فی امانالله
زنگ زد برای خداحافظی حج؛ اما _شاید_ غرورش نگذاشت حلالیت بطلبد. بدرودی گفتم و التماس دعایی. گفتم برای تو هم بگویم که مدتیست همه را _مطلق_ حلال کردهام. سخت بود و گاهی دردناک، اما شد. توقع متقابلی نیست؛ نیاز خودم بود بهعنوان آخرین جنون دههی سی زندگی.
پ.ن: با آنکه اعتراض ندارم که نیستی
در من تظاهراتِ سکوت است روز و شب
پ.ن: با آنکه اعتراض ندارم که نیستی
در من تظاهراتِ سکوت است روز و شب
+ نوشته شده در دوشنبه ۵ تیر ۱۳۹۱ ساعت توسط مرتضا دلاوری پاریزی