به نازنینی گفته بودم می‌خواهم به همه‌ی شهرهایی که برایم پر از خاطره‌اند سفری بکنم. سفر برای من عین دستور فرمت می‌ماند. هارد باشد یا هارت، توفیر ندارد. بررسی و بازنگری  عملکرد یک‌ساله و مقایسه با برنامه‌هایی که ریخته بودم، حداقل کاری است که باید بکنم.

چند شب است که راس ساعت 2 بامداد از خواب می‌پرم. حکمتش را نمی‌دانم اما منفعتش این بود که مسابقات والیبال نوجوانان را ببینم. امروز که سر موعد بیدار شدم، یادم آمد که دیروز بچه‌ها فینال را هم به طرز دراماتیکی برده‌اند و مسابقات مختومه شده. فرصتی بود که دور و برم را جمع و جور کنم، ناشسته‌ها را بشویم و آماده‌ی سفر شوم. مدتی‌ست کارت بنزین اضافه هم تهیه کرده‌ام. به قول شاعر: آن‌که دائم هوس سوختن ما می‌کرد/ کاش بنزین مرا نیز مهیا می‌کرد...
چند هزار کیلومتر باید برانم. مادر چند روز پیش می‌گفت: مراقب باش! می‌گویم: چه‌کنم با جریمه‌های پلیس؟ می‌گوید: آن زمانی که پلیس کسی را جریمه نمی‌کرد تو راه به راه جریمه می‌شدی، حالا که خدا بهت رحم کند! هر وقت پلیس جریمه‌ام می‌کرد مادر نفس عمیقی می‌کشید و دعایشان می‌کرد. می‌گفت: خدا خیرتان بدهد...  


راهی‌ام
از جنوب بغض
تا شمال های‌های
محو گیسوان رنگ‌رنگ جاده‌ها
شانه‌ام ولی
شکسته است.