عکس یادگاری
یک خبر چندخطی را نشانم داد. ناصر دوباره طلای جهانی ریاضی گرفته است. اینبار اما در کسوت یک دانشجوی شریف! شمارهی همراهش را هم داد. گفت: من زنگ زدم جواب نداد. شما امتحان کن. جواب مرا هم نداد. چند لحظه بعد زنگ زد: من ناصر طالبیزاده هستم، شما؟ و وقتی احوالپرسیها تمام شد، پرسیدم: چرا جواب نمیدادی؟ با کمی مکث گفت: داشتم وضو میگرفتم.
- کجایی؟
- مسجد جامع.
- نمازت را بخوان و همانجا بمان تا کسی را بفرستم پیات.
به مرتضا زنگ زدم: کجایی اخوی؟
- باشگاهم. فرهاد کاظمی هم اینجاست! میگه جمعه استقلال را توی آزادی میبریم.
- ولش کن. برو مسجد جامع. یکی منتظرته.
رویش را بوسیدم. سال اول دبیرستان، برنز کشوری گرفت. سال دوم طلای کشوری. سال بعد طلای جهانی، سال بعد نفر اول مسابقات انجمن ریاضی کشور و امسال هم طلای جهانی المپیاد ریاضی دانشجویان. احتمالا جزو نخبههاست و حکما ماهی صد و پنجاه تومان را میگیرد. یاد بودجهی چهار میلیاردی مس افتاده بودم و فرهاد کاظمی که تغییرات گسترده در تیمش را به نگرانی بابت فرهنگ کرمان ربط میدهد. میدانید که یک بند از قراردادش این است که دههی اول محرم را باید برود نوکری آقا. یقه البته خرگوشی باز میماند، فقط رنگش سیاه میشود. یاد افتخارآفرینی لالههای نارنجی و جوانان رشیدی افتاده بودم که احتمالا هیچوقت دیپلمشان را هم نمیگیرند.
مصاحبه که تمام شد، برای اولین بار هوس کردم دستم را بیاندازم دور گردن کسی و عکس یادگاری بگیرم.
- کجایی؟
- مسجد جامع.
- نمازت را بخوان و همانجا بمان تا کسی را بفرستم پیات.
به مرتضا زنگ زدم: کجایی اخوی؟
- باشگاهم. فرهاد کاظمی هم اینجاست! میگه جمعه استقلال را توی آزادی میبریم.
- ولش کن. برو مسجد جامع. یکی منتظرته.
رویش را بوسیدم. سال اول دبیرستان، برنز کشوری گرفت. سال دوم طلای کشوری. سال بعد طلای جهانی، سال بعد نفر اول مسابقات انجمن ریاضی کشور و امسال هم طلای جهانی المپیاد ریاضی دانشجویان. احتمالا جزو نخبههاست و حکما ماهی صد و پنجاه تومان را میگیرد. یاد بودجهی چهار میلیاردی مس افتاده بودم و فرهاد کاظمی که تغییرات گسترده در تیمش را به نگرانی بابت فرهنگ کرمان ربط میدهد. میدانید که یک بند از قراردادش این است که دههی اول محرم را باید برود نوکری آقا. یقه البته خرگوشی باز میماند، فقط رنگش سیاه میشود. یاد افتخارآفرینی لالههای نارنجی و جوانان رشیدی افتاده بودم که احتمالا هیچوقت دیپلمشان را هم نمیگیرند.
مصاحبه که تمام شد، برای اولین بار هوس کردم دستم را بیاندازم دور گردن کسی و عکس یادگاری بگیرم.
+ نوشته شده در دوشنبه ۵ شهریور ۱۳۸۶ ساعت توسط مرتضا دلاوری پاریزی