امشب پرسید: پس چرا ماجرای سونا را ننوشتی؟ خندیدیم. داشت شیطنت می‌کرد. به رویم آورد که عین پلیس‌های توی سریال گفته بودمش: هر حرفی که بزنی می‌تواند توی وبلاگ بر علیه‌ات استفاده شود. راستش سونا ماجرایی نداشت. عبرتی داشت که حواسم باشد به قضاوت‌هایم. همان‌طور که داشت وزنه می‌زد، کتف پر از بخیه‌اش را دیدم و استواری عضلات را. از روی لباس هیچی پیدا نبود. خودش توضیح داد: توی مسابقات جودو کتفم در رفت و الخ. عبرتش همان همیشگی بود: بچه‌ها مواظب باشید! وقتی از ظاهر افراد نمی‌شود حتا در باره‌ی زورشان قضاوت کرد چطور می‌شود درباره‌ی غرورشان احتیاط نکرد؟