لبتشنهايم تا ابديت بدون تو
از شرجیِ صدای تو
سقا!
روح بهار در تن صحرا حلول كرد
لبخند در سرادقِ گلها
شأن نزولِ درد!
جوانمرد!
دريا به دستهای تو پيوند خورده است
باران به چشمهات
بیدرد مردمی كه تو را واگذاشتند
گلهای تشنه را
در شورهزار حرمله تنها گذاشتند
ای داغ مثله مثلهی تاريخِ بودنام
زخمیترين بهانه برای سرودنام
بر ما بخوان حديث پريشان آب را
در آه ذوالجناح، تَفِ اضطراب را
اينك فرات تشنهلب از دشت میرود
ناكام بوسه بر لب مهتاب
ناكام روح آب
در لحظهی شگفت شكفتن
بر پلكهای خسته و خونیت
تصوير داغ وارث آدم شكسته ماند
بيهوده نيست
بر تو تمام آينهها رشك میبرند
بعد از تو درد در تنِ افلاك مانده است
آواز زخم در نفسِ خاك مانده است
بعد از طلوع داغ تو؛ در قاب چشمها
تصوير روز واقعه نمناك مانده است
با اينهمه زمين و زمان نشئهی تواند
خون گلوت در جگر تاك مانده است
مردانگی به حرمت بازوت زنده ماند
غيرت به نام نامی تو پاك مانده است
ای روح آب
ما بیوضو صدات نكرديم
بیاشك نام سبز تو در ذهنمان نرُست
عباس...
عباس...
عباس...
لبتشنهايم تا ابديت بدون تو.
پ.ن: برای نزديكشدن به حريم بزرگان، «احتياط» و «پرهيز»ی هميشه با من بوده است. حتا در برابر مقام بلند مادر، زهره نداشتهام كه ادعای شاعری كنم. اينبار اما در اين شب ديجور، عنانم از دست رفت. دلريختهای است نذر جوانمرد كربلا.
سقا!
روح بهار در تن صحرا حلول كرد
لبخند در سرادقِ گلها
شأن نزولِ درد!
جوانمرد!
دريا به دستهای تو پيوند خورده است
باران به چشمهات
بیدرد مردمی كه تو را واگذاشتند
گلهای تشنه را
در شورهزار حرمله تنها گذاشتند
ای داغ مثله مثلهی تاريخِ بودنام
زخمیترين بهانه برای سرودنام
بر ما بخوان حديث پريشان آب را
در آه ذوالجناح، تَفِ اضطراب را
اينك فرات تشنهلب از دشت میرود
ناكام بوسه بر لب مهتاب
ناكام روح آب
در لحظهی شگفت شكفتن
بر پلكهای خسته و خونیت
تصوير داغ وارث آدم شكسته ماند
بيهوده نيست
بر تو تمام آينهها رشك میبرند
بعد از تو درد در تنِ افلاك مانده است
آواز زخم در نفسِ خاك مانده است
بعد از طلوع داغ تو؛ در قاب چشمها
تصوير روز واقعه نمناك مانده است
با اينهمه زمين و زمان نشئهی تواند
خون گلوت در جگر تاك مانده است
مردانگی به حرمت بازوت زنده ماند
غيرت به نام نامی تو پاك مانده است
ای روح آب
ما بیوضو صدات نكرديم
بیاشك نام سبز تو در ذهنمان نرُست
عباس...
عباس...
عباس...
لبتشنهايم تا ابديت بدون تو.
پ.ن: برای نزديكشدن به حريم بزرگان، «احتياط» و «پرهيز»ی هميشه با من بوده است. حتا در برابر مقام بلند مادر، زهره نداشتهام كه ادعای شاعری كنم. اينبار اما در اين شب ديجور، عنانم از دست رفت. دلريختهای است نذر جوانمرد كربلا.
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۰ بهمن ۱۳۸۵ ساعت توسط مرتضا دلاوری پاریزی
|