همین دو سه هفته پیش، از مراسم عقدی برمی‌گشتیم. در فاصلة محل عقد تا سر خیابان، دو برادر کهن‌سال از خویشان را دیدم که هماهنگ گام برمی‌دارند و گپ می‌زنند. وقار مردانه، موهای سپید و هارمونی رفتار دو برادر وسوسه‌ام کرد عکسی ازشان بگیرم. یکی‌شان به لبخندی گفت: «داری عکس می‌گیری برای یه روزایی؟!» و این واژة آخری را آن‌قدر کشید که ته دلم لرزید. این آخرین چیزی بود که بدان فکر می‌کردم. انگار آدمی وقتی پا از خطوط قرمز حیات -به لحاظ بیولوژیکی- آن‌طرف‌تر می‌گذارد، دائما مرگ‌اندیشانه سایة حضرت عزراییل را بر سر خود می‌بیند و ناخواسته هر حرکتی را در همان راستا تعبیر می‌کند.
نیت‌خوانی نباید کرد ولی همة ما کسانی را می‌شناسیم که تقویمی دارند و سالروز تولد بزرگان و نخبگان فکری و فرهنگی را ورق می‌زنند تا پیش از این‌که دیر شود، مستندی بسازند، یا مصاحبه‌ای بگیرند برای «یه روزایی!» البته بعضی از بزرگان هم هستند که این جماعت را ناامید کرده‌اند از که بس برایشان ویژه‌نامه آماده کردند و مصاحبه گرفتند و مستند ساختند ولی هنوز نتوانسته‌اند روانة بازارش کنند، از بس‌که جان دارند بعضی‌ها.
چند سال پیش، جوانکی از نزدیک، گلوله‌ای به پیشانی رقیب زد. معجزه‌ای لازم بود تا جان به‌در ببرد. در این فاصله، یکی به گمان این‌که طرف زنده نمی‌ماند، مطلبی جانانه و مهربانانه نوشت که: سعیدجان!... خبر نداشت این یکی هم ‌سخت‌جان است. طولی نکشید که سعیدجان شد مغز معیوب فلان و بهمان. از این دست حکایات بسیار دیده‌ایم و شنیده‌ایم. شگفت‌آور هم نیست. مرده کاری به کره و برة کسی ندارد؛ هرچه بوده، برای خودش بوده. مهم آن چیزی است که زنده‌ها می‌گویند!
از این منظر، بزرگداشت آدمی که زنده است و می‌تواند بعد از بزرگداشت، یا حتی در همان مراسم، بزند و تمام رشته‌های باقی زنده‌ها را پنبه کند، هیجان‌انگیز است. گو این‌که این‌بار هم عزیزان، رندی کرده‌اند و سراغ چهرة کم‌حاشیه‌ای رفته‌اند که خیلی زود راه خودش را یافته و سال‌هاست که در عین جوانی، استوار  و بی‌اعوجاج گام برمی‌دارد. این‌را از گفت‌وگوی چندسال پیش سیدعلی میرافضلی با «استقامت» می‌توان استنباط کرد که مؤمنانه گفته بود: «شعر در رأس همة امور است.» بماند این‌که منظور اصلی گوینده، اولویت‌های ایشان بوده و تقدم سرودن بر پژوهش و سایر فعالیت‌های ادبی وی و خوش‌سلیقگی سردبیر، تیتر را در ذهن مخاطب ماندگار کرده است.
القصه؛ کم‌کم دارد دست و دلم می‌لرزد. نه صرفا به این دلیل که می‌خواهم دربارة یک آدم زنده بنویسم، بلکه بدین خاطر که مقید شده‌ام در فرصت کوتاه یک عصر زمستانی، ماجراهای یک دهه را مرور کنم و از منظری متفاوت از شعر، به شاعر بپردازم. حرف بسیار است و فرصت کم.

اسپریچو
آغاز دهة هشتاد، شروع اتفاقی نو در زندگی‌ ما بود. پدیده‌ای به‌نام وبلاگ، عملا در سال 80 خودش را به ایرانی‌ها نیز شناساند و با شروع فعالیت پرشین‌بلاگ اولین سرویس‌دهندة خدمات وبلاگ، فراگیر شد و موج اقبال کاربران فارسی‌زبان به این پدیدة نو و جذاب رسید. پنجم دی‌ماه 1381 اولین پست یک وبلاگ ادبی با نام متفاوت «اسپریچو» در پهنة اینترنت منتشر شد:
«از کوير آمده‌ام
چشمم از خاطرة ريگ پر است
ابر من باش و دلم را بتکان!»

میرافضلی دربارة این وبلاگ نوشته است: «اسپريچو در گويش مردم رفسنجان به معنی «پرستو» است. حدود ۲۰ سال پيش در خانة قديمی آقابزرگ که سقف گنبدی داشت و اتاق تابستانی را بادگيری خنک می‌کرد، اسپريچويی کنار سقف، قال[=لانه] بسته بود که پيش از بهار می‌آمد و تخم می‌گذاشت و به جوجه‌هايش غذا می‌داد و وقتش که می‌شد خودش می‌رفت تا سال بعد. قديمی‌ها معتقد بودند که بايد هوای اسپريچوها را داشت. چون باعث خير و برکتند و اگر از خونه‌ای بروند خير و برکت هم از آن خونه می‌رود .يادم نيست که اسپريچوی خونة آقابزرگ کی رفت و برنگشت ولی می‌دانم سال‌هاست که من هيچ اسپريچويی نديده‌ام. نه در رفسنجان نه در هيچ‌جای ديگر.»
برای نگارنده که اولین وبلاگش حدود هفت ماهی زودتر، کلید خورده بود و در غربت آن‌روزها، دربه‌در پی همشهری و آشنا می‌گشت، یافتن اسپریچو غنیمت بود، خاصه آن‌که شیوة شاعری نویسنده‌اش به‌طرزی غریب بر سلیقة ادبی‌ام منطبق بود. هنوز از پس سال‌ها، طنین غربت و حس حسرت سرریزشده از واژه‌های این شعر کوتاه، در ذهنم زنگ می‌زند:
مثل بهت يک يتيم
گم شدم درين غروب بی‌پدر
آی!
خانة کبوتر و انار و بادگير!
در کدام کوچه‌ای؟

تابستان 82 بود که  برای دیدن صاحب اسپریچو عازم سرچشمه شدم.  آدم شهری را که بخشی از وجودش در آن جا مانده همیشه دوست دارد. سرچشمه را همیشه دوست داشته‌ام. از جلسات قرآن کودکی در برف و کولاک بگیر، بیا تا استخرهای نوجوانی و قیمه‌های خانة یحیی‌خان ستوده و فرزند شهیدش مهدی که میزبانمان بود. دیدار اول، شیرین بود و جذاب. در ذهنم شاعر میان‌سالی را تصور ‌کرده بودم که دارد آخرین روزهای مانده به بازنشستگی‌اش را در میان کوه‌های دنج و برف‌گیر می‌گذراند. سید به سن و سال و قیافه، بسیار جوان‌تر از آن بود که در شعرهایش می‌نمود. هنوز هم وقتی که کتاب «تقویم برگ‌های خزان» را ورق می‌زنم، حیرت می‌کنم از پختگی شاعری که در نوجوانی غزل رشک‌برانگیزی با این مطلع سروده است:
حیرت‌زده‌ام تشنة یک جرعه جوابم
ای مردم دنیا برسانید به آبم
برای خودم هم باورش آسان نبود که آدم فقط برای دیدن کسی، آن‌هم از دنیای مجازی، 160کیلومتر راه را بکوبد و برود ولی بعدها که بارها تا 1500کیلومتر را هم کوبیدم و رفتم، فهمیدم تکنولوژی با زندگی‌ ماها چه می‌تواند بکند! این‌جا مجال حاشیه نیست اما وقتی مقایسه می‌کنم ده‌سال گذشته را با سالیان پیش از آن و می‌بینم که پهنة وب چگونه لحظه‌های خسته و خونی و روزهای طرب‌ناکی و سرخوشی ما را در سینه ضبط کرده است، به آیندگانی می‌اندیشم که می‌توانند حال و روز پدران و مادرانشان را مرور و با طرب و طلب و عشق‌ و اندوه آنان همراهی کنند.
القصه، همان‌جا بود که فهمیدم سید دستی در روزنامه‌نگاری هم دارد و پیش‌تر در همشهری و برخی نشریات دیگر، قلم می‌زده است. آخرالامر، کتاب گران‌سنگ «تقویم برگ‌های خزان» را امضا کرد و سال‌ها بعد، وقتی می‌خواستیم برای درگذشت قیصر امین‌پور صفحة ویژه‌ای منتشر کنیم، به یاد آن روز افتادم و خاطراتی که تعریف کرده بود از روزگار خوابگاه امیرآباد دانشگاه تهران و دوران رفاقت با قیصر و تشویق و حمایت امین‌پور برای انتشار آن کتاب. وقتی سید از نوشتن دربارة قیصر استنکاف کرد، معلوم شد اهل مرده‌خوری نیست. نمی‎‌خواست در سفرة اندوه دوست، به نان نام بیاندیشد.
بگذریم؛ مرور صفحة اسپریچو که از وفادارترین وبلاگ‌های پرشین‌بلاگ است و تا امروز 600 پست در آن منتشر شده، یادمان می‌اندازد که حتی سلوک آدم توداری مثل سیدعلی میرافضلی را نیز می‌توان در خانه‌ای شیشه‌ای به تماشا نشست. برخلاف بسیاری از وبلاگ‌نویسان اولیه، که به تلنگر یا طوفانی، خانه را رها کردند و عطای نوشتن را به لقاش بخشیدند و یا به خانه‌ای نو هجرت کردند، میرافضلی در تمام این‌ سال‌ها کنج همان خانة قدیمی نشست و نوشت و سرود. اسپریچو، شناسنامة اینترنتی میرافضلی است که در طول یک دهه، آهسته و پیوسته و به تعبیر خودش «افتان و خیزان» به حیات خود ادامه داده است. اگرچه در سال‌های بعد، ذهن منظم و پشتکار سیدعلی، باعث شد که حساب برخی حوزه‌های تخصصی را سوا نماید و وبلاگ‌های جدیدی را به‌روز کند، اما اسپریچو در طول همة این سال‌ها به‌طور میانگین هفته‌ای دست‌کم یک‌بار به‌روز شده و شعرهای جدید شاعر و برخی یادداشت‌های ادبی او را به مخاطبان عرضه کرده است. در واقع، اسپریچو چشمه‌ای زلال است که هنوز آرام و دایم می‌جوشد و عمدتا عصرهای پنجشنبه مشتاقان را سیراب می‌کند از بوسه و باران.

وقایع ابن‌محمود
این‌که اسپریچو بسان شخصیت صاحبش، آرام و بی‌حاشیه است و مخاطبان خاص دارد، دلیل نمی‌شود که فکر کنیم میرافضلی راه جذب مخاطب و به‌تعبیر فنی‌ مجازی‌اش، هیت‌گرفتن را بلد نیست. وبلاگ «وقایع ابن‌محمود» سیلابی بود که بی‌ملاحظه ‌خروشید و مخاطبان دل‌زده از فضای تعارف و تملق را به هیجان ‌آورد. برآیند فعالیت این صفحه که بخش طناز ذهن میرافضلی را عیان کرد، بیش‌تر معطوف به حوزة ادبیات و اهالی‌اش بود گو این‌که گاهی به حوزه‌های دیگر نیز سرک کشید و از سرشان نگذشت. طنزی که میرافضلی ارائه کرد، تفاوت مبسوطی با طنز آرام و اجتماعی مشهور به توفیقی و گل‌آقایی و طنز سیاسی و لخت سال‌های پس از 1376 داشت. درون‌مایة غنی ادبی اشعار و یادداشت‌های طنز ابن‌محمود و شناخت عمیق او از حوزة فرهنگ و هنر، به‌همراه ذهن وقاد و تیزبین وی، گونه‌ای از طنز را بنیان نهاد که تا کنون قابل تقلید و تکرار نبوده است.
 سیدعلی فرزند سیدمحمود همان‌قدر که اهل ملاحظه و مداراست و این را به عینه در سلوک شخصی و فعالیت‌های ادبی‌اش می‌توان دید در وقایع، به اقتضای موضوع و موضعش، بی‌ملاحظه و تعارف است و کم‌تر کسی از  تیغ نگاه انتقادی او جان سالم به‌در برده است. هرچند در فضای خاص و هیجانی چندسالة اخیر، مجالی برای «گیردادن» و «پاچه‌خاری» نکردن نبوده و فتیلة وبلاگ پایین کشیده شده اما هنوز این مصرع  بر سر در این وبلاگ خودنمایی می‌کند که: «لطفا از آوردن اطفال خودداری کنید!»
در همان نخستین روزهای انتشار مجازی این صفحه، و پیش از این‌که هویت واقعی ابن‌محمود رو شود، نگارنده در کتیبه‌اش نوشت: «ابن‌محمود، اتفاق خوشايندی است كه افتاده. تحشيه‌های ظريف و دقيقی‌ دارد بر احوال اهالی ادب. حسن بزرگش اين است كه خودی و غيرخودی نمی‌شناسد. پير و جوان هم.  بيش از وجه طنازی ابن‌محمود، آشنايی‌اش با فضای جاری ادبيات برای من جذاب است و انگار جيك و بوك همة‌ جناح‌بندی‌ها و قوم و قبيله‌های ادبی را می‌شناسد. برايش آروزی دوام دارم و اميدوارم، خار و خس‌های در راه، پوست احساس و انصافش را خراش نياندازد.»
خلاصه این‌که بخشی از آثار برتر و به‌یادماندنی طنز ادبی در سالیان گذشته، در 884 پست این صفحة پرمخاطب منتشر شده است.

گنجشک ناتمام
«شعر نگاره‫ها، شعرهاي كوتاهي است كه در حال و هواي يك تصوير گفته شده است و تمرين و تلاشي است براي كوتاه‌نويسي، با الهام از طبيعت، و سازگار با ويژگي‌هاي زبان فارسي. نام وبلاگ را از نام كتاب شعر «گنجشك ناتمام» گرفته‫ام. گنجشك ناتمام گزيده‫ شعرهاي كوتاه من است كه در سال 1383 چاپ و منتشر شده است.»
همان‌طور که خود او گفته است، شعر کوتاه یکی از دغدغه‌های اصلی میرافضلی در طول سالیان شاعری‌اش بوده است. شعرهای کوتاه اولیة او در حال و هوای هایکو و پیوند با طبیعت سروده شده‌اند و آخری‌ها بیش‌تر مضامین عاشقانه و بارانی داشته‌اند. میرافضلی از همان نوجوانی نشان داده که یکی از تکنیکی‌ترین شاعران این روزگار است و به‌ویژه در دو عرصة شعر کوتاه و نیمایی، مطرح و مدعی است.

باران هزار ابر سرگردان
اگرچه سرودن شعرهای کوتاه و نیمایی، شاخص‌ترین فعالیت ادبی میرافضلی در عرصة سرودن است، و مخاطب عام با سروده‌های وی آشناست اما یکی از دغدغه‌های جدی وی، پژوهش ادبی است. به‌جز کتاب‌های شعر، تا کنون نه کتاب از میرافضلی در حوزة پژوهش و تصحیح متون ادبی و نیز ویرایش و گردآوری منتشر شده است. در این میان به‌نظر می‌رسد پرداختن به «رباعی» یکی از دلبستگی‌های جدی وی به‌شمار می‌رود. کتاب‌های «رباعیات خیام در منابع کهن»، «رباعیات فکری مشهدی»، «گوشة تماشا»، «هشت‌چارانه» و «در آستانة تازه‌شدن» که همگی با موضوع رباعی نوشته شده‌اند، عمق این علاقه را نشان می‌دهند. سال‌ها دمخوری با این قالب کهن و اصیل شعر ایرانی و رصد مداوم آثار شاعران رباعی‌گوی امروزی، از میرافضلی یک کارشناس و صاحب‌نظر در حوزة رباعی ساخته است.
همان‌طور که خودش گفته، نام صفحة «باران هزار ابر سرگردان» از یکی از رباعیات محوی همدانی (شاعر دورة صفوی) گرفته شده است. یادداشت‌های منتشر شده در این صفحه با وسواس و جدیت قابل تحسینی نوشته می‌شوند و فرم تقریبا ثابتی دارند. هر متن حول محور یک رباعی می‌گردد و در آن به «الفاظ، مفاهیم، سوابق، زمینه‌ها، سندها و روایات گوناگون» و نیز سرایندة آن رباعی  می‌پردازد. به نظر می‌رسد برای میرافضلی این وبلاگ تخصصی، «پیش‌نویس یک کتاب است که قصد دارد با حوصله و طمأنینه آن را به سرانجام برساند.»

پابرهنه چون گردباد
سنجاقک سبز
بر بوتة رُسته از مزار شهدا.
این دو سطر را در آغاز اولین کتاب سید دیده‌ایم که این‌بار بر پیشانی وبلاگی متفاوت سبز شده است. «پابرهنه چون گردباد» از معدود جاهایی است که نثر میرافضلی را دیگرگونه می‌بینیم. هر قدر در شعرهای وی شور شاعرانه زبانه می‌کشد، نثر وی عمدتا پرداخته و ژورنالیستی است و کم‌تر می‌توان به یاد آورد که عنان قلم را بر شانة احساس بگذارد و شاعرانه و احساسی بنویسد:
 «اینجا مرا خلوتی است دل‌خواه، با روحی که گردباد در آن می‌چرخید و پابرهنه و سرگشته‌وار می‌رفت، تا سر بر دامن بوی بهار بگذارد. سیدحمید میرافضلی در هفدهم بهمن سال 1335 در محله قطب‌آباد رفسنجان زاده شد و روز 22اسفند سال 1362 در جزیره مجنون به‌همراه حاج همت به شهادت رسید. بین این دو عبارت ساده، شاید نتوان معنای وسیع و واقعی زندگی یک روح متلاطم و متفاوت را به‌خوبی ترسیم کرد. مرا نیز داعیة آن نیست که درین دریا در آیم. اما به حکم شیفتگی، و شاید ادای دین، این وبلاگ را گرد وجود او می‌گردانم: یادداشت‌ها و شعرهایی که به این کوچه نزدیک است، و عکس‌هایی که حضور او را ملموس می‌کند. هم‌چون سنجاقکی که با بال‌های نازکش به طواف عطر یک شهید آمده است.»
این‌هم یکی از استغاثه‌های سید به درگاه عموی شهیدش که در جبهه‌ها به سید پابرهنه مشهور بود و یکی از سرداران لشکر 41ثارالله در دوران جنگ تحمیلی به شمار می‌رفت:
تو ای آسمانی
به باران سلام مرا می‌رسانی؟

غزل امروز کرمان
به لحاظ فضل تقدم، «غزل امروز کرمان» دومین وبلاگی است که بعد از اسپریچو، از سیدعلی میرافضلی کشف شده است! همان‌طور که از نام و عنوان وبلاگ پیداست، موضوع این صفحه غزل است و غزل‌پردازان امروز کرمان. شخصا با برخی از شاعران غزل‌گوی کرمانی و آثارشان از طریق این وبلاگ آشنا شده‌ام و از این بابت مدیون و ممنون بانی خیرم. در اولین پست این وبلاگ، میرافضلی مجموعه‌ای را معرفی می‌کند که در بخشی از آن غزلیات اجتماعی امروز معرفی شده‌اند و ظاهرا به‌جز چند شعر از مرحوم منوچهر نیستانی و خود وی، نامی از دیگر شاعران کرمانی برده نشده است. به‌نظر می‌رسد تأسیس این صفحة مجازی با انگیزة «جبران کم‌کاری اهل فرهنگ کرمان و آن حجب و حیای تاریخی شاعران کرمانی» انجام شده است. «غزل امروز کرمان» در عین ارجمندی، جزو لاغرترین وبلاگ‌های میرافضلی است که مدت‌هاست به‌روز نشده و گویا کفگیر غزل امروز کرمان به ته دیگ خورده است!

شعر، پژواکی‌ست خون‌آلود‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬‬
کارسازی این چند وبلاگی که نامشان برده شد، بخشی از فعالیت‌های مجاز ادبی مجازی سیدعلی میرافضلی است که تا کنون لو رفته‌اند! در وبگاه آنات، نیز می‌توان نام سید را به‌عنوان دبیر سرویس شعرهای کوتاه نیمایی دید. در گوگل‌پلاس نیز هر از گاه با شعری کوتاه و تازه ظاهر می‌شود. الان دارم به این می‌اندیشم که به‌راستی اگر اینترنت نبود، این‌همه ذوق و خلاقیت و نظم و پشتکار هیچ‌گاه بدین‌گونه به چشم نمی‌آمد. این را از این بابت می‌گویم که فعالیت‌های فرهنگی واقعی و غیرمجازی سیدعلی، فراتر از مسئولیت اداری‌اش در سایة تواضع و حجب و حیای تاریخی کرمانی‌ها دیده نشده و تنها برخی خواص از حجم و کیفیت آن آگاهند و امیدوارم به‌طرزی شایسته بدان پرداخته شود.
اعتراف می‌کنم که این مجال از معدود فرصت‌هایی است که مغتنم می‌دانمش و دوست داشتم در این ضیافت فقط نظاره‌گر نباشم. ابتدا قرار گذاشتیم تا گفت‌وگویی تخصصی دربارة شعر کوتاه با او انجام دهم؛ با کسی که به تعبیر یکی از طنزپردازان، حتی نامش با موسیقی مستفعلن آمیخته است. بعدا قرار شد موضوع گفت‌وگو، مضمون در شعر ایشان باشد که آن‌هم پا نگرفت، چرا که پاسخ تمام سئوال‌ها یک کلمه بیش‌تر نبود؛ گیرم که عشق، مکررش هم خوشایند باشد. نهایتا در وقت اضافه، سهم من بررسی فعالیت‌‌های ادبی آنلاین وی شد که بسیار استقبال کردم چرا که از نخستین روزها که در پهنة وب یافتمش، تا همین حالا پیگیر زمزمه‌هایش هستم و اگر محدودیت زمان و صفحات این ویژه‌نامه نبود، می‌توانستم برای اکثر پست‌ها و کامنت‌ها نکته‌ای بگویم و تجدید خاطره کنم.
از اولین باری که اسم سیدعلی میرافضلی، در دوران دانشجویی بر زبان محسن اسدی آمد که یک همشهری خوب داریم که خوب شعر می‌گوید، تا امروز که هفته‌ای یک‌بار به بهانه‌ای دور هم جمع می‌شویم سال‌ها گذشته است اما آشنایی با این شاعر پرشور و خلاق و انسان نازنین، منشأ آثار بسیاری بوده است؛ امید که فرصتی برای جبرانش دست دهد.
«دهانت، عطایای عشق است‬‬‬‬‬‬‬‬‬
- اکسیژن و آب
لبت، چشمه‫ای باستانی‬‬‬‬‬‬‬‬‬
که در باغ‫های بُخور خدا ریشه دارد.‬‬‬‬‬‬‬‬‬
گمانم که بابونه دم داده بودی
که در بازدم‫های تو خواب رفتم...»‬‬‬