خراش

وقتی می‌خواهی یک ماده را کریستاله کنی گام نخست این است که یک حلال مناسب پیدا ‌کنی، محلول را توی ارلن یا بالون بریزی و آرام آرام حرارت بدهی. شرط مهم یادت نرود؛ ترکیب باید خالص باشد. کم‌کم محلول، غلیظ و غلیظ‌تر می‌شود. اگر از کریستال خبری نشد کافی‌ست خراش کوچکی روی ظرف نازنین بیندازی تا عجایب بینی. کریستال ناگهان ظاهر می‌شود و رشد می‌کند. آن‌وقت می‌توانی با یک XRD ساده، خیلی چیزها را به دقیق‌ترین وجه بشناسی. ساختار، جهت‌گیری فضایی، طول پیوند و...
این‌جا آزمایش‌گاه شیمی نیست و من مدت‌هاست از این فضا‌ها فاصله گرفته‌ام اما چند روز پیش کریستالی گرفتم در نهایت زیبایی و پیجیدگی. گپ می‌زدیم. ابتدا آرام و رام. مطمئن بودم ترکیب روبرویم خالص است اما خبری نبود. با آن‌که حس می‌کردم این هُرم چای نیست که دارد گرممان می‌کند اما باز هم خبری نمی‌شد. سخنی بر زبانم رفت که خراشی شد بر روحش و کریستال رسوب کرد و بزرگ و بزرگ‌تر شد. من فقط ظاهر بلور را دیدم و حیران ماندم از آن‌همه ظرافت روح. باورم شد که بی پراش اشعه‌ی ایکس هم می‌شود کیفیت‌های بلور را حدس زد. یادم آمد که چقدر غافلم از زیبایی‌های دور و بر!
این تعمیم‌ها هیچ حجیتی ندارند؛ می‌دانم. نیز می‌دانم که «خراش» درد دارد و بدتر از درد عزیزان نمی‌شناسم. این‌همه سرهم کردم تا بابت آن خراش، العفوی بگویم و حلالیتی بطلبم. شاکرم از این شناخت و خاضعم پیش این‌همه عظمت.

56 / ظلمت

ای شهود سرخ!
در زمانه‌ای که بی‌رگ‌ند شاعران
با کدام قلب می‌شود تو را شنید؟

55 / الو

ای صدای خیس!
از کویر زنگ می‌زنم
واژه‌ها الو گرفته‌اند.



پ.ن: این‌هم از نغزبازی‌های روزگار است که دو کلمه زمزمه می‌کنی و دو خط توشیح می‌نویسی. اگر توهین به شعور مخاطب منظور نشود «الو گرفتن» همان «شعله‌ور شدن» است. دیروز برای کسی پیامکش کردم، چنان جواب جانانه‌ای داد که یادم ماند این تکمله را بنویسم.

می‌گویند شاعران با ماه پیوندی به قدمت تاریخ‌ جنون‌شان دارند. با همان لهجه‌ی قشنگ همیشگی دعوتت می‌کند به دیدن ماه‌گرفتگی. هنوز آن‌قدر بزرگ نشده‌ای که آیین «مهتاب‌گردی» را درک کنی اما آن‌قدر ناشاعر هستی که دعوت شوی به رصد خسوف. ترجمه‌ی شاعرانه‌ی این دعوت این است که «امشب تشریف بیاورید ماه را نبینیم!» خودت هم می‌دانی که برنامه‌ی نادیدن ماه، بهانه‌ی دیدن روی ماه یاران قدیم و منجمان جوان است. خدا کند به قول بهرام، ملت را نپیچانند! چه ماهی امشب نیست...
بگیر دست مرا تا تب تو را بسرایم (+)او از تب نوشتن مرد، روحش همیشه شاد، آمین! (+)

رباعی / گل

ماندی، خلاء بهار را پر کردی
تقدیرِ گلاب را تحیّر کردی

ای گل! همه رفتند، تو امّا با من
نسبیتِ عشق را تمسخر کردی.



دو آواز تلخ از چلچله:
1. برداشتم ستاره‌ی عین‌القضات را / شاید کسی مرا به تن بی‌سرم شناخت
2. گیاه یک شب دورم که فصلی از خود را /
در انتظار قدم‌های خارکن بودم (+)

54 / احوال‌پرسی

نیستی و باز می‌پرسی: چطوری؟
خسته و مجروح
زنده‌ام با نیمی از یک روح.

حواشی

باحال است که تیم پیرمردها 20گل بخورد، 18تا بزند و تو هم روی 18 گل تاثیر مستقیم داشته باشی؛ از این قرار که 6تا را وقتی توی دروازه‌ای بخوری و 12تا هم به مدد مرده‌خوری بزنی. هرچند دنیا را می‌شوتیم اما پیری است و هزار عیب شرعی. خداوکیلی اگر شهریار بخواهد این اوس‌کریم هم‌سن و سال ما را دعوت کند به تیم ملی، من یکی که شاکی می‌شوم.

خواب‌گردی

به مهر صدایش می‌کنم، به لطف پاسخ می‌گوید. خواب دیده‌ام. می‌خواهم تا فراموش نکرده‌ام بازگویش کنم. اولین جرعه‌ی چای را که می‌نوشم، اولین شعر را می‌خوانم. دومی را هم. از سومی فقط تصویر مغشوشی از واژه‌ها در ذهن خواب‌آلودم مانده است. می‌خندد. می‌خندم. چه شده آقا؟ دوباره بعد از مدت‌ها توی خواب حرف می‌زنی. چیزی نیست. واقعا چیزی نیست. دیشب خواب صحیفه‌ای را دیدم با کلماتی از جنس نور و ترانک. و بعد پیامک می‌آید و کار و زندگی. برای جلسه‌ی ساعت هفت، پی من هم بیا! می‌نویسم: چشم؛ و یادم می‌رود همه‌ی شعرها را...

دستی به سر و گوش آرشیو کشیده‌ام. کوتاه‌سروده‌ها را ذیل عنوان «ترانک» جا داده‌ام.
ترانک، تعبیری است که یک هم‌ولایتی نادیده‌ی شیرازنشین به شعرهای کوتاهش داده و کتابی را با همین عنوان منتشر کرده است. هم عنوان کتاب آقای کافی و هم شعرها را سخت دوست دارم. حیف که شاعرش مسافر موقت این‌جا بود.

عشقابر ابتدای باران است
گریه
آغاز عشق.


صعلوک

زن گونه‌ی رنگ شده‌ی شفتالو
مرد ديوار فرو ريخته‌ی باغ
رهگذران بی‌مرام – بی‌مرام.
خیاباناودکلن‌های متفاوت
بی‌تفاوت از کنار هم می‌گذرند
عطر سلامی نمی‌شنوی.

چت
اتاق چت
خلوت
دبلیو دبلیو دبلیو داد کام.
برادرمبرادرم آواز می‌خواند
من شعر می‌سرايم
با هم که می‌نشينيم
باران می‌آيد.
کشفکشف اتم
کشف کرات
کشف حجاب
ما هم سهمی داریم!

مبارکا

روزنامه‌خوان حرفه‌ای!
جمعه‌ها فقط از آخرین وقایع دلم خبر بگیر
هفته‌نامه‌ام هنوز.


sms
اجمد: «هی رفیق! خبر «نگار» توست، بی‌خبر نمانی!»
مرتضا: «ز من نگارم، خبر ندارد!»
الف: ناکس! پس از
گمرک پیراهن کی بی‌اجازه رفتی تو، وقتی نگارت ازت خبر نداره؟
میم: اشتباه شد. ز من ندارد، خبر نگارم!


پ.ن: وقتی فوتبال تا یک بامداد طول بکشد، همین می‌شود که شد.

53 / بستنی

هرچند
    عرق، گردنمان را ‌لیسید   داغیم و کلافه‌ایم از تابستان
پرونده‌ی عشق، بستنی نیست.

رباعی / حسینیه

پیش‌ترها برای محمدرضا - مسافر عراق -  گفته بودم:
ای زائر زخم! عشق بی‌تاب شده‌ست
گفتیم چنان، که واژه کم‌‌یاب شده‌ست


آن‌جا تو به تشنگی می‌اندیشی... آه
این‌جا دلِ شش‌گوشه‌ی ما آب شده‌ست.

52 / مافی‌ها

مُضحک است کار روزگار
عاشقان شعار می‌دهند:
مافیای عشق را معرفی کنید!


1- «دست آقای شل سیلور استالین درد نکنه» می‌تواند عبارت قشنگی باشد، حتا بامزه هم می‌تواند باشد مشروط به این‌که کسی با نام خودش برای یک شعر قشنگ توی وبلاگ یکی بگذارد و استاین و استالین را در هم بمالاند، نه به اسم و آدرس یکی دیگر. حالا تو فرض کن آن یکی دیگر من باشم. حالا تو از هر طرف دوست داری بخوانش.
2- وقتی یکی باهوش باشد، باهوش است دیگر. کاریش نمی‌شود کرد! اما آدم‌های باهوش، لزوما لوطی نیستند.

امیریه

می‌گوید: «از شما بعید است! انتزاعی بحث نکنید، مصداقی بفرمایید!» می‌گویم: «مصداق از این بهتر که این شاخ شمشاد حتا یک فحش معمولی هم بلد نیست بدهد!» می‌خندد: «امان از دست شما؛ هنوز هم که شوخ‌طبعید!» از آن‌جا که اصول‌گرایی عاشق ادبیات است و ایضا آقای امیرخانی، می‌گویم: «حاجی! اگه رفیق مایی عین حضرت هرندی که مجوز بیوتن رو یه هفته‌ای داد، لوطی‌گری کن! مدارکشو می‌فرستم، خودت یه مدرسه‌ی خوب،‌ از اونا که من دلم می‌خواد ثبت‌نامش کن...» به تریج قبایش برخورده: «اونایی که شما دوست دارین که پارتی‌بازی نمی‌خواد!».
ادامه نوشته

51 / کوسه

نیشخند می‌زند
یک پریِ پا به ماه را
کوسه‌ای که فیش آب را جویده است.

پ.ن: لازم است که یادآوری کنم کامنت گذاشتن را فراموش کرده‌ام؟
تو از هر طرف دوست داری بخوانش.
 

50 / تور شادی

اهل سیر و سفر نبود دلم
مقصدم ایست‌گاه گریه... ولی
تور گیسوی تو اسیرم کرد.

49 / شام آخر

سفره‌ای کمان‌چه و سه‌تار
ساغری غزل
چند پُرس بوسه‌ی اضافه
یک دو پُک نسیم نوبهار
...
من برای مرگ حاضرم!

48 / تموز

مثل غرورِ من به افق خیره مانده‌اند
پلکی بزن، نسیم بیاید
گرما هلاک می‌شود از هُرم چشم‌هات.