خون‌ والقلم

بی‌خود بودم، خودِ مرا جشن گرفت
بی‌سجده، تشهّدِ مرا جشن گرفت

من مشتریِ قدیمِ زخمم... دیشب
شمشیر، تولّدِ مرا جشن گرفت.

ادامه نوشته

47 / دندانه

سیب‌ها سرخ می‌شوند و می‌افتند
ناگهان عشق می‌رسد از راه
شرمِ مردافکنی‌ست دندان‌درد.


ادامه نوشته

46 / فوت‌بال

دیشب نود دقیقه پیِ دل دویده‌ام
نایی نمانده تا بزنم زیرِ گریه‌هات
ای عشق!
در هزاره‌ی سوم چه می‌کنی؟!

45 / تله‌پاتی

بغض کردی،
خودنویس من ترک برداشت
گریه کن!
تا آبروی شعر برگردد.

بیمه: فول؛ با بهترین  ارتوپد شهر هم هماهنگ شده. رفقا فوتبال رو فراموش نکنن!

44 / نیم سوم

شوقِ دیدار، نیمه‌جانم کرد
تکیه کن تا ابد به من، نهراس!
سروها ایستاده می‌میرند.

با اجازه‌ی «مترسک‌ها ایستاده می‌میرند»

43 / پارتی2

بی‌رشوه و باج؛
از گمرک پیراهنت ای ماه گذشتم
دیری‌ست صمیمی‌ شده‌ام با شبح عشق.

برای آنان‌که خاطر نازکشان از پارتی قبل خراش برداشته

پارتی

در دوره‌ی جهنّمیِ بادسنج‌ها
دل‌گیجه‌های فصلیِ من
از حاک‌ریز حوصله سرریز می‌کند
یک شمر از رسانه‌ی مالتی‌گناهِ خویش
آرام‌بخشِ حرمله‌گی را
تجویز می‌کند.

آن‌سو در آسمان هرزه‌ی شهر
یک بادبادکِ یله، قیقاج می‌رود
معشوق را به درد صدا می‌کند:
ژانا! خمار چشم توأم، چشم باژ کن
این بُغژ‌های حامله را کورتاژ کن!

«دردم نهفته به ز طبیبان مدعی»...
شاید مصممم که بیابم پناه را (!)
هدبند بسته‌ام که بترکانم آه را
«شیر خدا و رستم دستان»...
مرا ببخش!
سربند سبز، خاطره‌ای بیش‌تر نبود.

کاکا بگو! بگو! رد دندان گرگ کو؟
دارد دوباره یوسفم از دست می‌رود
من اعتقادگیجه گرفتم
گم‌کرده‌ام مسیر دلم را
قبله‌نمای کهنه‌ی بابابزرگ کو؟

42 / سیگنال

روزها
توی وانِ آسمان‌خراش
خیره می‌شود به پای چوبی‌اش
ماه‌واره‌ای که از مدارِ گریه‌های من رمید.


فتوتا: تقدیم به کودکانی که منگ «عمو پورنگ‌»ند یا همان هلو برو تو گلو!

41 / ترس

اندکی فقط شلخته باش
این‌قدر به هارمونی سخیف تیغ و جیغ دل نده
مرد پیش پای مرگ
پاپیون نمی‌زند!


رباعی / متهم

هی آوردند عشق را هی بردند
بی‌چاره چه آبرویی از وی بردند

شرمنده شدند دشنه‌ها از دل من
وقتی که به عمق ماجرا پی بردند.


40/ هاله

خسته‌ام از این‌همه عدالت
آی نازنین!
جای مهرورزی‌ات
هنوز درد می‌کند.

مطمئنی که هیچ‌وقت آبت توی جوی پزشکان نمی‌رود اما پزشک هم، می‌تواند دوست‌داشتنی ‌شود، علی‌الخصوص وقتی به بیمار کشکک‌سابیده بگوید: «باید بدوی!» و حتا اجازه‌ی فوتبال را هم صادر کند. برق چشمت را که می‌بیند رویش را زیاد می‌کند: «توالت: فرنگی، پله: قدغن، نماز: نشسته (این یکی را در حالی می‌گوید که  دهانش را کج کرده و خیره شده به محاسنت، انگار تردید دارد که اصل است یا تزیینی)، 90 روز هم باید یک حب گلوکزآمین & کوندروشن پلاس (یا به قول یک دکتر دیگر: کنسانتره‌ی کله‌پاچه) بالا بیندازی. وزن هم باید کم شود. این یکی را دیگر طاقت نمی‌آوری. عین خانم‌هایی که سن واقعی‌شان را گفته باشند نیم‌چه قهری می‌کنی و به تلافی، زل می‌زنی به شکمش که به قول آقای نصیرزاده توی آفساید است. عاقبت از رو می‌رود و می‌گوید: «البته من‌هم باید وزنم را حسابی کم کنم!»
قصه مال 75روز پیش است و هنوز 15 حب باقی‌ مانده و هنوز 15 روز دیگر تا ویزیت بعدی مانده. زانو هم فعلا گیر نمی‌دهد، رفته کشکش را بسابد.

توصیه‌ی پزشک است و کاری نمی‌شود کرد. در حاشیه‌ی زمین دعوا می‌شود و یکی از لمپن‌ها رفیقت را می‌کشاند به متن درگیری. از آن‌جا که توی پیشانی تو، گردن نقش مهمی دارد؛ برای پیش‌گیری، دستت عین عشاق حلقه می‌شود دور گردنش. سبزه است و سنگین نیست، اما بدن سفت و زمختی دارد. دست و پا می‌زند، اما باز هم آویزان می‌ماند. آخر قصه که با گفت‌وگوی تمدن‌ها به خیر ختم می‌شود وقتی می‌خواهی بغض لمپن را بخوابانی، می‌گوید: «تو یکی حرف نزن! هنوز گردنم درد می‌کنه». قصه مال یکی از همان 75روز است.

فوتبال این مملکت مال لمپن‌هاست. از لمپن شریفی مثل آقای سرمربی بگیر، بیا تا همین مسوول زمین که گردنش درد می‌کند. این تهدید خوشگلش را نگفتی: «روزا اگه دکتر و مهندسین برا خودتون هستین، این‌جا می‌زنم با چاقو نصفتون می‌کنم» خداوکیلی خوشگل نیست؟ می‌شود تصور کرد آدم نصف شود، نصفی را بفرستد دنبال کار دل، نصف بعدی را هم پیِ کار گل؛ تا این‌همه به قول سرهنگ علی‌فر اورلپ نداشته باشند.
 
و تو هنوز آن‌قدر مرد نشده‌ای که از این وقایع به‌هم نریزی. آن‌طرف‌تر دو تا نقاب‌دار حمله می‌کنند به کاکای کوچک‌ترت و ماشینش را می‌دزدند، برای خالی نبودن عریضه، دو  تا تیر هم خالی می‌کنند بالای زانویش و توی بیابان با پای تیرخورده و دست و دهان بسته رهایش می‌کنند. غیرتشان را شکر که چادر ماشین را می‌اندازند رویش تا احیانا سرما نخورد! بیش‌تر نمی‌نویسی تا بهانه دست دشمن ندهی و بیضه‌ی ام‌القرا آسیب نبیند. گور بابای آسیب‌شناسی فقر و خشونت و فرهنگ. باید آماده شوی برای مدیریت جهان.


دیشب خبری رسید و قصه را بامزه‌تر کرد. از پشت خط می‌گوید: «آن آقایی که گردنش را گرفتی، قبلا عضو باند خفاش شب بوده که عموهای سرهنگش از پای چوبه‌ی دار پایین می‌آورندش و توبه می‌کند، بعدش هم ازدواج و حالا هم شده است مسوول زمین!» می‌خندی: «دستم فقط به گردن خفاش شب نرسیده بود که رسید.» باید آماده شوی...

39 / کشک

جز به ضجّه خم نمی‌شود
کشککی که توی زانوان مرد گریه می‌کند
غیرتی که شرم یک دفاع بسته را شکست؛
عود کرده است.

رباعی! / نرمش

گفتند دعا کنید، بخت برمی‌گردد
هیزم باشد اگر، درخت برمی‌گردد

محراب‌نشین شدیم، باز زخمی ماندیم
نرم آمده است عشق، سخت برمی‌گردد.

38 / عزیز

تهمت به تبارِ گرگ‌‌ها یادت هست؟
کاکاجان!
من خوابِ ستاره‌ باز دیدم دیشب.



+ دمپایی‌ ها!

   از کودکی‌ام چقدر راه آمده‌اید؟ (سیدعلی میرافضلی)+  تنها نمی‌گذارم از این لحظه خویش را (مسعود سلاجقه)
+   باران نمی‌آید امشب، دریا پر از گردباد است (ایضا)
+  این رود خاطرات مرا زنده می‌کند (سیدمخمد ضیا قاسمی)

37 / کولر

تیر می‌رسد
و ما هنوز
در خیال آخرین خیانتِ بهار
بی‌سپر نشسته‌ایم.



سالیان قدیم، چند نماینده‌ی ردصلاحیت شده و نشده، مجمعی ساختند و اسمش را گذاشتند مجمع نمایندگان ادوار مجلس. رفیق ما از همان ابتدا با این نام مشکل داشت. استدلالش هم این بود: «ادوار» واژه‌ی قشنگی نیست. توی ولایت ما به آن‌ها که هر از گاهی دیوانگی‌شان گل می‌کند، ادواری می‌گویند.
نه این‌که فکر کنید ما به همین خاطر، اسم را برازنده می‌دانستیم، نه! اصلا حکایت ما دخلی به سیاست و ردصلاحیت و ولایت رفیقمان نداشت و الان هم ندارد. از این واژه خوشمان می‌آمد، تا این‌که پاک گرفتارش شدیم و شد برازنده‌ی قامت ناساز بی‌اندام خودمان. (این ضمایر جمع را تحویل نگیرید، باور کنید بعضی وقت‌ها انانیّت متن را تعدیل می‌کند)
ادامه نوشته