در چند سال گذشته، اولین بار بود که مسافتی طولانی را در روز رانندگی می‌کردم. شاید همین باعث شده بود «آهستگی» را تجربه کنم. تلفن و پیامک را هم. چیزهایی که در سفرهای شبانه‌ی قبلی و در خلوت بیابان‌ها از آن محروم بودم. یکی از پیامک‌ها این بود: «تا کی سفر هستین؟ به عروسی من می‌رسین؟» با یک تیر، دو نشان زده بود؛ هم خبر را داده بود و هم کارت  عروسی را. وقتی شادمانه و البته قاطعانه پاسخ دادم: «البته که می‌رسم» باورم نمی‌شد نتوانم به عهدم وفا کنم.

این دوست تیزهوش و مهربان، دومین نفری بود که پارسال، در دفتر فعلی و در چنین روزهایی دیدم و ارادت‌مندش شدم. مثل برخی سمپادی‌ها، خصلت‌های خاصی دارد که در نظر دیگران، ممکن است عادی جلوه نکند. همیشه به شوخی و البته با ترس می‌گفتمش: «شماها یا یک تخته کم دارید یا زیاد...» و حالا می‌بینم یک‌باره تصمیمی گرفت که همه را شوکه کرد. قرار و مدار عروسی در کوتاه‌ترین زمان ممکن گذاشته شد، کارش را رها کرد و همین روزها به اتفاق همسر گرامی به سرزمین ماتادورها اثاث‌کشی خواهد کرد.

امروز که خسته از مراسم عروسی دیروز، دوباره جامه نو کردم، هنوز سردردم تمام نشده بود. وقتی ماشین را توی پارکینگ هتل گذاشتم و منتظر آسانسور شدم، درد با تمام قوا حمله کرد و چشمم سیاهی رفت. با آن حال نزار، به مصداق «افسرده دل افسرده کند انجمنی را» از خیر حضور گذشتم و برگشتم. الان نیم‌ساعتی هست که بیدار شده‌ام و چون می‌
دانم هر کجا که باشد گذارش به این‌جا می‌افتد؛ می‌نویسم تا تبریک مجدد بگویم و عذر تقصیر به محضرش آورم. این‌هم از فواید وبلاگ (قابل توجه دوستان رسپنا)

 
در این نیمه‌ی شب و قبل از ارسال این مطلب، گوشی‌ام را روشن کردم و با پیام دوست عزیز و خوش‌ذوقی روبرو شدم که تبریک موزونی را به‌خاطر عروسی دیشب برایم فرستاده. خواندنش خالی از لطف نیست:
 

آن دخترک که خانه عوض می‌کند؛ به‌ سور
بی‌جامه‌ی عروسی و بی‌ساز و بی‌دهل
گویا هنوز اهلی پاریز مانده است
اینک ولی
شاید دوباره چو رویای کودکی
رنگین‌کمان صبح به دیدار آمده
پرواز تا کجا...
...
...
مبارکاااااا