1- «غزل‌بانو» هم آمد. چه ذوقی کردیم از پس آن‌همه انتظار. یک رباعی اولین کادوی تو به آقای پدر می‌شود. قدم‌خیر است انشاءالله.
همیشه خاطره‌ی پیرمردی با تو هست که می‌گفت: «آقا جان! من زن و بچه‌ام را ول کرده‌ام و آمده‌ام این‌جا...» و خنده‌ی ما زبان‌نفهم‌ها که: «هنر نکرده‌ای آقا جان! ما هم پدر و مادرمان را ول کرده‌ایم!» و باز هم حرص پیرمرد که: «چه‌کارتان کنم که نمی‌فهمید. نمی‌فهمید پدر یعنی چه؟!» و باز هم خنده‌ی ما و بوسه بر سر و رویش و باز هم نفرین‌های محبت‌آمیزش که: «الهی صدام بمیرد و شما پدر شوید!»

2- دوران طولانی متلک‌خوران ملس هم کم‌کم دارد به‌سرمی‌آید. خرجش یک سفر شمال است. خبر رسید که حضرت امیر به‌خاطر شنای هر روزه در دریا حسابی برنزه شده، از خودش می‌پرسی: «شنیده‌ام کلی سیاه شده‌ای، حالا پررنگ‌تر از منی؟» با قاطعیت همیشگی می‌گوید: «تازه مساوی شدیم!»

3- با همان خیسی و پریشانی پس از فوتبال و پیراهن دوم «میلان» با آرم «اپل مریوا» وارد مغازه می‌شوی. پول نوشیدنی‌ها و البته بسته‌ای نان را می‌پردازی. هنگام خروج، بسته‌ی نان را از روی میز جلوی مغازه برمی‌داری و می‌خواهی سوار ماشین شوی که یک جوان خوش قد و بالا با ریشی بلند و صدایی پرطنین می‌گوید: «کجا؟!» از خرد و خمیری جسمت که بگذری، توی محله‌ای هستی که گردن‌کلفتی در آن‌ شرط خرد نیست، دستت هم که به چوب مشهور زیر صندلی نمی‌رسد، پس متواضعانه عرض می‌کنی: «امری دارید؟» نگاه حضرتشان روی بسته‌ی نان قفل شده و به‌زبان بی‌زبانی می‌فهماند که کجای کار می‌لنگد. عرض می‌کنی: «پولش حساب شده» و حالا که خیالت تخت شده، زبان در می‌آوری: «فکر کردی ژان‌والژانم؟» چنان نگاه عارف اندر فقیهی به سر تا پایت می‌اندازد که آب می‌شوی و می‌خزی پشت فرمان: «اوه! با ای سر و وضعت، رمان هم می‌خونی؟» قربان آن لهجه‌ی شیرینت کاکا! کارتونش را دیده‌ام.

4- عمری از عادت گریزان بوده‌ای اما کم‌کم گرفتار تداعی‌هایی می‌شوی که عین عادت است. تا حلول این هلال دوام بیاور فرزند!

5- از من نخواه بی‌تو بخندم.