پارتی
در دورهی جهنّمیِ بادسنجها
دلگیجههای فصلیِ من
از حاکریز حوصله سرریز میکند
یک شمر از رسانهی مالتیگناهِ خویش
آرامبخشِ حرملهگی را
تجویز میکند.
آنسو در آسمان هرزهی شهر
یک بادبادکِ یله، قیقاج میرود
معشوق را به درد صدا میکند:
ژانا! خمار چشم توأم، چشم باژ کن
این بُغژهای حامله را کورتاژ کن!
«دردم نهفته به ز طبیبان مدعی»...
شاید مصممم که بیابم پناه را (!)
هدبند بستهام که بترکانم آه را
«شیر خدا و رستم دستان»...
مرا ببخش!
سربند سبز، خاطرهای بیشتر نبود.
کاکا بگو! بگو! رد دندان گرگ کو؟
دارد دوباره یوسفم از دست میرود
من اعتقادگیجه گرفتم
گمکردهام مسیر دلم را
قبلهنمای کهنهی بابابزرگ کو؟
دلگیجههای فصلیِ من
از حاکریز حوصله سرریز میکند
یک شمر از رسانهی مالتیگناهِ خویش
آرامبخشِ حرملهگی را
تجویز میکند.
آنسو در آسمان هرزهی شهر
یک بادبادکِ یله، قیقاج میرود
معشوق را به درد صدا میکند:
ژانا! خمار چشم توأم، چشم باژ کن
این بُغژهای حامله را کورتاژ کن!
«دردم نهفته به ز طبیبان مدعی»...
شاید مصممم که بیابم پناه را (!)
هدبند بستهام که بترکانم آه را
«شیر خدا و رستم دستان»...
مرا ببخش!
سربند سبز، خاطرهای بیشتر نبود.
کاکا بگو! بگو! رد دندان گرگ کو؟
دارد دوباره یوسفم از دست میرود
من اعتقادگیجه گرفتم
گمکردهام مسیر دلم را
قبلهنمای کهنهی بابابزرگ کو؟
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۶ تیر ۱۳۸۷ ساعت توسط مرتضا دلاوری پاریزی