این‌هم شد زندگی؟

می‌گوید: «شعر و فوتبال؟ این‌هم شد زندگی؟» می‌گویی: «کاکاجان! اگر بود که می‌شد یک زندگی آسمانی! زمینی‌ها هم حسرتش را می‌خوردند اما واقع قصه این است که از همه‌ی وجوه حیات فردی و جمعی، آن‌گونه که ما متنعمیم، فقط همین دو قسمتش قابل عرضه است.» (البته عنایت دارید که ادبیات نوشتاری اکثر اولاد آدم، تومانی صنار با نوع گفتاری‌اش توفیر دارد. گفتاری تو را اندکی که آب بکشند و خنده‌ها و نیش‌هایش را بگیرند، کمی هم چفت و بست و لعابش بدهند می‌شود همین نوشتاری)
 طبیعتا ایشان باید می‌پرسید: «چرا؟» و وقتی نپرسید، خودت ادامه دادی:
ادامه نوشته

فوتبال با طعم نامردی

نه ماموریتی از آسمان داری، نه قانون اساسی مامورت کرده، فقط ‌حرمت ریش سفید است و اعتماد قبلی، که وادارت می‌کنند این مسوولیت سنگین را به سامان برسانی. علاقمندان فوتبال زیاد شده‌اند و باید در قالب سه تیم تقسیم شوند. طوری بچه‌ها را می‌چینی که داد کاپیتان در می‌آید: «خیلی نامردیه!» همان‌طور که داری بند کتانی را محکم می‌کنی می‌خندی: «ای بابا! فوقش مرتضا دو سه دقیقه غر می‌زنه، عوضش نود دقیقه راحتیم! می‌بندیمشون به توپ، عینهو شورای نگهبان...» جواب خنده را می‌دهد و می‌رویم توی زمین و می‌بازیم! عینهو...

62 / ز...لال

این‌قدَر سکوتِ سرخوشانه‌‌ی مرا به دل نگیر!
شعر، مالِ لحظه‌های بی‌تو بودن است
آی... با توام رفیق!

61 / حیف

برق چشم‌هات رفته است
گریه می‌کنند گیسوان درهمت
ظلمت گناه را؛
بازمانده‌ی کدام غارتی؟

رباعی / ناگزیر

گفتی که دوباره لایقت خواهم شد
فرصت بدهی شقایقت خواهم شد

من داغم از این دروغ‌ها، می‌فهمی؟
گم‌شو!... که دوباره عاشقت خواهم شد.


لب‌های تو قرمز است و چشمت آبی

1- توی تیمی که دیشب پرسپولیس را داغ کرد فقط یک کرمانی بازی می‌کرد، انصافا تخریب‌چی خوبی هم بود. من یکی که راضی‌ام همان یکی هم نباشد اما یک تیم به نام کرمان توی لیگ برتر بازی کند، خوب هم بازی کند.

2- حالا دیگر آن‌هایی که دماغشان را می‌گرفتند و تا زمینه‌ی تلویزیونشان سبز می‌شد، زلفشان را گره می‌زدند به مثلا «دو قدم مانده به صبح» نیز فهمیده‌اند که فوتبال تنها یک ورزش نیست. یک پدیده است با همه‌ی ملحقات و مخلفات و حواشی‌اش. به «بینندگان جان» اسائه‌ی ادب نشود ولی آن‌که فوتبال را بی‌حاشیه می‌خواهد؛ یا نمی‌فهمد یا... باز هم نمی‌فهمد!
ادامه نوشته

60 / محرمانه

تقویم، سال و ماه مرا گم کرد
آیینه آه؛ آه مرا...
لعنت به این جوانی بی‌پیر!


هیچ‌کس با مرگ بیگانه نیست ولی ما از نسلی هستیم که با آن خو کرده بودیم. یعنی فکر می‌کردیم که خو کرده‌ایم با آن‌همه نعش برادر و هم‌کلاس و رفیق و جنگ و زلزله. اما انگار جذبه‌ای تمام‌نشدنی دارد مرگ. بدجور می‌تکاند آدم را. می‌خواهی بگویی داد از دست این مرگی که نمی‌میرد؛ اما فکرش را که می‌کنی، می‌بینی آن‌قدرها هم بد نیست. این‌همه زخم را به کدام دست مطمئن می‌توان سپرد جز او؟ وای اگر نبود مرگ...

ادامه نوشته

اوهام حزین ماه

دل‌پیچه دارد موج
سرگیجه دارد ماه
لبخند می‌بارد
از چکمه‌های گیله‌مردی که عروس زُهم دریا را شبانه تور خواهد کرد
تاوان بدمستی‌ ماه و موج
تقدیر ماهی‌تاوه‌ها امشب چراغان است.

بر ردّ تاول‌های یک عاشق _که در شعرش نمی‌گنجد_
یک پازل پیچیده بر شن‌های ساحل نقش می‌بندد
دیگر خدا هم خوب می‌داند؛
ساحل شکنجه‌گاه خواهد شد اگر تا صبح نجوای پری‌ها را بیاشوبد.

شاعر، طرب‌ناک است در عین جنون‌مندی
مستانه مثل مینیاتورهای مژگان دلارامش،
یک سینه‌ریز از نازک‌آهنگ صدف‌های خیالش را
بر گردن تسبیح زرد کهربایی چید
این «اَین ابناء الملوک» جاودانی را کدام افسانه می‌فهمد؟

تلواسه‌ی ساحل، صدای خش‌خش تاریک و مرموزی‌ست
یک مار آبی، یک مخنّث، ردّ پاها را می‌آشوبد
شاعر در اوهام حزین ماه می‌خیسد.

دل‌پیچه دارد موج
سرگیجه دارد ماه
از سرنوشت زلف‌ خورشیدی که در چنگ افق افتاد
شاعر خبر دارد:
معشوقه‌ی دریا، پریشانی‌ست.


+ به ما نمی‌خورد مشتری باشیم؟
(از این‌جا به این‌جا رسیدم)

ادامه نوشته

59 / ملجم

«سهراب شهیدیان»، «ابوالفضل قریب»
«عرفان بهارلو»، «امیر احسان»
«پیمان شریعتی»، «جلال شرفی»
«ایمان محمدی»، «غلام احدی»
...
هم‌مدرسه‌ای‌ها همه اخراج شدند
تن‌ها «من» و «تیمور مرادی» ماندیم.


کلماتی را که در ادامه‌ی مطلب می‌نویسم روزمره‌هایی شخصی‌اند. تویشان پیام اخلاقی و احتمالا غیراخلاقی ندارد. راستش نمی‌شد ننویسم، جایی هم امن‌تر از این‌جا نداشتم. می‌دانم که داری تهییج می‌شوی برای کلیک روی ادامه‌ی مطلب ولی اگر به بوی چار کلمه ترانک آمده‌ای، همین بالا را بخوان و پنجره را ببند. اگر حس کنجکاوی‌ات گل کرد و کلیک کردی، به خودت مربوط است. فقط اگر غر بزنی یا زبانم لال فحش بدهی، نامردی!

ادامه نوشته

58 / ...نوبر

یادگاری‌نویسان گذشتند اما
هیچ‌کس مثل چاقو نفهمید:
سرنوشت صنوبر صبوری‌ست.

عاقبت هنوز اول عشق است

غزل‌بانو

1- «غزل‌بانو» هم آمد. چه ذوقی کردیم از پس آن‌همه انتظار. یک رباعی اولین کادوی تو به آقای پدر می‌شود. قدم‌خیر است انشاءالله.
همیشه خاطره‌ی پیرمردی با تو هست که می‌گفت: «آقا جان! من زن و بچه‌ام را ول کرده‌ام و آمده‌ام این‌جا...» و خنده‌ی ما زبان‌نفهم‌ها که: «هنر نکرده‌ای آقا جان! ما هم پدر و مادرمان را ول کرده‌ایم!» و باز هم حرص پیرمرد که: «چه‌کارتان کنم که نمی‌فهمید. نمی‌فهمید پدر یعنی چه؟!» و باز هم خنده‌ی ما و بوسه بر سر و رویش و باز هم نفرین‌های محبت‌آمیزش که: «الهی صدام بمیرد و شما پدر شوید!»

ادامه نوشته

57 / N.G.O

عاشق محیط زیست بود
کرکسی که توی سرمقاله‌ها عقیم شد
کاشکی تشکلی به نام عشق آگهی دهد!