بی‌خود بودم، خودِ مرا جشن گرفت
بی‌سجده، تشهّدِ مرا جشن گرفت

من مشتریِ قدیمِ زخمم... دیشب
شمشیر، تولّدِ مرا جشن گرفت.


1. کی این رباعی‌ها از شر دشنه و شمشیر رها می‌شوند، خدا داند! همین الان قصد کردم به‌جای شمشیر، ساطور بگذارم اما می‌بینم نه گلوله و خمپاره و نه بمب هسته‌ای، هیچ‌کدام نمی‌توانند به عمق ماجرا پی ببرند. ساطور هم که خیلی نامردی است. دشنه و شمشیر لطف مضاعف دارد. یک‌بار وقتی فرو می‌رود و دیگر بار وقتی که در می‌آید.
2. بعضی چیزها بی بعضی چیزها معنا ندارد. درخت؛ بی پرنده و باران بدون ابر. تبریک تولد و عشق که جای خود دارد. ممنونم.
3. ممنون آن‌هایم که روی کیک شکلاتی عدد 63 را گیراندند! ممنون‌تر بابت این‌که شرط این پیرمرد را پذیرفتند و اجازه دادند بعد از این از لحظات سرخوشانه‌ی آن‌ها هم شهدی بنوشیم و کیکی گاز بزنیم. آن‌قدر بهانه‌های شادی اندک شده‌اند که سنگ‌دلی می‌خواهد نادیده گرفتن شادی‌های شاعرانه.
4. ارزش هدیه به بهایش نیست. با این‌که اهل حساب و کتاب‌های این‌چنینی نیستم، اما فقط بک قلم (کتاب 200هزار تومانی) سخت از گلویم پایین می‌رود. بگذار به حساب بی‌ادبی‌ام.
5. این اولین بار بود که مجبور شدم پولی قرض بگیرم. طعم این لذت را تا به‌حال نچشیده بودم. عالمی دارد از روی دفتر تلفن نام دو نفر را سوا کنی و درخواست کنی ده‌ها برابر درآمدشان را مدتی قرض بدهند و آن‌ها هم طوری رفتار کنند که قند توی دلت آب شود. ترسی که الان به سراغم آمده این است که خدا کند به‌خاطر قندآب تو به زحمت نیفتاده باشند. لذت، بی‌دلهره و رنج مگر می‌شود؟
6. در محفل امروز ذکر خیر «حمید هامون» هم رفت. بعضی‌ها «مراد بیک»اش را ترجیح می‌دهند و هامون را متعلق به برج عاج روشنفکران می‌دانند. واقعیت اما این است که اکثر ما، دور یا نزدیک، با حمید هامون و درگیری‌ها و دغدغه‌هایش نسبتی داریم، آن‌قدر که به این راحتی‌ها از ذهنمان پاک نخواهد شد. آن «مرتیکه‌ی گه» هم. (این یکی را دیگر به حساب بی‌ادبی‌ام نگذار. حساب صاحب «سنتوری» هنوز جا دارد.)
۷. عنوان ترس‌ناک رباعی یادگار مکتوب عهد دانشجویی دوستان جوان است. به تلافی همان دفعه که مثنوی‌ام را مثله کردند.
۸. در گپ و گفتی عشایری، به رودبارزمین گفته بودم: «سروده‌های کوتاه، متناسب با حوصله‌ی اندک مخاطب امروزی و درگیری‌های روزمره‌ی شاعر شکل می‌گیرد و...» الان بر این باورم که مهم‌تر از آن، تنگی حوصله‌ی شاعر است که نمی‌گذارد دو سه غزلی را که هر روز در ذهن بالا و پایین می‌کند، به سر و سامان برساند. راستی! چه می‌کند این زندگی با ما؟!