11 / تورق

مثل گریه‌های بی‌بهانه‌ات
مثل شعرهای عاشقانه‌ات
مثل چیدمان بی‌دفاع تیممان
مثل آسمان
مثل اضطراب صفرهای دسته چک
مثل قلب غول مهربان – شِرک-
...
لایه لایه‌ام
ورق بزن مرا.

10 / یادگار

لکه‌های تیره روی بال‌های سرخ
روبروی من نشسته بود
کفش‌دوزکی که لای دفترم گذاشتی
ناگهان
چشمکی زد و پرید
...
ای خوشا جنوب‌های سبز
ای خوشا شمال‌های سرخ.

9 / غرور خاکشیر

تير بود و موسم عطش
ماه زخمی‌ام مرا هدف گرفت
يك‌نفس، غرور آبی مرا
خاكشير كرد.


احوالات شخصيه

با عزيزی عهد كرده بودم كه ده روز پشت هم «كوتاه‌تر از آه» را به‌روز كنم. اين بازی شرط‌هايی داشت. يكی اين‌كه مصالحش را از روزمرگی‌های دور و برمان وام بگيرم. بازی را اگرچه همان روزهای اول به مدد مشكلات ‌بلاگفا باختم اما ادامه‌اش دادم تا به امروز. روزهای اول، اين بازی وقت و انرژی اندكی می‌گرفت و به‌تعبير يكی از دوستان، اين كوتاه‌تر از آه‌ها، شعرهای بين‌جلسه‌ای بودند اما كم‌كمك رنگ جديت گرفتند و با اين‌كه پيام‌گير نگذاشته بودم، اما به مدد فناوری‌های پيامك! و ايميل و تلفن و... بازخوردهای بامزه‌ای گرفتم كه مثل هميشه، حاشيه‌ساز شدند. من هم كه چقدر مخلص حاشيه‌ام! اين‌ها را گفتم كه گفته باشم.  انشاءالله به تريج قبای كسی نيز برنخورد. از همه‌ی دوستان فوتبالی، شيمی‌دان، بيمه‌گر، بانكی‌، هيات مديره، روزنامه‌نگار، شاعر، عاشق و... هم ممنونم كه به اين بازنده، تقلب رساندند.

  

از روزی كه گفته بودم: «پيراهنم را يوسفی ديوانه دزديده‌ست...»  تا حالا چند تا پيراهن كادو گرفته‌ام. آقاجان! من تا حالا به‌خاطر اين چند سطر، كلی هزينه داده‌ام، شما را به‌خدا اجازه دهيد حداقل پيراهنم را خودم انتخاب كنم! سرانگشتی كه حساب كردم، ديدم در يك‌سال گذشته، هشت پيراهن برايم سوغات آورده‌اند يا هديه داده‌اند كه بدبختانه رنگ اكثرشان هم روشن است. به قول شاعر: رنگ روشن به ما نمی‌آيد!

 

 

اين‌هم فال‌خند گل‌‌آقايی بدون شرح من (با تشكر از چند تا شاگرد ناخلف!): شايد در نگاه اول، مرد متولد تيرماه، اخمو و عصبانی به نظر برسد ولی با نگاه دقيق‌تر می‌‌فهميد كه او در واقع عصبانی و اخمو است! ... مرد تيرماهی نياز مبرمی به تروخشك كردن دارد و از همان زمان ازدواج شما می‌‌توانيد بچه‌داری را هم تجربه كنيد!

 

  

اين بند را فقط دوستان فوتبالی بخوانند:

بچه‌تر! كه بوديم، شب‌های جمعه‌ی هر هفته، به اتفاق دوستان هم‌سن و سال، می‌رفتيم روستاهای اطراف ده‌مان! برای برگزاری دعای‌ كميل. مرحوم صادقی كه صدای خوشی هم داشت بزرگ‌ترمان بود. وقتی شهيد شد احتمالا دوم راهنمايی بودم. هر كدام به‌نوبت روستايی می‌رفتيم و دعا می‌خوانديم. يكی از دوستان برای تأكيد بر اهميت اين مناجات، تعبير «انسان الادعيه» را به‌كار می‌برد. بگذريم. اين‌روزها كه پوست و استخوانم حسابی اذيت می‌كنند، ياد همان فراز دعا (انگار همه‌اش فراز بی‌فرود است) می‌افتم كه از «رقة جلدی» و «دقة عظمی» می‌گويد.

عيد امسال وقتی می‌خواستم از قايقی در ساحل سنگی‌ بندر كنگ، پياده شوم، روی سنگ‌ها افتادم و بخش بزرگی از ساق پايم زخمی سطحی برداشت. به گمان ايام قديم، فكر می‌كردم كه زود محو می‌شود ولی نشد كه نشد. زانويم هم همان ايام و به لطف فوتبال ناكار شد تا حداقل وقتی حالی دست می‌دهد، علاوه بر «شدة ضری»، پوست و استخوان هم فراموش نشود.

 القصه، برای من كه هيچ‌وقت با پای خودم نزد پزشك نمی‌روم و هشدارهای آقا مسعود را هم ناديده گرفته‌ام، دوهفته‌ای می‌شود كه فريضه‌ی فوتبال ترك شده و در خماری يك شوت مشت مانده‌ام. دوستان فوتبالی كه چپ و راست متلك می‌گويند مستحضر باشند كه ما هم مثل همين رضا عنايتی، اگر جنازه‌مان هم توی زمين باشد به مكزيك گل می‌زنيم. دانگ‌مان هم محفوظ است. فقط می‌ماند راه دور و مشكل بنزين كه آن‌هم باكی نيست.

8 / باغ وحش

 باغ وحش شاعرانه‌ای‌ست چشم‌هاش
پرسه می‌زنند توی آن
شيرهای پاكتی
     پلنگ‌های صورتی
از قديم گفته‌اند:
يك غزال خوب
يك غزال مرده است.

اظهارنامه

به: مديره‌ی محترمه

 
يك مصوبه برای دوست‌داشتن نداشت
لعنتی
به درد لای جرز هم نمی‌خورد
هيأت مديره‌ام.

 
  عروس

نازنين!
عروسكی برای من بخر
بيش از اين مزاحم شما نمی‌شوم.

رباعی / پری نشان

در خوانش چشم‌هات حيرانم كن
از منطق عاشقی پشيمانم كن

من سنتی كلاف گيسوی توأم
ای پست‌مدرن من! پريشانم كن!

7 / کرمان

در دل شب و کویر
در میان فتنه‎‌های آخرالزمان
جمعه‌ها
چقدر استخوان‌سبک‌کن‌اند
کوه‌های صاحب‌الزمان*

* کوه‌هایی که از مشرق، جنگل قائم کرمان را در بر گرفته‌اند.




۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰


به: (...)

قرآن بخوان
دستی به سیم چارم احساس من بکش
بر دست‌های سنگی‌ام آیینه‌ای بساز
مشتاق زخمه‌های توأم یارا.


* مقبره‌ی مشتاق علی‌شاه در میدانی به همین نام در کرمان قرار دارد. سیم چهارم سه‌تار که مشتاق نامیده می‌شود ابتکار اوست. سابقه‌ی مشتاقیت را این حا بخوانید.


ليلة‌الرغائب پارسال

6 / پورسانت

به: حضرت امید

زندگی آگهی‌نامه‌ی ماست
مرگ بازاریاب قشنگی‌ست
پورسانتیم انگار.


۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰
بیمه

به: دکتر افشین عزیز
قلب من ضعیف نیست
نبضم از فشار خون کرگدن قوی‌تر است
با وجود این
کاش خیّری
در برابر نگاه توبیمه‌ام کند.

تا قيامت مادرم يادت به‌خير!

 عصر جمعه دوستان خبر دادند كه خانم فاخره صبا در گذشته است. فاخره دختر  برادرزاده‌ی  ابوالحسن خان صبا و همسر مهندس افضلی‌پور موسس دانشگاه كرمان بود. همان كسی كه پانزده سال پيش خبر فوت مرحوم افضلی‌پور را داده بود و ما را كه تازه‌جوانان دوست‌دارش بوديم برای استقبال از جنازه‌اش تا فرودگاه برد اين‌بار نيز خبر را داد. بگذريم از اين‌كه بنا به دلايلی -كه در حوصله‌ی اين‌جا نيست- به وصيت مهندس عمل نشد و نگذاشتند در دانشگاه كرمان دفن شود.

 

درباره‌ی اين زوج نيكوكار و روح بزرگشان بسيار گفته‌اند و بسيار نيز نه.  راستش برای من وجه هنری شخصيت ايشان در سايه‌ی كار بزرگی قرار گرفته كه اوايل دهه‌ی پنجاه در كرمان انجام دادند. ديروز هم وقتی صدای غمگين استادم را از پشت خط شنيدم كه فرمود: «نام بانو فاخره در ليست بهارستان هنرمندان نيست و اجازه‌ی دفنش را در جوار هنرمندان نمی‌دهند» پرسيدم: «چه اصراری هست كه ايشان در كنار هنرمندان دفن شود و چرا ابن‌بابويه و  جوار همسرش را انتخاب نمی‌كنيد؟» شنيدم كه: «پانزده‌ ميليون تومان پول خواسته‌اند كه من نداشتم و اگر داشتم حتما می‌دادم. دكتر ميرزايی (اولين رييس دانشگاه كرمان كه امورات ايشان را رتق و فتق می‌كرد) نيز زودتر از چهارشنبه نمی‌تواند از امريكا بيايد و در نتيجه بايد پيگيری شود كه ارشاد كرمان هنرمندی ايشان را تاييد كند!» با نااميدی قولكی دادم و تماس‌هايی هم گرفتم. خوشبختانه ساعتی طول نكشيد كه خبر دادند حوزه‌ی موسيقی وزارت ارشاد، مشكل تدفين را حل كرده است.

 

داشتم می‌گفتم كه بلندی نام بانو فاخره، فراتر از هنر وی، به شخصيت متعالی خودش برمی‌گردد كه سال‌ها هم‌گام مهندس افضلی‌پور، بنيانی بلند در جنوب‌شرق كشور نهاد كه تا ابدالآباد، فراموش شدنی نيست. آن‌ها كه دانشگاه‌های مختلف كشور را از نزديك ديده باشند و احيانا ساعتی را در ساختمان‌های عظيم دانشگاه كرمان و راهرو‌های پر پيچ و خمش گم شده باشند اهميت مساله را بهتر درك می‌كنند. ماحصل پنجاه سال تجارت مهندسی گرمساری،  كه نسبتی‌ با كرمان نداشت، بنيان‌گذاری دانشگاه در شهری است كه به تعبير مرحوم افضلی‌پور، هنگام مكان‌يابی طرح برای احداث دانشگاه در يكی از نقاط كشور، جوانان مستعد فراوان داشت و امكانات ناچيز. يادم نمی‌رود وقتی مهندس در گفت‌وگويی اعلام كرد من به اين دليل كرمان را برگزيدم كه «دزد» در اين شهر پيدا نمی‌شد، برخی شنوندگان خنديدند و من بال درآوردم.

 

بگذريم. حالا كه اين زوج بی‌فرزند، دوباره يكديگر را يافته‌اند تمام بايگانی‌ام را جست‌وجو كردم تا ترانه‌ای را كه هنگام مرگ مرحوم افضلی‌پور سروده بودم پيدا كنم اما نشد كه نشد. فقط از آن جلسه‌ی يادبود خاطره‌ای در ذهنم مانده كه بيش‌تر بهانه‌ای است برای تجليل از زندگان. وقتی از يكی‌ بود/ يكی نبود گذشتم و  در ادامه‌ی ترانه، درددلی با «پدر» بی‌فرزند كردم، پهنای صورت چند تن از اساتيد و مخصوصا خانم دكتر افشار را اشك فرا گرفته بود. آخر جلسه دكتر جلالی همسر نازنين اين استاد عزيز –كه هر كجا هستند خدايا به سلامت دارشان- فرمود: «خوب توانستی اشك خانم دكتر را در بياوری، كاری كه من تا حالا نتوانسته بودم!» و حال پس از سال‌ها مطمئنم كه هوای خانه‌ی  آن هر دو و تمام اساتيد و دانشجويانی كه از خوان بزرگ دانش و معرفت در دل كوير، لقمه گرفته‌اند، ابری است.

 

در اولين اقدام، رضا اسکندری عزيز، هشت روايت از بانو فاخره را در بام منتشر كرد. اميدوارم عظمت کارهای اين بزرگان در اين وانفسای آخرالزمان، چنان‌كه بايد و شايد، شناخته شود. احمد يوسف‌زاده‌ی نازنين همان روزها غزلی گفته بود كه به گمانم هنوز هم بهترين غزلش مانده است. مقطعش اين بود: «تا قيامت ای پدر يادت به‌خير!» روح اين مادر و پدر عزيزمان شاد.

 

 

5 / خونابه

گلویم ز تیغ لبش آب خورده‌ست
از این مایع سرخ
امانم بده سرفه‌ی صبح‌گاهی!


۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰

موجی

حس ساحل
صدای نفس‌های امواج
یک صدف دست در جیب بارانی‌ام کرد
آی دریا!
ولم کن
گریه‌ام آبروی تو را می‌برد باز.

4 / بوسه‌ی عدالت


به: شاعری که حیف شد

روز روشن و دروغ؟
جان هرچه مرد
بی‌خیال
حرفه‌ای شدی حمیدجان
ای خوشا غزل! خوشا تغار دوغ!



۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰


برق می‌زند نگاه دشمنت
آه می‌کشی
داد می‌زنی ولی چه سود؟
نازنین!
بوی نفت می‌دهی هنوز.



۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰


بانو!
مدیر محترم روزمرگی
یک بوسه از سهام عدالت به ما ببخش!

3 / تیزآب

مثل آرایش کربن 60
حفره‌ای توی قلبم کشیدی
مثل تیزآب
شیمی چشم‌هایت غریب است.

 

 ۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰


ته‌دبیر

ته‌دبیران غمگین
تیتر: تنهایی عاشقانه
بی‌کران، بی‌کران، بی‌کرانه
فیچرش را خودم می‌نویسم.

2 / حباب

 خیس می‌شوی زلالکم
بی من آن سوی آب‌ها
آن‌طرف‌تر از حباب‌ها
چه می‌کنی؟


۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰

لایی

هم‌بازی عزیز!
کاری بکن
تکلی بزن‌
یک لایی تمیز
یک چیپ مشت
یا دست کم
شوتی بزن که از خط طولی‌م بگذرد
وبلاگ بازی احمق‌هاست.

۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰

جیره


تکه ابر قشنگم!
کاش می‌شد بباری
اشک سهمیه‌بندی ندارد!