نمی‌گذاردت به کرج برسی. مرزن‌آباد، چرخ‌های ماشین را سمت کلاردشت می‌چرخاند. به‌بوی روزگاری نه‌چندان دور، یک‌ساعتی را زیر باران ریز قدم می‌زنی. دوباره خوب خیس می‌شوی‌. دوباره تب می‌کنی. شب که به کاشانه برمی‌گردی، می‌نشینی پشت اوهامت و می‌تایپی. کابوس شب‌های پیشین کنار آب، کلمه می‌شوند و می‌بارند. اگر تب نبود شاید تا آن‌طرف‌تر از پریشانی ادامه می‌یافت این مستفعلن‌ها...
همان موقع، کسی این پیامک تکراری را می‌پراند: «یه گاز از دماغت می‌دی؟ (از منظومه‌ی عاشقانه‌ی خرگوش و آدم برفی)» و تو فکر می‌کنی که توی این سرما، «گاز» چقدر می‌چسبد.
چیزی اگر نفهمیدی، سخت نگیر. اگر خدا قسمت کرد و  تب کردی، دوباره برگرد همین‌جا و بخوان، شاید دوباره نخندیدی. چه می‌دانم؟ شاید هم خوب شدی!



دل‌پیچه دارد موج
سرگیجه دارد ماه
لبخند می‌بارد
از چکمه‌های گیله‌مردی که عروس زُهم دریا را شبانه تور خواهد کرد
تاوان بدمستی‌ ماه و موج
تقدیر ماهی‌تاوه‌ها امشب چراغان است.

بر ردّ تاول‌های یک عاشق _که در شعرش نمی‌گنجد_
یک پازل پیچیده بر شن‌های ساحل نقش می‌بندد
دیگر خدا هم خوب می‌داند؛
ساحل شکنجه‌گاه خواهد شد اگر تا صبح نجوای پری‌ها را بیاشوبد.

شاعر، طرب‌ناک است در عین جنون‌مندی
مستانه مثل مینیاتورهای مژگان دلارامش،
یک سینه‌ریز از نازک‌آهنگ صدف‌های خیالش را
بر گردن تسبیح زرد کهربایی چید
این «اَین ابناء الملوک» جاودانی را کدام افسانه می‌فهمد؟

تلواسه‌ی ساحل، صدای خش‌خش تاریک و مرموزی‌ست
یک مار آبی، یک مخنّث، ردّ پاها را می‌آشوبد
شاعر در اوهام حزین ماه می‌خیسد.

دل‌پیچه دارد موج
سرگیجه دارد ماه
از سرنوشت زلف‌ خورشیدی که در چنگ افق افتاد
شاعر خبر دارد:
معشوقه‌ی دریا، پریشانی‌ست.


سوم شخص مفرد مغایب: تسبیح کهربا را توی شعر بالا جا گذاشتی که نتوانی به آبش بکشی، اما مانده‌ای در حقیقت این روزها و روزه‌ها که آمار خورد و خوراکش بیش‌تر از پیش‌ترهاست. کسی دیده یا شنیده که توی برنامه‌هاشان بگویند چی باید نوشید که تشنه‌تر شد؟ چی باید خورد که به‌قول خواجه عبدالله، آتش گرسنگی‌اش جسم را بسوزاند؟ چی باید چشید در فصل طرب که قهقهه‌ی «این ابناء الملوک؟» مستانه‌تر بشود؟