60 / محرمانه
تقویم، سال و ماه مرا گم کرد
آیینه آه؛ آه مرا...
لعنت به این جوانی بیپیر!
1- دارد نسلشان منقرض میشود. دورترین خاطرهام مال سالها پیش است. یکی به برادرش حرفی زده بود، لیچاری گفته بود توی یک دعوای عقیدتی اول انقلاب. چادر به کمر بست و از خجالتش درآمد. اول دعوا، حرف آخر را زد: «تخم حرام!». طرف که حالا کلهای دارد به گندگی ریاست یک دانشگاه نظامی، کلهپا شد. دیگر آن دور و برها آفتابی نشد و دمش را گذاشت روی کولش و رفت دنبال درجهها و اثبات حلال و حرام تخم و ترکه. امروز اما او بهجای چادر، کفنش را پیچید دور کمر دردآجینش و رفت. آنهمه امنیت و غیرت را هم با خود برد.
2- توی سرزمینی که هنوز رعایت حلال و حرام، حرمت دارد، عالمی داشت غافلگیری پس از اتمام یک مجلس زنانه. مطمئن بودی همیشه یکی آن میان هست که تا گردنت را نگیرد و خم نکند و بوسهای بر رویت ننشاند رهایت نمیکند. حالا صدایم میکنند که هنوز سر کفن باز است، بیا! و من حتا به تلافی آنهمه سرخشدنها، نتوانستم. قبرستان که خلوت شد، رفتم و آن «محرم» را بوسیدم. نمیدانم پیش آن چشمان گریان، سرخ شد یا نه؟
3- شبیهترین فرد بود به مادربزرگ، آن خواهر پدر. مادربزرگی شده بود خودش اما برای ما همان دلاور مهربانی بود که در حرم امنیت و غیرتش قد کشیده بودیم. آخرین محرم زادگاه در حالی رفت که سرطان تمام سلولهای تنش را گروگان گرفته بود و پزشکان میپنداشتند مهرههای کمر، گیر دارد.
4- هیچکس با مرگ بیگانه نیست ولی ما از نسلی هستیم که با آن خو کرده بودیم. یعنی فکر میکردیم که خو کردهایم با آنهمه نعش برادر و همکلاس و رفیق و جنگ و زلزله. اما انگار جذبهای تمامنشدنی دارد مرگ. بدجور میتکاند آدم را. میخواهی بگویی داد از دست این مرگی که نمیمیرد؛ اما فکرش را که میکنی، میبینی آنقدرها هم بد نیست. اینهمه زخم را به کدام دست مطمئن میتوان سپرد جز او؟ وای اگر نبود مرگ...
5- بگذار بقیهاش را برای خودم بنویسم.
آیینه آه؛ آه مرا...
لعنت به این جوانی بیپیر!
1- دارد نسلشان منقرض میشود. دورترین خاطرهام مال سالها پیش است. یکی به برادرش حرفی زده بود، لیچاری گفته بود توی یک دعوای عقیدتی اول انقلاب. چادر به کمر بست و از خجالتش درآمد. اول دعوا، حرف آخر را زد: «تخم حرام!». طرف که حالا کلهای دارد به گندگی ریاست یک دانشگاه نظامی، کلهپا شد. دیگر آن دور و برها آفتابی نشد و دمش را گذاشت روی کولش و رفت دنبال درجهها و اثبات حلال و حرام تخم و ترکه. امروز اما او بهجای چادر، کفنش را پیچید دور کمر دردآجینش و رفت. آنهمه امنیت و غیرت را هم با خود برد.
2- توی سرزمینی که هنوز رعایت حلال و حرام، حرمت دارد، عالمی داشت غافلگیری پس از اتمام یک مجلس زنانه. مطمئن بودی همیشه یکی آن میان هست که تا گردنت را نگیرد و خم نکند و بوسهای بر رویت ننشاند رهایت نمیکند. حالا صدایم میکنند که هنوز سر کفن باز است، بیا! و من حتا به تلافی آنهمه سرخشدنها، نتوانستم. قبرستان که خلوت شد، رفتم و آن «محرم» را بوسیدم. نمیدانم پیش آن چشمان گریان، سرخ شد یا نه؟
3- شبیهترین فرد بود به مادربزرگ، آن خواهر پدر. مادربزرگی شده بود خودش اما برای ما همان دلاور مهربانی بود که در حرم امنیت و غیرتش قد کشیده بودیم. آخرین محرم زادگاه در حالی رفت که سرطان تمام سلولهای تنش را گروگان گرفته بود و پزشکان میپنداشتند مهرههای کمر، گیر دارد.
4- هیچکس با مرگ بیگانه نیست ولی ما از نسلی هستیم که با آن خو کرده بودیم. یعنی فکر میکردیم که خو کردهایم با آنهمه نعش برادر و همکلاس و رفیق و جنگ و زلزله. اما انگار جذبهای تمامنشدنی دارد مرگ. بدجور میتکاند آدم را. میخواهی بگویی داد از دست این مرگی که نمیمیرد؛ اما فکرش را که میکنی، میبینی آنقدرها هم بد نیست. اینهمه زخم را به کدام دست مطمئن میتوان سپرد جز او؟ وای اگر نبود مرگ...
5- بگذار بقیهاش را برای خودم بنویسم.
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۸۷ ساعت توسط مرتضا دلاوری پاریزی