خستهام از اینهمه عدالت
آی نازنین!
جای مهرورزیات
هنوز درد میکند.
مطمئنی که هیچوقت آبت توی جوی پزشکان نمیرود اما پزشک هم، میتواند دوستداشتنی شود، علیالخصوص وقتی به بیمار کشککسابیده بگوید: «باید بدوی!» و حتا اجازهی فوتبال را هم صادر کند. برق چشمت را که میبیند رویش را زیاد میکند: «توالت: فرنگی، پله: قدغن، نماز: نشسته (این یکی را در حالی میگوید که دهانش را کج کرده و خیره شده به محاسنت، انگار تردید دارد که اصل است یا تزیینی)، 90 روز هم باید یک حب گلوکزآمین & کوندروشن پلاس (یا به قول یک دکتر دیگر: کنسانترهی کلهپاچه) بالا بیندازی. وزن هم باید کم شود. این یکی را دیگر طاقت نمیآوری. عین خانمهایی که سن واقعیشان را گفته باشند نیمچه قهری میکنی و به تلافی، زل میزنی به شکمش که به قول آقای نصیرزاده توی آفساید است. عاقبت از رو میرود و میگوید: «البته منهم باید وزنم را حسابی کم کنم!»
قصه مال 75روز پیش است و هنوز 15 حب باقی مانده و هنوز 15 روز دیگر تا ویزیت بعدی مانده. زانو هم فعلا گیر نمیدهد، رفته کشکش را بسابد.
توصیهی پزشک است و کاری نمیشود کرد. در حاشیهی زمین دعوا میشود و یکی از لمپنها رفیقت را میکشاند به متن درگیری. از آنجا که توی پیشانی تو، گردن نقش مهمی دارد؛ برای پیشگیری، دستت عین عشاق حلقه میشود دور گردنش. سبزه است و سنگین نیست، اما بدن سفت و زمختی دارد. دست و پا میزند، اما باز هم آویزان میماند. آخر قصه که با گفتوگوی تمدنها به خیر ختم میشود وقتی میخواهی بغض لمپن را بخوابانی، میگوید: «تو یکی حرف نزن! هنوز گردنم درد میکنه». قصه مال یکی از همان 75روز است.
فوتبال این مملکت مال لمپنهاست. از لمپن شریفی مثل آقای سرمربی بگیر، بیا تا همین مسوول زمین که گردنش درد میکند. این تهدید خوشگلش را نگفتی: «روزا اگه دکتر و مهندسین برا خودتون هستین، اینجا میزنم با چاقو نصفتون میکنم» خداوکیلی خوشگل نیست؟ میشود تصور کرد آدم نصف شود، نصفی را بفرستد دنبال کار دل، نصف بعدی را هم پیِ کار گل؛ تا اینهمه به قول سرهنگ علیفر اورلپ نداشته باشند.
و تو هنوز آنقدر مرد نشدهای که از این وقایع بههم نریزی. آنطرفتر دو تا نقابدار حمله میکنند به کاکای کوچکترت و ماشینش را میدزدند، برای خالی نبودن عریضه، دو تا تیر هم خالی میکنند بالای زانویش و توی بیابان با پای تیرخورده و دست و دهان بسته رهایش میکنند. غیرتشان را شکر که چادر ماشین را میاندازند رویش تا احیانا سرما نخورد! بیشتر نمینویسی تا بهانه دست دشمن ندهی و بیضهی امالقرا آسیب نبیند. گور بابای آسیبشناسی فقر و خشونت و فرهنگ. باید آماده شوی برای مدیریت جهان.
دیشب خبری رسید و قصه را بامزهتر کرد. از پشت خط میگوید: «آن آقایی که گردنش را گرفتی، قبلا عضو باند خفاش شب بوده که عموهای سرهنگش از پای چوبهی دار پایین میآورندش و توبه میکند، بعدش هم ازدواج و حالا هم شده است مسوول زمین!» میخندی: «دستم فقط به گردن خفاش شب نرسیده بود که رسید.» باید آماده شوی...