسابی کم کنم!»
قصه مال 75روز پیش است و هنوز 15 حب باقی‌ مانده و هنوز 15 روز دیگر تا ویزیت بعدی مانده. زانو هم فعلا گیر نمی‌دهد، رفته کشکش را بسابد.

توصیه‌ی پزشک است و کاری نمی‌شود کرد. در حاشیه‌ی زمین دعوا می‌شود و یکی از لمپن‌ها رفیقت را می‌کشاند به متن درگیری. از آن‌جا که توی پیشانی تو، گردن نقش مهمی دارد؛ برای پیش‌گیری، دستت عین عشاق حلقه می‌شود دور گردنش. سبزه است و سنگین نیست، اما بدن سفت و زمختی دارد. دست و پا می‌زند، اما باز هم آویزان می‌ماند. آخر قصه که با گفت‌وگوی تمدن‌ها به خیر ختم می‌شود وقتی می‌خواهی بغض لمپن را بخوابانی، می‌گوید: «تو یکی حرف نزن! هنوز گردنم درد می‌کنه». قصه مال یکی از همان 75روز است.

فوتبال این مملکت مال لمپن‌هاست. از لمپن شریفی مثل آقای سرمربی بگیر، بیا تا همین مسوول زمین که گردنش درد می‌کند. این تهدید خوشگلش را نگفتی: «روزا اگه دکتر و مهندسین برا خودتون هستین، این‌جا می‌زنم با چاقو نصفتون می‌کنم» خداوکیلی خوشگل نیست؟ می‌شود تصور کرد آدم نصف شود، نصفی را بفرستد دنبال کار دل، نصف بعدی را هم پیِ کار گل؛ تا این‌همه به قول سرهنگ علی‌فر اورلپ نداشته باشند.
 
و تو هنوز آن‌قدر مرد نشده‌ای که از این وقایع به‌هم نریزی. آن‌طرف‌تر دو تا نقاب‌دار حمله می‌کنند به کاکای کوچک‌ترت و ماشینش را می‌دزدند، برای خالی نبودن عریضه، دو  تا تیر هم خالی می‌کنند بالای زانویش و توی بیابان با پای تیرخورده و دست و دهان بسته رهایش می‌کنند. غیرتشان را شکر که چادر ماشین را می‌اندازند رویش تا احیانا سرما نخورد! بیش‌تر نمی‌نویسی تا بهانه دست دشمن ندهی و بیضه‌ی ام‌القرا آسیب نبیند. گور بابای آسیب‌شناسی فقر و خشونت و فرهنگ. باید آماده شوی برای مدیریت جهان.


دیشب خبری رسید و قصه را بامزه‌تر کرد. از پشت خط می‌گوید: «آن آقایی که گردنش را گرفتی، قبلا عضو باند خفاش شب بوده که عموهای سرهنگش از پای چوبه‌ی دار پایین می‌آورندش و توبه می‌کند، بعدش هم ازدواج و حالا هم شده است مسوول زمین!» می‌خندی: «دستم فقط به گردن خفاش شب نرسیده بود که رسید.» باید آماده شوی...

39 / کشک

جز به ضجّه خم نمی‌شود
کشککی که توی زانوان مرد گریه می‌کند
غیرتی که شرم یک دفاع بسته را شکست؛
عود کرده است.

رباعی! / نرمش

گفتند دعا کنید، بخت برمی‌گردد
هیزم باشد اگر، درخت برمی‌گردد

محراب‌نشین شدیم، باز زخمی ماندیم
نرم آمده است عشق، سخت برمی‌گردد.

38 / عزیز

تهمت به تبارِ گرگ‌‌ها یادت هست؟
کاکاجان!
من خوابِ ستاره‌ باز دیدم دیشب.



+ دمپایی‌ ها!

   از کودکی‌ام چقدر راه آمده‌اید؟ (سیدعلی میرافضلی)+  تنها نمی‌گذارم از این لحظه خویش را (مسعود سلاجقه)
+   باران نمی‌آید امشب، دریا پر از گردباد است (ایضا)
+  این رود خاطرات مرا زنده می‌کند (سیدمخمد ضیا قاسمی)

37 / کولر

تیر می‌رسد
و ما هنوز
در خیال آخرین خیانتِ بهار
بی‌سپر نشسته‌ایم.



سالیان قدیم، چند نماینده‌ی ردصلاحیت شده و نشده، مجمعی ساختند و اسمش را گذاشتند مجمع نمایندگان ادوار مجلس. رفیق ما از همان ابتدا با این نام مشکل داشت. استدلالش هم این بود: «ادوار» واژه‌ی قشنگی نیست. توی ولایت ما به آن‌ها که هر از گاهی دیوانگی‌شان گل می‌کند، ادواری می‌گویند.
نه این‌که فکر کنید ما به همین خاطر، اسم را برازنده می‌دانستیم، نه! اصلا حکایت ما دخلی به سیاست و ردصلاحیت و ولایت رفیقمان نداشت و الان هم ندارد. از این واژه خوشمان می‌آمد، تا این‌که پاک گرفتارش شدیم و شد برازنده‌ی قامت ناساز بی‌اندام خودمان. (این ضمایر جمع را تحویل نگیرید، باور کنید بعضی وقت‌ها انانیّت متن را تعدیل می‌کند)
ادامه نوشته

36 / نوبت

تنها به خواب‌،
        وقت ملاقات می‌دهی
پُف کرده چشم‌های من از بس ندیدمت!

35 / تفاهم

ظرف‌های ظهر را
شسته‌ام
چای دم کشیده
              شام حاضر است
تو فقط چروک درد را اُتو بزن!

34 / زیبا

خون به مغزم نمی‌‎رسد انگار
گیسوانت دوباره کوتاهند؛
مویرگ‌هایِ قلب من یعنی!

رباعی / تهدید

این زخم محال است مداوا بشود
گیسوی تو را بگیرد و پا بشود

بگذار که لب‌تشنه بمیرد، برگرد!
کاری نکنی دهان او وا بشود.

33 / نسخه

مبتلا شدم به خنده‌های کودکانه‌ات
اشک‌های عاشقانه
تیله‌های بازی‌ات شدند.
گاه فکر می‌کنم:
خوب می‌شدم
         اگر
ندیده بودمت!

32 / بعد چهارم

دوبُعدی‌های سرگردان نمی‌دانند
آغوش زمین تنگ است
حجم اشتیاقم را
قیامت چاره‌ی خوبی‌ست.

شناسنامه‌ی سنگی

از قلعه‌گنج اگر بگذری، در مسیر جاده‌ی رَمِشک، در منطقه‌ی چاه‌لک، دو راهی کشمیران، مارز و جاسک جدا می‌شود. 20کیلومتر که بروی به کشمیران می‌رسی. روستاهای کشمیران  اسامی فریبایی دارند: مسگ، به‌چون، استیچ، سکوکان، میریچ، نی‌زن، دورگان، دهنو، پتکان و... 

مارز کشمیران، همان بشاگرد شرقی یا بشاگرد کرمان است. در برخی از این روستاها حمام و دستشویی نیست، جاده نیست، برق نیست، دختران به راهنمایی هم نمی‌رسند، پسران به دبیرستان. زود زوجی می‌گیرند و کپری می‌سازند و زندگی...؟ اگر از کسی بپرسی چند سال داری؟ مثلا می‌گوید: روی سنگ 80 و توی شناسنامه 75 سال. پیش‌ترها وقتی یکی می‌مرد، تاریخ وفاتش روی سنگ قبر، مبنایی می‌شد برای سن نوزادانی که همان حول و حوش متولد می‌شدند.

راستی! زیره‌ی کشمیران شهرت جهانی دارد. الان البته به‌خاطر خشک‌سالی زیره هم نیست. قبلا شیوخ عرب پارچه‌های خود را به بافندگان کشمیران سفارش می‌دادند. پارچه‌هایی که مرغوب‌تر از ترمه‌ی کشمیر بود. حالا فهمیدی چرا به این‌جا کشمیران می‌گویند؟

 

حدیث پر آب چشمی نوشته بود یکی از دوستان دردمند که چند روزی را در این مناطق گذرانده بود. توی متن ولی گاهی زده بود به صحرای کربلا و  از خجالت همه‌ی متولیان و مسوولان درآمده بود. حسابی کم آوردم در برابر زخم‌هایی که تصویر کرده بود. یکی می‌گوید: غصه نخور! بزرگ می‌شوی، یادت می‌رود...

 

دعوت‌نامه

بزرگِ خاندان، نذری داشته که تداوم یافته تا حالا. هرکدام از دختران و پسران که ازدواج می‌کنند مشمولش می‌شوند. هر جای دنیا هم که باشند توفیری ندارد؛ یا خودش یا پولِ قربانی را می‌فرستند. امسال 64گوسفند، آبگوشتِ نذری می‌شود توی سفره‌ی خانواده‌ها و عزاداران. پیامک می‌دهم: «سر دیگِ ...ها را که باز می‌کنید، برای یک جوانِ بی‌آرزو هم دعا بفرمایید.» می‌فرماید: «...دارد عکس می‌گیرد، همراه با ناهار فردایِ بام که آبگوشت است.»

دعوت‌نامه که شاخ و دُم ندارد. دارد؟! 

 

Smsهای سید

گلویم اناری‌ست خونین
که در خاطراتش خدنگی‌ست؛
گریبان خاموش من یادگارِ غمِ توست.


 

جمعه پشت جمعه می‌آید
برف پشت برف
نرگس یارم متاعِ چارراه‌ها نیست.

 

 

خاطره‌ی آقا بهروز عزیز از بزرگواری دکتر سیدجعفر شهیدی.

 

دمی با دوست

استاد مهدی ثانیهشت سالی می‌شد که بی‌خبر بودم از پیرمرد. صدای دورگه و زنگ‌دارش توی گوشی هم طنین خودش را دارد: «تازه فهمیده‌ام کجایی! می‌خواهم متنی را که برای وداد نوشته‌ام برایت بخوانم.»

 

دارد از وقتِ قرار می‌گذرد و دوستان هنوز وارد دستور جلسه نشده‌اند. آن یکی دارد از خاطرات برفیِ سوئدش می‌گوید و عمق 800متری زیر زمین و زندگی‌ای که در منهای چهل هم جریان دارد، دیگری از گریدری که فرستاده بود مهرآباد تا بلبشوی بحران را بخواباند... انصافا صحبت‌ها شیرین است و شنیدن دارد اما من در میان جمع و دلم جای دیگر ا‌ست. موقع خداحافظی یاد ابن‌محمود می‌افتم و می‌خندم‌: «من یک منبر دیگر هم باید بروم.»

از هتل که بیرون می‌زنم، همه‌جا سفید شده است. دانه‌های برف، بلورهای ریز و خشک و البته درخشانی‌اند که عین خاک‌اره، از پیش لاشه‌ی برف‌پاک‌کن کنار می‌روند. رفیقمان این‌جور مواقع می‌گوید: «عجب سرمای گداکُشی است، خداوکیلی مراقب خودتان باشید!»

 

حسابی مراقبیم. حالا که به قول شاعر: «گرمی شوفاژها هم التیامی نیست» رفته‌ایم بخاری خریده‌ایم اما این‌ها هم هرچه زور می‌زنند، با این گل و گشادی ساختمان، سردی ما را مرهمی نیستند. می‌گویند اصلاح‌طلبان این‌روزها پول‌هایشان را جمع کرده‌اند و بخاری می‌خرند تا مصرف گاز برود بالا و رقیب رأی نیاورد. عجب ناکسانی هستند اینان! ما که توی این سرما به ریش هرچه اصلاح‌طلب است چغندر نثار می‌کنیم. قربان همین غل‌غل سماور که می‌شود کنارش نشست و قینوس گفت.

 

پیرمرد درست چند دقیقه بعد از من می‌رسد. با آن‌همه ریش، جایی برای بوسیدن نگذاشته. خدا خیری به انقلابیون بدهد که خط‌ ریش را باب کردند و حق‌النساء را ادا فرمودند وگرنه مکافاتی بود. دل بی‌حوصله و بهانه‌گیر، کم‌کم سر حال می‌آید. طبق عرف پیرمردها، فتح باب گپ و گفت، مرور خاطره‌هاست. بعد می‌پرسد: «حالا که بازنشست شده‌ای چه می‌کنی؟» می‌خندم و جوابش را می‌دهم. آهی می‌کشد: «راست می‌گویی! وقت تولد تو، فلان نمایشنامه را روی صحنه برده بودیم!» بعد می‌پرسد: «راستی! کتاب‌هایم را خوانده‌ای؟» می‌گویم: «دایره‌ی آتش» را که خودتان مرحمت کردید. سپس از 14کتاب نمایشنامه‌ای می‌گوید که یک‌جا در دست انتشارند و بعد هم گلایه‌ای. با بیتی هم‌دردی می‌کنم:

«روزی که برف سرخ ببارد از آسمان

بخت سیاه اهل هنر سبز می‌شود»

می‌گوید: «عجب! همین چند روز پیش، یکی این‌را برایم خواند، از کدام شاعر است؟» به علامت ندانستن، سری تکان می‌دهم: «با این نازک‌اندیشی‌ها، مال رفقای سبک هندی باید باشد، شاید صائب...» و جای استاد م.ر.ت را خالی می‌کنم.

 

صحبت که گل می‌اندازد، آقا مرتضا هم سر می‌رسد. با استاد، از یک ایل و تبارند انگار. لیوان‌های چای داغ را پر و خالی می‌کنیم و پیرمرد، احوال کوهپایه و برف و باران را از مرتضا می‌پرسد. پای قنات که به‌میان می‌آید، قول مقاله‌ای را می‌دهد درباره‌ی اعجاز مردمانی که با طبیعت حال می‌کرده‌اند و حالش را می‌بردند. یک هم‌زیستی مسالمت‌آمیز و درک متقابل. چه دریایی‌اند این هنری‌مردان سال‌خورده.

 

با طمأنینه از حافظ می‌آغازَد:

حدیث عشق که از حرف و صوت مستغنی‌ست

به ناله‌ی دف و نی در خروش و ولوله بود

مباحثی که در آن مجلس جنون می‌رفت

ورای مدرسه و قال و قیل مسأله بود

 

 

به عادت خودم می‌گویم: آفرین! می‌فرماید: از مرحوم حافظ بود و ادامه می‌دهد:

«در دوردست آسمان کرمان، شب داشت برای ستاره‌ها لونه می‌ساخت تا از سرمای کشنده‌ی دی‌ماه کرمان، محفوظ بمانند. فواره‌ها رو به آبی آسمان کرده به ‌دنبال گم‌شده‌ی خود در کویر می‌گردند. چند روزی‌ست تند و تیره و خشمگین، شلاق بر گرده‌ی آسمان می‌زنند. می‌دوند و طوفان بادی را می‌مانند که از خشکی آسمان می‌گذرند و ستاره‌ها را داغ می‌زنند. داغ را ما به گرمای نفس عشق، و به نگاه او، گونه‌هایش، به دست که بر گل و گردن یتیمی که می‌گذاریم از تب تنهایی، داغ است و حالا ابرهای طوفان باد صفت داغی دارند. داغی را از آسمان کرمان برمی‌دارند. درخت‌ها و آبشارهای میادین، چمن‌ها و باغ‌های کوهپایه از خشکی، شَرَق شَرَق از درون می‌شکنند. این طبیعت شب هشتم دی‌ماه است. سه روز از زلزله‌ی ویران‌کننده‌ای می‌گذرد که عظیم‌ترین بنای خشتی جهان، به‌همراه نگهبان‌های شهر بم را به تلی از خاک مبدل کرد. و حالا وداد. از این‌همه و دیگر رویدادها، پدیده‌های اقلیم زیستی‌اش تأثیر گرفته و سالی را تلاش کرده تا این تأثیرات را به مردم سرزمینش منتقل کند...

... ریایی در کار نیست. وداد که پشت به تماشاگر دارد، رودرروی سقاخانه‌ای ایستاده. از آتش پرده برآمده به آبی سقاخانه پیوسته. در این روانی و راحتی و آرامش سقاخانه، شمع‌ها به آرامی و بی‌توقع می‌سوزند. شمع‌ها نماد تاریخی ما، در حافظه‌ی عشق و ایمان و تمنای ما ایرانیان می‌سوزند... وداد شمعی است که همه‌ی پیه‌ی وجود او شناخت و تجربه‌ی اقلیمی اوست که نخ وجود خود را گیرانده و می‌سوزد و پیه‌ی وجود او را آب می‌کند. قطره قطره می‌چکد پیه‌ی سوخته‌ی اندام نحیفش. استخوان‌ها از این پیه‌سوزی نمایان می‌شوند. اکنون آن آخرین و سوزنده‌ترین و داغ‌ترین چکه‌ای که از شمع وجودش می‌چکد هنر است. این چکه، هرچه ریا و ناپاکی و بی‌معرفتی را می‌سوزاند و داغ ننگ می‌زند...

...گاه که موج از سر تماشاگر و بازیگران صحنه می‌گذرد و هیجان به خفقانشان می‌کشد، همگی آهی از دل برمی‌آورند که سرانگشت وداد، موج را عقب می‌زند و دریا آرام می‌گیرد. بوی رطوبت، بوی دریا می‌آید و خشکی کرمان مرطوب می‌شود. انگار خارج از سالن، چندقطره‌ای باریده. کرمان کم می‌بارد. گاهی شب‌ها چند دانه باران رحمت می‌آید و صبح بوی رطوبت بی‌آن‌که زمین خیس باشد از دل و دماغ خشت‌های دیوار بلند می‌شود. تراژدی موج، هم‌چون عملی دراماتیک، در یک آغاز و انجام مجموع است. ریتمی که این تراژدی را راهبری می‌کند ریتم سرانگشت وداد است. این ضرباهنگ درونی وداد، ریتم را به وجنات صحنه می‌ریزد و به تماشاگر منتقل می‌کند اما افسوس، این اکسپرسیونیست موجود در فراز و فرود موج، به سراب می‌انجامد...

... در سراب نه از خم‌خانه، نه از دریا، نه از موج که همه در پیش چشم تو می‌رقصند خبری نیست. فریب‌گاهی‌ست برای تشنگان راه که آب را از سراب نیابند. هنگامی که داغی بر موج می‌افتد و موج خشک و داغ بی‌آب و لب‌تشنه، سراب را در دل دریای کویر می‌گستراند، غرومب غرومب آسمان بلند می‌شود. ابرها در هم می‌روند و فریاد می‌کشند که پیرزن‌ها به کودکان هراس‌ناک‌شده از فریاد آسمان، لبخند بر لب می‌آورند و باز بچه‌ها را به میدان بازی هدایت می‌کنند که این «پایه» است. صدای شلاق از دعوای ابرها که نمی‌خواهند بر کویر کرمان ببارند می‌آید. از چی می‌ترسید؟ کسی کار به شما ندارد. به بازی خود برگردید. بخوانید: الله، خدا بارون بده. بارون به مسکینان بده. بارون به دهقانان بده.

استخوان‌های سرانگشت وداد به یک‌باره دف‌ها و دیگر کوبه‌ها را به نجوا می‌خواند که ببارند بر پشت بام‌های کاه‌گلی، ببارند، ببارند بر کوچه‌ها با دیوارهای خشتی. ببارند تا صدای شرپ شرپ باران از ناودان‌های سفالی بلند نشود و آب، ناپاکی زمین را بشوید و به گورستان چاه‌ها ببرد. ببارند تا رطوبت ناب لب‌های عشق، از خشکی گونه‌هایش بگذرد و داغی دیگر را به یادگار بگذارد. باران صحنه را در بر گرفته، تماشاگران به طمع ریزش باران، دریچه‌های سالن را می‌کاوندو روی حوض صحنه، «قلندرو» می‌شود. قندیل‌های آب که می‌شکنند، آجرها از قطره‌های آب، جلز و ولز می‌کنند و خشکی پس می‌زنند...

... در همین پنجاه شصت سال گذشته، قنات‌هایی که از خشم آغامحمدخان در امان مانده بودند، هم‌چون هیولایی زیبا و خوش‌سیما، آب را از گودی زمین به سطح می‌آوردند و کرمان را سیرآب می‌کردند. ما ملتی هستیم که بزرگ‌ترین باغ‌های پسته‌ی جهان را در کویر رویانده‌ایم و از باران صحنه‌ی وداد، آبیاری می‌کنیم...»

 

 

متن را که می‌شنوم، سیخی می‌شود بر گرده‌ی احساسم. استادی سال‌خورده، سمفونی‌های وداد توحیدی را شنیده و از آن مجلس جنون و ابزار دف و تمپو، کوزک و دایره، دمام  و تمبک، سنج و زنگوله و... ده صفحه گزارش شاعرانه  نوشته و آی تصویر ساخته. آن سمفونی نغمات یک‌طرف و این سمفونی واژه‌ها هم همان‌طرف و  ما غافلیم از این‌همه جنون‌مندی که دور و برمان می‌پلکد و می‌گذاریم و می‌گذریم. لااقل نوشتن خاطره‌ی دیدار دوست را از دست ندهیم. شاید پاسخی باشد بر کنجکاوی آن عزیزی که همیشه می‌گوید: «کاش می‌شد خاطرات سیاسی شما را بی‌سانسور بخوانم!»

دلم تنگ است و یار از من چغندرپخته می‌خواهد...

31 / همسایه

گناهی؛
رگِ گردنم را گروگان گرفته‌ست
زمانی، خداوند همسایه‌ام بود.

30 / شاعر

سوسول‌ها، پای بخاری
سرگرمِ شعرِ محشری بودند
شاعر، کلاهش را به یک گنجشک می‌بخشید.

29 / سرسره

دست‌های تو را گرم‌تر می‌فشارم
لیزخوردن بهانه‌ست.

28 / زمان‌لرزه

در کوه
چون کوه
دستی برآوردم کمرها را
بوسیدمش سخت
دنیا پریشان شد
پس‌لرزه‌های یک زمان‌لرزه‌ست گیسویش.

27 / نامطمئن

یک میزبان مطمئن‌
یک تکیه‌گاه قرص و محکم
پشت و پناهِ لحظه‌های برفیِ طوفان
هرگز نبودی
در شهر ما امّا
     دیوارها هم شعر می‌گویند.

چون کوی دوست هست، به صحرا چه حاجت است

رفته بودیم رفسنجان. مادرخانم دوستی قدیمی از دنیا رفته بود. ایشان همیشه عادت داشت در چنین مواقعی تبریک و تسلیت بگوید. معتقد بود فوت مادرزن مثل شهادت می‌ماند، هم تبریک دارد و هم تسلیت! آمدیم تبریک بگوییم که دیدیم فضا جدی‌تر از این حرف‌هاست. جرأت نکردیم. به همان تسلیت بسنده کردیم. مجلس که تمام شد رفتیم حمیدآباد سر قبر علی و همسر و فرزندش. محمدرضا آن‌قدر زار زد که مرا هم به‌هم ریخت. برگشتنی، همه فهمیدند اتفاقی افتاده و افتاده بود. برای کسی که گریه‌کردن یادش رفته، چیز غریبی نیست اگر سردرد و مخلفاتش دوره‌اش کنند و  غمباد، خانه‌نشین‌اش. خانه‌نشینی اما برای من یک نوستالژی است. آدم تازه می‌فهمد که چه کارهای ناکرده و چه چیزهای ناگفته روی دست و دهانش باد کرده‌اند. با همان سردرد مردافکن و به ضرب دگنک کدئین و کافئین، آن‌قدر نوشتم و سرودم که تلافی همه‌ی روزمرگی‌ها درآید. سفرنامه‌ی بندر را هم فرستادم روی آنتن.

سق‌ که سیاه باشد همین است. روز قبلش داشتم به دوستی می‌گفتم که این‌جا قرار بود اتاق کار باشد، اتاق خواندن و نوشتن و البته با دوستان بودن؛ اما شده است اتاق ملاقات با ارباب رجوع. می‌گفتم باید این اوضاع را عوض کرد و این چندروزه عوض شده است. چقدر دلم هوای این‌جا را کرده بود.

 

بازار پیامک گرم است. اولی می‌نویسد: «خواب دیده بودم که مریض شده‌اید و من آمده‌ام ملاقات شما. الان هم خوشحالم که می‌بینم خواب‌هایم خلاف نیست!» به دیگری می‌نویسم: «استاد، روی ما که سیاه هست بابت این سردردی که دردسر شده. صفحه‌ی اول، دست شما را می‌بوسد؛ ما هم روی ماهتان را». وقتی از عزیزی تشکر می‌کنم بابت زحمتی که برایش داشته‌ام، می‌نویسد: «خدا سایه‌ی شما را از سر ما کم نکند»؛ خوش‌انصاف چیزی را نوشت که قرار بود من برایش بنویسم. یک پیامک هم اشتباهی راه گوشی مرا یافته: «چون ابوی اجازه نمی‌دهد کاندیدا شوم، شرعا معذورم!» دو پیامک دعوت به جلسه هم آمده. انگار ملت خیال خودشان را راحت کرده‌اند با این رسانه‌ی فراگیر. یکی دیگر می‌نویسد: «الان به نت دسترسی ندارم، دنبال کسی می‌گردم که زنگ بزنم و سفرنامه را برایم بخواند.» در آخر هم نوشته: «لطف کنید سردردتان را فشرده کنید و لای این پیامک برای من بفرستید!» طاقت نمی‌آورم و زنگ می‌زنم. می‌گویم خودم برایت می‌خوانم. می‌گوید: «پاریزندیده، چقدر تماشای صنوبرهاش به دلم نشسته» و بعد از مکثی کوتاه: «قرار نبود به تلنگری...» دکتر که زنگ می‌زند، می‌گوید: «حالا برعکس شده، باید بپرسیم که کی این‌جا هستین؟» آخرش می‌فرماید: «دعایتان می‌کنم» می‌گویم: «دعاست مایه‌ی جمعی که دستشان خالی‌ست، شما تجویز بفرمایید...» می‌گوید: «ما دست به تیغمون خوبه، امری باشه در خدمتیم» یادم رفت از امید بگویم. دیشب پیامک رسید که: «امید را به‌جای ساطور، تیغ جراحی بریده، فردا بریزیم سرش؟» جواب دادم: «ما همین امید را داریم که به‌خاطرش آرزوها بر باد داده‌ایم! حتما»...  و وقتی می‌نویسم: «بام و بامیان که روی تخم چشممان‌اند...» دیگر جوابی نمی‌دهد. از 12 پیامک غیرقابل انتشار –به‌قول سید ابطحی- هم می‌گذریم و می‌گذاریمشان تویsent  و inbox . مدتی پبش فکر می‌کردم با این دوستان هنرمند و خوش‌ذوق، می‌شود وبلاگی راه‌انداخت ویژه‌ی پیامک که هر شب هم به‌روز شود. راستش، آدم پیرشدنش را توی این آیینه بهتر می‌بیند. بلانسبت ما که در صفر مطلق هم جاری هستیم... .


بندری

کرمان/
در صفرِ مطلق، خواب می‌بینم
منهای سه، منهای شش... منهای کِلوینم
یخ می‌زند بُغضی مُشبّک در تبارِ من
ته‌مانده‌ی یک دشنه‌ی بی‌دسته در روحم سفر کرده‌ست
شومینه‌ی خاموش
شوقِ سفر را شعله‌ور کرده‌ست.

...

بندر/
خلیجم را کمرباریک می‌خواهد
فانوسقه‌ اما بی‌سگک... بندر
از گُمبُرون تا شاه‌عباس
ماهی، هوای گریه را تاریک می‌خواهد
می‌گو، طنینِ مستی‌ام را نشئه‌تر شاید
خرچنگ‌ها اما رها در خور.

...

بندر/
دلم تنگ است
بُغضی مُشبّک در گلویم ته‌نشین مانده‌ست
یک مادیان دنبالِ یال خویش می‌گردد
جمعی شرابِ ترس می‌نوشند
جمعی به دست‌افشانیِ شن‌های ساحل، خوش
من ملتهب امّا
در شادی بی‌انتهای کودکانِ بادباک‌باز
از اضطرابِ مرغ ماهی‌خوار می‌ترسم.

ساحل/
دم‌پایی‌ام دنبالِ بال ‌خویش می‌گردد
هم‌پای آوازِ صدف‌های پری‌سا
بی‌خویش، بی‌مقصد
در جست‌وجوی راهِ باراندازِ دل‌های حزین مانده‌ست.

...

دریا/
یک عشق‌بازی
         یک نبرد تن‌به‌تن
                     یک اشتیاقِ محض
پیراهنِ نامریی‌ام را باد با خود برد
دریا تنم را بوسه‌باران می‌کند
         چشمم کلاپیسه‌ست
من خویش را در انحنای یک بغل تقدیر می‌پیچم
سم‌بوسه‌ای می‌دزدم از آرامشِ بندر
قد می‌کشم تا لکّه ‌ابرِ باز باران... باز

این‌جا هوا ناز است
دریا
رنگِ صنوبرهای پاربزِ مرا دارد.

 ...

 کرمان/
شومینه خاموش است
                  من امّا...
در صفرِ مطلق، جاری‌ام ای عشق!


خاطره‌ی دلبرکان غمگین من

پیش از این‌که همه‌ی پله‌ها را بالا بیاید، نفسش به شماره افتاده بود. دم در اتاق، دو کتاب و برگه‌ای به دستم داد و رفت. رویش بیتی از اسرافیلی را نوشته بود:
هم‌زاد کویریم ولی سوز عطش نیست
این قافله از وسوسه‌ی آب گذشته‌ست

نیم‌روزی را فقط به او فکر کردم. دوسالی هست که با پدیده‌ای به نام «مظفر بقایی» وَر می‌ورد. حس می‌کنم تنهایی‌ را با قهرمان قصه‌اش تقسیم کرده. یکی پیشترک گفته بود انگار: سعی نکن در میدان جاذبه‌ی آدم‌های بزرگ، وول بخوری! کله‌پایت می‌کنند آخر... کله‌پا شده‌ها را اما دوست دارم. مصدقی دوآتشه‌ی دیروز، وقتی زبان باز می‌کند، بی‌اختیار می‌گوید: مهندس رضوی، دکتر بقایی، مصدق... این‌روزها منتظرم که پیر سلطنت‌آبادش را هم بشنوم.

«او از ازل باندباز بود» هم به کرمان می‌آید. نمی‌توانم شیفتگی‌ام را به نام کوچکش پنهان کنم... پاگلدزوف و جمال‌حاجی 350هزار تا می‌گیرند برای یک فصل، اما مگر می‌شود از وسوسه‌ی کرامات امیر و پدرخوانده و عنایات شاه‌حسینی گذشت؟ گیرم که این عددها برای جیب امیرخان  کوچک باشد. آی خنده‌دار می‌شود اگر فراهانی دوباره بگذارد توی کاسه‌ی دوستان...

این ابراهیم خان شفا هم ما را گذاشته است دم توپ لمپن‌ها. با یک جعبه شیرینی می‌آید تو. صدای دورگه و زنگ‌دارش بالا می‌رود: بفرما! شما که بدون باج چیزی نمی‌نویسید! موهای پرپشت سینه‌ از یقه‌ی بازش بیرون زده؛ کاپشن کمری، بالاتنه‌ی تنومندش را مضاعف جلوه می‌دهد و دست‌های درشتش، بادبزن‌های بی‌وقفه‌ای‌ست که چپ و راست می‌روند و می‌آیند. ساعتی گپ‌زدن با جماعتی که همه‌چیزشان روست، کم‌تر خسته‌ات می‌کند تا دمی ور رفتن با پیچیده‌هایی که یک روده‌ی راست توی شکمشان نیست. وقتی عصبانی می‌شود و نیم‌خیز، تو هم جابجا می‌شوی و خیره می‌شوی توی چشمانش تا شرارت معصومی را که با آن‌همه یال و کوپال، بزک کرده بهتر بفهمی. عاقبت دستت می‌آید «خشکی درخت/ از کدام ریشه آب می‌خورد». جان به جانشان کنی نردبان‌اند اینان.

دور پنجم بود انگار. با خودم عهد می‌کنم که پشت‌پرده‌ها را بنویسم. دفترچه‌ی کوچکی می‌شود که وقتی فرصت می‌کنم بخوانمش، از ترس پاره‌اش می‌کنم. قربانی کردن یک دفتر می‌ارزد به پرده‌دری. چند وقت پیش دوباره این وسوسه، گل کرده بود اما یادم از کشته‌ی خویش آمد و هنگام درو... خاطره‌ی دلبرکان غمگین سیاست را نمی‌شود نوشت.

بیکار است انگار. هی پرسه می‌زند توی خواب‌های ما. بیدار که شدم غزلش را هم گفتم و گذاشتم در کوزه. آبش را شاید دیگران بخورند