22 / کفران

استخوان پوک سینه
           قلب پرتپش
تشنگی
برکه‌های آب‌های ناگوار

مرگ توی ریشه‌ام زبانه می‌کشد
ای تعلق شگفت!
کاشکی تو را نداشتم.

21 / دار

ای تعلق شگفت
پایدار ‌شد
قصه‌ای که از تو سر گرفت.

سرروزه

تقریبا مطمئنم که اگر مسلمان‌زاده هم نبودم، می‌گشتم و دینی را می‌یافتم که یکی از مناسکش روزه باشد. زرتشتی‌ها را هم بیش‌تر به‌خاطر روزه‌هایشان دوست دارم اگرچه روزه‌های آن‌ها زمین تا آسمان با مسلمان‌ها توفیر دارد و مثلا یک نمونه‌اش پرهیز از خوردن گوشت در طول روزه‌داری است. بزرگ‌ترین برکت روزه را هم فراتر از همه‌ی فلسفه‌هایی که برایش بیان می‌کنند خرق عادت‌هایی می‌دانم که گاه زندگی را به‌طرز وحشتناکی ملول می‌کنند.

اولین «سرروزه»‌ای که گرفتم، یک لیوان فلزی قدیمی خوش‌نقش و نگار بود که مادربزرگ هدیه‌ام داد. در ده ما سرروزه، عبارت از هدیه‌ای بود که برای اولین روزه‌ و به‌خاطر تشویق به شخص تعلق می‌گرفت. مادربزرگ داشت زردآلوها و آلوچه‌ها را می‌شکافت و روی پارچه‌ای در صفه‌ی آفتاب‌گیر پهن می‌کرد. من هم از دبستان آمده بودم خدمتش. وقتی داشتم کمکش می‌کردم، یک‌درمیان، برگه‌ی زردآلو یا آلوچه‌ای هم می‌لمباندم، در حالی که روزه هم گرفته بودم! مادربزرگ خوش‌رو هم قربان‌صدقه‌ای می‌رفت و طوری می‌خندید که دندان‌های طلایش پیدا می‌شد اما به رویم نمی‌آورد. نزدیکی‌های افطار، زمزمه کرد که می‌دانی خدا روزه‌ی کسانی که چیزی می‌خورند در حالی‌که یادشان نیست روزه‌اند را هم قبول می‌کند و به این ترتیب از عصبانیت و شرم کودکانه‌ی من کاست. لیوان را هم هدیه داد و خاطره‌ای قشنگ از روزه در جان من کاشت.

آرزو که زیاد دارم اما یکی از آن‌ها یافتن قبر غریب مادربزرگ در قبرستان ابی‌طالب مکه است و سرگذاشتن بر سینه‌ی خاکی که چنین گوهری را در بر گرفته است. مرگ او و پدربزرگ هنوز برای من علاوه بر حسرتی که در روح نوجوانم گذاشت، جلوه‌ای شگفت از مهر و عاطفه‌ی زوجی است که هرکدام به فاصله‌ی زمانی دو سه روز و مکانی هزاران کیلومتر از یکدیگر جان باختند، بی‌آن‌که داغ دیگری را با خود به‌گور ببرند.

با آن‌که سال‌ها پیش روی دیوار مقبره‌ی پدربزرگ در حسینیه‌ی پاریز دو بیت نوشته‌ام که مصرع آخرش این است: «چه آسان می‌توان از یادها رفت» اما جنس آدمی به‌گونه‌ای است که هر از گاه، خاطره و ردپایی از اعماق تاریخ قلبش شعله می‌کشد و یادش می‌اندازد که چه زود می‌گذرد و خدا را شکر که می‌گذرد.
بی‌عشق و اشک و خاطره هرگز مبادمان...
در این سحرگاه زیبا، طاعاتتان قبول

یادم باشد چشم‌هايت را ببوسم

چندان عجیب نیست اگر من با این سفرنوشت کرمان  یوسف علیخانی حال کرده باشم. تصویری که از صاحب تادانه در ذهن دارم، بیش‌تر حاصل توصیفات آقا محسن است که همیشه انطباقش با عکس‌هایی که از او دیده‌ام و مخصوصا آن سبیل‌های مردانه سخت است. روزی هم که به بام آمده بود نبودم تا یک‌بار برای همیشه خودم را از دست این تناقض دل نازک و سبیل کلفت رها کنم. خاطرش که خواستنی بود، با این نوشته، یک کوچولو خواستنی‌تر شد.

لیست بزرگان ادب و هنر و سیاست کرمان را هم که دیدم کلی خندیدم. واقعا ذوق و هنر و البته دل و جرات می‌خواهد که آدم سعیدی سیرجانی و هاشمی رفسنجانی و محمد شهبا و عادل فردوسی‌پور و توکا نیستانی و درویش‌خان و محمود شاهرخی و شهین خسروی‌نژاد و... را سر یک سفره بنشاند! مقصر خاک تساهل‌ناک کرمان است انگار...

این‌هم کامنت اسدالله امرایی پای مطلب دیدار با محمد شریفی. تعمدی دارم برای ذکر مجددش، چرا که احیانا ابهامات و بدبینی‌های دوستی نوجوان را کم‌رنگ خواهد کرد: «خيلی خوشحالم كه می‌بينم تو هم كسانی را دوست داری كه من دوستشان دارم. به مناسبتی با محمد شريفی هم‌سفر شده بودم و يكي از داستان‌هايش را ترجمه كرده بودم. شريفی داستان توی خونش جاری است. سوای همه‌ی خوبی‌هايی كه دارد اخلاق پسنديده و حجب و حيايش به دنيايی می‌ارزد. يادم باشد وقتی ببينمت چشم‌هايت را ببوسم كه او را تازه ديده‌ای.»

عرض تبریک و عذر تقصیر

در چند سال گذشته، اولین بار بود که مسافتی طولانی را در روز رانندگی می‌کردم. شاید همین باعث شده بود «آهستگی» را تجربه کنم. تلفن و پیامک را هم. چیزهایی که در سفرهای شبانه‌ی قبلی و در خلوت بیابان‌ها از آن محروم بودم. یکی از پیامک‌ها این بود: «تا کی سفر هستین؟ به عروسی من می‌رسین؟» با یک تیر، دو نشان زده بود؛ هم خبر را داده بود و هم کارت  عروسی را. وقتی شادمانه و البته قاطعانه پاسخ دادم: «البته که می‌رسم» باورم نمی‌شد نتوانم به عهدم وفا کنم.

این دوست تیزهوش و مهربان، دومین نفری بود که پارسال، در دفتر فعلی و در چنین روزهایی دیدم و ارادت‌مندش شدم. مثل برخی سمپادی‌ها، خصلت‌های خاصی دارد که در نظر دیگران، ممکن است عادی جلوه نکند. همیشه به شوخی و البته با ترس می‌گفتمش: «شماها یا یک تخته کم دارید یا زیاد...» و حالا می‌بینم یک‌باره تصمیمی گرفت که همه را شوکه کرد. قرار و مدار عروسی در کوتاه‌ترین زمان ممکن گذاشته شد، کارش را رها کرد و همین روزها به اتفاق همسر گرامی به سرزمین ماتادورها اثاث‌کشی خواهد کرد.

امروز که خسته از مراسم عروسی دیروز، دوباره جامه نو کردم، هنوز سردردم تمام نشده بود. وقتی ماشین را توی پارکینگ هتل گذاشتم و منتظر آسانسور شدم، درد با تمام قوا حمله کرد و چشمم سیاهی رفت. با آن حال نزار، به مصداق «افسرده دل افسرده کند انجمنی را» از خیر حضور گذشتم و برگشتم. الان نیم‌ساعتی هست که بیدار شده‌ام و چون می‌
دانم هر کجا که باشد گذارش به این‌جا می‌افتد؛ می‌نویسم تا تبریک مجدد بگویم و عذر تقصیر به محضرش آورم. این‌هم از فواید وبلاگ (قابل توجه دوستان رسپنا)

 
در این نیمه‌ی شب و قبل از ارسال این مطلب، گوشی‌ام را روشن کردم و با پیام دوست عزیز و خوش‌ذوقی روبرو شدم که تبریک موزونی را به‌خاطر عروسی دیشب برایم فرستاده. خواندنش خالی از لطف نیست:
 

آن دخترک که خانه عوض می‌کند؛ به‌ سور
بی‌جامه‌ی عروسی و بی‌ساز و بی‌دهل
گویا هنوز اهلی پاریز مانده است
اینک ولی
شاید دوباره چو رویای کودکی
رنگین‌کمان صبح به دیدار آمده
پرواز تا کجا...
...
...
مبارکاااااا

استقرای ناقص اس.ام.اسی

به قول منطقیون از یک استقرای ناقص می‌خواهم نتیجه‌ای بگیرم که ارزش یک‌بار مطرح شدن را دارد و به این بهانه قصه‌ای بگویم. اگر دانشگاهیان، حوزویان و هنرمندان را جزو نخبگان جامعه بشماریم! در مقایسه با توده‌ی مردم از ادبیاتی به‌شدت غیربهداشتی‌تر استفاده می‌کنند (این‌جا منظورم حوزه‌ی اس.ام.اس است). این گزاره، نتیجه‌ی مرور پیامک‌های توی موبایلم است که یک‌بار سر فرصت، مرورشان کردم و یک تجربه‌ی نو هم به این نتیجه‌گیری دامن زد. حالا که فرصت سفرنوشت نیست، بهانه‌ی خوبی‌ست تا از ماجرایی که روز اول سفر (پانزدهم شعبان) بر سرم آمد یاد کنم و بنویسمش برای این‌که یادم نرود.


در سفر اخیر، توی توقف‌گاهی برای تهیه‌ی چای متوقف شدم. جمعی از رانند‌ه‌های محترم کامیون، سبیل اندر سبیل روی تخت بزرگی نشسته بودند و بساط چای و قلیان و خنده‌شان روبراه بود. از دور، بفرمایی به من از خداخواسته هم زدند. می‌گویم از خداخواسته چون نیمه‌ی سنتی‌ام همیشه پای مرا به چنین مجامعی باز می‌کند. یعنی بین قهوه‌خانه و کافی‌شاپ، همیشه اولویت با اولی‌ست. از همان دور گفتم بااجازه دست و رویی می‌شویم و خدمت می‌رسم! توی دست‌شویی به مصداق «چون سوی مستان می‌روی مستانه رو» پاشنه‌ی کفش را خواباندم، دکمه‌ی بالایی پیراهن را باز کردم، گوشه‌ی سبیل‌ها را هم رو به بالا تاب دادم و رخصتی طلبیدم برای حضور. یاالله دوستانه‌ی جمعیت بلند شد. روز عید بود و جماعت حین صرف چای و قلیان و جهت دخول ابتهاج در قلوب مومنین، موبایل‌هایشان را درآوردند و آخرین اس.ام.اس‌هایشان را رو کردند. اگر می‌دانستم این‌قدر پاستوریزه‌اند، عمرا پیامک‌های ارسالی دوستان را می‌خواندم. این میان پیامک‌های دوستان شاعر بیش از همه مایه‌ی شرمندگی شد.

 این‌ها را می‌نویسم تا کمی دل امین عزیز خنک شود که حسابی از دست من و تکه‌پرانی‌هایم شاکی است. می‌گوید ما هر چه می‌گوییم شما حتما بغلش حکایتی، جوکی یا کنایه‌ای را مطرح می‌کنی! قصه را همان‌جا برای دوستی اس.ام.اس زدم. جواب داد: خوبه که با ما می‌پلکی وگرنه معلوم نبود چه لاتی از کار در می‌آمدی! وقت رفتن، مجبور شدم چند تا از پیامک‌های توپ (به تعبیر همان جماعت) را برایشان فوروارد کنم. خدا ما را به‌خاطر اشاعه‌ی منکرات ببخشاید. دونفرشان هم شماره‌ی مرا توی گوشی‌شان ذخیره کردند. از قدیم گفته‌اند هزار دوست کم است و یک دشمن زیاد. مخلص همه‌ی رفقای جدید هم هستم علی‌الخصوص آقا ابوالفضل که ته کامیونش نوشته بود: غم عشقت بیابون‌پرورم کرد...

آنلاین نوشتن بی‌وسواس

هنوز غبار سفر از سر و رو نتکانده‌ام که زنگ می‌زند: می‌خواهم مزاحمتان شوم. می‌گویم: تشریف بیاورید. نیم‌ساعت بعد روبروی من نشسته و از فلسفه‌ی انقلاب و هویت فرهنگی‌اش می‌گوید. آخرش بی‌حوصله می‌پرسم: ثم ماذا؟ می‌فرماید: چرا کار فرهنگی نمی‌کنید؟ با لحن محسن نامجو جوابش می‌دهم: راستش هنوز جای کارهای فرهنگی قبلی‌مان درد می‌کند بدجور... سرخ می‌شود. از خشم است یا شرم نمی‌دانم. هرچه هست، می‌رود.


دوست دیگری می‌آید به‌لطف. به تعبیر خودش به ایشان ارادت ویژه دارم. آن‌قدر گرم گفت‌وگو می‌شویم که ناهار خوش‌نمک را هم لابه‌لای حرف‌ها می‌خوریم و دم بر نمی‌آوریم. برخی خاطرات دوران باهم بودن را هم مرور می‌کنیم. دوره‌ا‌ی پرهیجان و ملتهب که می‌شود چند تا کتاب از تویش درآورد. آقای دکنر منتقد فوق‌العاده‌ای‌ست. انتقاد سازنده و سوزنده هم نمی‌شناسد. با بی‌رحمی و البته صمیمیتی که خاص اوست نقد می‌کند. هم نشریه را، هم کتیبه را و هم خودم را. کیف می‌کنم از کیمیای صراحتی که دارد. البته یک سوتی کوچک هم داد. گفت: می‌دانی که از طرز نوشتنت خوشم نمی‌آید. مبهم و پیچیده است. (سیاسی ننوشتن هم به‌اندازه‌ی کافی گناه بزرگی هست-نگارنده)  این‌ها سوتی نبود ها. سوتی جایی بود که گفت: هر روز حداقل یک‌بار کتیبه را می‌خوانم!
به سلامتی تا این‌جای کار حدود 25نفر شناسایی شده‌اند که مدعی‌اند هر روز کتیبه را می‌خوانند. اگر شما هم این بزرگواران را می‌شناختید دست و دلتان نمی‌لرزید برای آنلاین نوشتن بی‌وسواس؟

20 / غزل

مُسری است خنده‌هات
ای... غزال پیش چشم‌هات، موش کور
قهقهه که می‌زنی
اشک توی چشم‌های من
              گلوله می‌شود.


کرج/ شهریور۸۶

19 / سفر

به نازنینی گفته بودم می‌خواهم به همه‌ی شهرهایی که برایم پر از خاطره‌اند سفری بکنم. سفر برای من عین دستور فرمت می‌ماند. هارد باشد یا هارت، توفیر ندارد. بررسی و بازنگری  عملکرد یک‌ساله و مقایسه با برنامه‌هایی که ریخته بودم، حداقل کاری است که باید بکنم.

چند شب است که راس ساعت 2 بامداد از خواب می‌پرم. حکمتش را نمی‌دانم اما منفعتش این بود که مسابقات والیبال نوجوانان را ببینم. امروز که سر موعد بیدار شدم، یادم آمد که دیروز بچه‌ها فینال را هم به طرز دراماتیکی برده‌اند و مسابقات مختومه شده. فرصتی بود که دور و برم را جمع و جور کنم، ناشسته‌ها را بشویم و آماده‌ی سفر شوم. مدتی‌ست کارت بنزین اضافه هم تهیه کرده‌ام. به قول شاعر: آن‌که دائم هوس سوختن ما می‌کرد/ کاش بنزین مرا نیز مهیا می‌کرد...
چند هزار کیلومتر باید برانم. مادر چند روز پیش می‌گفت: مراقب باش! می‌گویم: چه‌کنم با جریمه‌های پلیس؟ می‌گوید: آن زمانی که پلیس کسی را جریمه نمی‌کرد تو راه به راه جریمه می‌شدی، حالا که خدا بهت رحم کند! هر وقت پلیس جریمه‌ام می‌کرد مادر نفس عمیقی می‌کشید و دعایشان می‌کرد. می‌گفت: خدا خیرتان بدهد...  


راهی‌ام
از جنوب بغض
تا شمال های‌های
محو گیسوان رنگ‌رنگ جاده‌ها
شانه‌ام ولی
شکسته است.




عکس یادگاری

یک خبر چندخطی را نشانم داد. ناصر دوباره طلای جهانی ریاضی گرفته است. این‌بار اما در کسوت یک دانشجوی شریف! شماره‌ی همراهش را هم داد. گفت: من زنگ زدم جواب نداد. شما امتحان کن. جواب مرا هم نداد. چند لحظه بعد زنگ زد: من ناصر طالبی‌زاده هستم، شما؟ و وقتی احوال‌پرسی‌ها تمام شد، پرسیدم: چرا جواب نمی‌دادی؟ با کمی مکث گفت: داشتم وضو می‌گرفتم.
- کجایی؟
- مسجد جامع.
- نمازت را بخوان و همان‌جا بمان تا کسی را بفرستم پی‌ات.
به مرتضا زنگ زدم: کجایی اخوی؟
- باشگاهم. فرهاد کاظمی هم این‌جاست! میگه جمعه استقلال را توی آزادی می‌بریم.
- ولش کن. برو مسجد جامع. یکی منتظرته.
رویش را بوسیدم. سال اول دبیرستان، برنز کشوری گرفت. سال دوم طلای کشوری. سال بعد طلای جهانی، سال بعد نفر اول مسابقات انجمن ریاضی کشور و امسال هم طلای جهانی المپیاد ریاضی دانشجویان. احتمالا جزو نخبه‌هاست و حکما ماهی صد و پنجاه تومان را می‌گیرد. یاد بودجه‌ی چهار میلیاردی مس افتاده بودم و فرهاد کاظمی که تغییرات گسترده در تیمش را به نگرانی بابت فرهنگ کرمان ربط می‌دهد. می‌دانید که یک بند از قراردادش این است که دهه‌ی اول محرم را باید برود نوکری آقا. یقه البته خرگوشی باز می‌ماند، فقط رنگش سیاه می‌شود. یاد افتخارآفرینی لاله‌های نارنجی و جوانان رشیدی افتاده بودم که احتمالا هیچ‌وقت دیپلمشان را هم نمی‌گیرند.
مصاحبه که تمام شد، برای اولین بار هوس کردم دستم را بیاندازم دور گردن کسی و عکس یادگاری بگیرم.



زور و غرور

امشب پرسید: پس چرا ماجرای سونا را ننوشتی؟ خندیدیم. داشت شیطنت می‌کرد. به رویم آورد که عین پلیس‌های توی سریال گفته بودمش: هر حرفی که بزنی می‌تواند توی وبلاگ بر علیه‌ات استفاده شود. راستش سونا ماجرایی نداشت. عبرتی داشت که حواسم باشد به قضاوت‌هایم. همان‌طور که داشت وزنه می‌زد، کتف پر از بخیه‌اش را دیدم و استواری عضلات را. از روی لباس هیچی پیدا نبود. خودش توضیح داد: توی مسابقات جودو کتفم در رفت و الخ. عبرتش همان همیشگی بود: بچه‌ها مواظب باشید! وقتی از ظاهر افراد نمی‌شود حتا در باره‌ی زورشان قضاوت کرد چطور می‌شود درباره‌ی غرورشان احتیاط نکرد؟

یک گاز سیب سبز

پرسیدم: مرتضا کجاست؟ با خنده می‌گوید: بالای درخت. سیب‌ها را نشان می‌دهد و اضافه می‌کند: زنگ زدم، بالای درخت بود، گفتم برای ما هم بچیند. حالا چند شب است که شام، سیب می‌خورم و این معما را مرور می‌کنم که بالای درخت چطور می‌شود موبایل را جواب داد؟ یکی از همین شب‌ها بود که پیامک رسید: در میان هر سیب / دانه‌ها محدود است/ در دل هر دانه/ سیب‌ها نامحدود/ چیستانی‌ست عجیب! دانه باشیم نه سیب...
مدتی‌ست هر چیز به سیب ربط داشته باشد، جلبم می‌کند.
«وزن زیاد و قد دراز و فوتبال بازی!» تکیه‌کلام هشدارهای دکتر مرحومم بود. دستور ایشان و لطف سیب‌ها مرا به زیر صد کشانده است. خدایش رحمت کند که دکتر خوبی بود. 

18 / فاطمیه

پشت واژه‌های واژگون شاعران
کوله‌باری از بهانه‌های شبهه‌ناک
خاک می‌خورد
پشت گریه‌های من ولی
             حقیقتی کبود
...
مدتی‌ست
اشک‌هام بوی یاس می‌دهد.