چون کوی دوست هست، به صحرا چه حاجت است
رفته بودیم رفسنجان. مادرخانم دوستی قدیمی از دنیا رفته بود. ایشان همیشه عادت داشت در چنین مواقعی تبریک و تسلیت بگوید. معتقد بود فوت مادرزن مثل شهادت میماند، هم تبریک دارد و هم تسلیت! آمدیم تبریک بگوییم که دیدیم فضا جدیتر از این حرفهاست. جرأت نکردیم. به همان تسلیت بسنده کردیم. مجلس که تمام شد رفتیم حمیدآباد سر قبر علی و همسر و فرزندش. محمدرضا آنقدر زار زد که مرا هم بههم ریخت. برگشتنی، همه فهمیدند اتفاقی افتاده و افتاده بود. برای کسی که گریهکردن یادش رفته، چیز غریبی نیست اگر سردرد و مخلفاتش دورهاش کنند و غمباد، خانهنشیناش. خانهنشینی اما برای من یک نوستالژی است. آدم تازه میفهمد که چه کارهای ناکرده و چه چیزهای ناگفته روی دست و دهانش باد کردهاند. با همان سردرد مردافکن و به ضرب دگنک کدئین و کافئین، آنقدر نوشتم و سرودم که تلافی همهی روزمرگیها درآید. سفرنامهی بندر را هم فرستادم روی آنتن.
سق که سیاه باشد همین است. روز قبلش داشتم به دوستی میگفتم که اینجا قرار بود اتاق کار باشد، اتاق خواندن و نوشتن و البته با دوستان بودن؛ اما شده است اتاق ملاقات با ارباب رجوع. میگفتم باید این اوضاع را عوض کرد و این چندروزه عوض شده است. چقدر دلم هوای اینجا را کرده بود.
بازار پیامک گرم است. اولی مینویسد: «خواب دیده بودم که مریض شدهاید و من آمدهام ملاقات شما. الان هم خوشحالم که میبینم خوابهایم خلاف نیست!» به دیگری مینویسم: «استاد، روی ما که سیاه هست بابت این سردردی که دردسر شده. صفحهی اول، دست شما را میبوسد؛ ما هم روی ماهتان را». وقتی از عزیزی تشکر میکنم بابت زحمتی که برایش داشتهام، مینویسد: «خدا سایهی شما را از سر ما کم نکند»؛ خوشانصاف چیزی را نوشت که قرار بود من برایش بنویسم. یک پیامک هم اشتباهی راه گوشی مرا یافته: «چون ابوی اجازه نمیدهد کاندیدا شوم، شرعا معذورم!» دو پیامک دعوت به جلسه هم آمده. انگار ملت خیال خودشان را راحت کردهاند با این رسانهی فراگیر. یکی دیگر مینویسد: «الان به نت دسترسی ندارم، دنبال کسی میگردم که زنگ بزنم و سفرنامه را برایم بخواند.» در آخر هم نوشته: «لطف کنید سردردتان را فشرده کنید و لای این پیامک برای من بفرستید!» طاقت نمیآورم و زنگ میزنم. میگویم خودم برایت میخوانم. میگوید: «پاریزندیده، چقدر تماشای صنوبرهاش به دلم نشسته» و بعد از مکثی کوتاه: «قرار نبود به تلنگری...» دکتر که زنگ میزند، میگوید: «حالا برعکس شده، باید بپرسیم که کی اینجا هستین؟» آخرش میفرماید: «دعایتان میکنم» میگویم: «دعاست مایهی جمعی که دستشان خالیست، شما تجویز بفرمایید...» میگوید: «ما دست به تیغمون خوبه، امری باشه در خدمتیم» یادم رفت از امید بگویم. دیشب پیامک رسید که: «امید را بهجای ساطور، تیغ جراحی بریده، فردا بریزیم سرش؟» جواب دادم: «ما همین امید را داریم که بهخاطرش آرزوها بر باد دادهایم! حتما»... و وقتی مینویسم: «بام و بامیان که روی تخم چشمماناند...» دیگر جوابی نمیدهد. از 12 پیامک غیرقابل انتشار –بهقول سید ابطحی- هم میگذریم و میگذاریمشان تویsent و inbox . مدتی پبش فکر میکردم با این دوستان هنرمند و خوشذوق، میشود وبلاگی راهانداخت ویژهی پیامک که هر شب هم بهروز شود. راستش، آدم پیرشدنش را توی این آیینه بهتر میبیند. بلانسبت ما که در صفر مطلق هم جاری هستیم... .
سق که سیاه باشد همین است. روز قبلش داشتم به دوستی میگفتم که اینجا قرار بود اتاق کار باشد، اتاق خواندن و نوشتن و البته با دوستان بودن؛ اما شده است اتاق ملاقات با ارباب رجوع. میگفتم باید این اوضاع را عوض کرد و این چندروزه عوض شده است. چقدر دلم هوای اینجا را کرده بود.
بازار پیامک گرم است. اولی مینویسد: «خواب دیده بودم که مریض شدهاید و من آمدهام ملاقات شما. الان هم خوشحالم که میبینم خوابهایم خلاف نیست!» به دیگری مینویسم: «استاد، روی ما که سیاه هست بابت این سردردی که دردسر شده. صفحهی اول، دست شما را میبوسد؛ ما هم روی ماهتان را». وقتی از عزیزی تشکر میکنم بابت زحمتی که برایش داشتهام، مینویسد: «خدا سایهی شما را از سر ما کم نکند»؛ خوشانصاف چیزی را نوشت که قرار بود من برایش بنویسم. یک پیامک هم اشتباهی راه گوشی مرا یافته: «چون ابوی اجازه نمیدهد کاندیدا شوم، شرعا معذورم!» دو پیامک دعوت به جلسه هم آمده. انگار ملت خیال خودشان را راحت کردهاند با این رسانهی فراگیر. یکی دیگر مینویسد: «الان به نت دسترسی ندارم، دنبال کسی میگردم که زنگ بزنم و سفرنامه را برایم بخواند.» در آخر هم نوشته: «لطف کنید سردردتان را فشرده کنید و لای این پیامک برای من بفرستید!» طاقت نمیآورم و زنگ میزنم. میگویم خودم برایت میخوانم. میگوید: «پاریزندیده، چقدر تماشای صنوبرهاش به دلم نشسته» و بعد از مکثی کوتاه: «قرار نبود به تلنگری...» دکتر که زنگ میزند، میگوید: «حالا برعکس شده، باید بپرسیم که کی اینجا هستین؟» آخرش میفرماید: «دعایتان میکنم» میگویم: «دعاست مایهی جمعی که دستشان خالیست، شما تجویز بفرمایید...» میگوید: «ما دست به تیغمون خوبه، امری باشه در خدمتیم» یادم رفت از امید بگویم. دیشب پیامک رسید که: «امید را بهجای ساطور، تیغ جراحی بریده، فردا بریزیم سرش؟» جواب دادم: «ما همین امید را داریم که بهخاطرش آرزوها بر باد دادهایم! حتما»... و وقتی مینویسم: «بام و بامیان که روی تخم چشمماناند...» دیگر جوابی نمیدهد. از 12 پیامک غیرقابل انتشار –بهقول سید ابطحی- هم میگذریم و میگذاریمشان تویsent و inbox . مدتی پبش فکر میکردم با این دوستان هنرمند و خوشذوق، میشود وبلاگی راهانداخت ویژهی پیامک که هر شب هم بهروز شود. راستش، آدم پیرشدنش را توی این آیینه بهتر میبیند. بلانسبت ما که در صفر مطلق هم جاری هستیم... .
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۲ دی ۱۳۸۶ ساعت توسط مرتضا دلاوری پاریزی