استقرای ناقص اس.ام.اسی
به قول منطقیون از یک استقرای ناقص میخواهم نتیجهای بگیرم که ارزش یکبار مطرح شدن را دارد و به این بهانه قصهای بگویم. اگر دانشگاهیان، حوزویان و هنرمندان را جزو نخبگان جامعه بشماریم! در مقایسه با تودهی مردم از ادبیاتی بهشدت غیربهداشتیتر استفاده میکنند (اینجا منظورم حوزهی اس.ام.اس است). این گزاره، نتیجهی مرور پیامکهای توی موبایلم است که یکبار سر فرصت، مرورشان کردم و یک تجربهی نو هم به این نتیجهگیری دامن زد. حالا که فرصت سفرنوشت نیست، بهانهی خوبیست تا از ماجرایی که روز اول سفر (پانزدهم شعبان) بر سرم آمد یاد کنم و بنویسمش برای اینکه یادم نرود.
در سفر اخیر، توی توقفگاهی برای تهیهی چای متوقف شدم. جمعی از رانندههای محترم کامیون، سبیل اندر سبیل روی تخت بزرگی نشسته بودند و بساط چای و قلیان و خندهشان روبراه بود. از دور، بفرمایی به من از خداخواسته هم زدند. میگویم از خداخواسته چون نیمهی سنتیام همیشه پای مرا به چنین مجامعی باز میکند. یعنی بین قهوهخانه و کافیشاپ، همیشه اولویت با اولیست. از همان دور گفتم بااجازه دست و رویی میشویم و خدمت میرسم! توی دستشویی به مصداق «چون سوی مستان میروی مستانه رو» پاشنهی کفش را خواباندم، دکمهی بالایی پیراهن را باز کردم، گوشهی سبیلها را هم رو به بالا تاب دادم و رخصتی طلبیدم برای حضور. یاالله دوستانهی جمعیت بلند شد. روز عید بود و جماعت حین صرف چای و قلیان و جهت دخول ابتهاج در قلوب مومنین، موبایلهایشان را درآوردند و آخرین اس.ام.اسهایشان را رو کردند. اگر میدانستم اینقدر پاستوریزهاند، عمرا پیامکهای ارسالی دوستان را میخواندم. این میان پیامکهای دوستان شاعر بیش از همه مایهی شرمندگی شد.
اینها را مینویسم تا کمی دل امین عزیز خنک شود که حسابی از دست من و تکهپرانیهایم شاکی است. میگوید ما هر چه میگوییم شما حتما بغلش حکایتی، جوکی یا کنایهای را مطرح میکنی! قصه را همانجا برای دوستی اس.ام.اس زدم. جواب داد: خوبه که با ما میپلکی وگرنه معلوم نبود چه لاتی از کار در میآمدی! وقت رفتن، مجبور شدم چند تا از پیامکهای توپ (به تعبیر همان جماعت) را برایشان فوروارد کنم. خدا ما را بهخاطر اشاعهی منکرات ببخشاید. دونفرشان هم شمارهی مرا توی گوشیشان ذخیره کردند. از قدیم گفتهاند هزار دوست کم است و یک دشمن زیاد. مخلص همهی رفقای جدید هم هستم علیالخصوص آقا ابوالفضل که ته کامیونش نوشته بود: غم عشقت بیابونپرورم کرد...
در سفر اخیر، توی توقفگاهی برای تهیهی چای متوقف شدم. جمعی از رانندههای محترم کامیون، سبیل اندر سبیل روی تخت بزرگی نشسته بودند و بساط چای و قلیان و خندهشان روبراه بود. از دور، بفرمایی به من از خداخواسته هم زدند. میگویم از خداخواسته چون نیمهی سنتیام همیشه پای مرا به چنین مجامعی باز میکند. یعنی بین قهوهخانه و کافیشاپ، همیشه اولویت با اولیست. از همان دور گفتم بااجازه دست و رویی میشویم و خدمت میرسم! توی دستشویی به مصداق «چون سوی مستان میروی مستانه رو» پاشنهی کفش را خواباندم، دکمهی بالایی پیراهن را باز کردم، گوشهی سبیلها را هم رو به بالا تاب دادم و رخصتی طلبیدم برای حضور. یاالله دوستانهی جمعیت بلند شد. روز عید بود و جماعت حین صرف چای و قلیان و جهت دخول ابتهاج در قلوب مومنین، موبایلهایشان را درآوردند و آخرین اس.ام.اسهایشان را رو کردند. اگر میدانستم اینقدر پاستوریزهاند، عمرا پیامکهای ارسالی دوستان را میخواندم. این میان پیامکهای دوستان شاعر بیش از همه مایهی شرمندگی شد.
اینها را مینویسم تا کمی دل امین عزیز خنک شود که حسابی از دست من و تکهپرانیهایم شاکی است. میگوید ما هر چه میگوییم شما حتما بغلش حکایتی، جوکی یا کنایهای را مطرح میکنی! قصه را همانجا برای دوستی اس.ام.اس زدم. جواب داد: خوبه که با ما میپلکی وگرنه معلوم نبود چه لاتی از کار در میآمدی! وقت رفتن، مجبور شدم چند تا از پیامکهای توپ (به تعبیر همان جماعت) را برایشان فوروارد کنم. خدا ما را بهخاطر اشاعهی منکرات ببخشاید. دونفرشان هم شمارهی مرا توی گوشیشان ذخیره کردند. از قدیم گفتهاند هزار دوست کم است و یک دشمن زیاد. مخلص همهی رفقای جدید هم هستم علیالخصوص آقا ابوالفضل که ته کامیونش نوشته بود: غم عشقت بیابونپرورم کرد...
+ نوشته شده در شنبه ۱۷ شهریور ۱۳۸۶ ساعت توسط مرتضا دلاوری پاریزی