اینهم شد زندگی؟
میگوید: «شعر و فوتبال؟ اینهم شد زندگی؟» میگویی: «کاکاجان! اگر بود که میشد یک زندگی آسمانی! زمینیها هم حسرتش را میخوردند اما واقع قصه این است که از همهی وجوه حیات فردی و جمعی، آنگونه که ما متنعمیم، فقط همین دو قسمتش قابل عرضه است.» (البته عنایت دارید که ادبیات نوشتاری اکثر اولاد آدم، تومانی صنار با نوع گفتاریاش توفیر دارد. گفتاری تو را اندکی که آب بکشند و خندهها و نیشهایش را بگیرند، کمی هم چفت و بست و لعابش بدهند میشود همین نوشتاری)
طبیعتا ایشان باید میپرسید: «چرا؟» و وقتی نپرسید، خودت ادامه دادی: «فعالیت سیاسی از نوعی که دوستان دوست دارند تعطیل است، یعنی آردها را ریختهایم و الک را آویخته، از فعالیت اقتصادی هم که نمیشود نوشت (ما هم عین آن آهنگر دادگر حتا فرم اطلاعات اقتصادی را پر نکردیم که اطلاعات لو نرود، وبلاگ که شیشهایتر از این حرفهاست)، فعالیتهای خیریه و عامالمنفعه هم که نداریم (یعنی مدتهاست که محترمانه از موسسه آمدهایم به لَرد)، کار رسانهای نوشتاری هم که در محاق است، مرخصی بدون حقوق هم که تمدید شده، حوزهی خانوادگی و اعتقادی و... هم که قابل عرضه نیست، یکی دو جا هم هست که اگر جیک بزنیم، هیات مدیرههای وبلاگخوان با تیپا میاندازنمان جایی که عرب نی انداخت، میماند همینکه چشمبهراه بمانیم یکی بزاید یا خدای نکرده بمیرد تا ما هم شاباشی بگوییم یا مرثیهای ساز کنیم، گاهی هم سفرنوشتهای مجردی را روی رخت پهن کنیم.» (عمرا اگر یکی مثل تو بتواند اینهمه تفصیل را یکنفس و بیحاشیه بگوید، حواشی را درز میگیری تا جان مخاطب بالا نیاید)
داشت یادت میرفت که متاخرهی این مقدمهی طولانی قرار بود چه باشد. عاقبت، خبر را به نقل از ناشر محترم میدهی و میگویی انگار بعد از ماهها معطلی، «مثل صنوبرهای پاریز» از گذر ممیزی گذشته، آمادهی چاپیدن است. میزند به شانهات: «نگفتم! دوباره شعر؟ آخه اینهم شد زندگی؟»
.................................+ نواندیشی و بازاندیشی در دیوان بیدلنگاهی به کتاب «شاعر آینهها» نوشتهی دکتر شفیعی کدکنی
+ وبلاگ / تاکسینوشت
طبیعتا ایشان باید میپرسید: «چرا؟» و وقتی نپرسید، خودت ادامه دادی: «فعالیت سیاسی از نوعی که دوستان دوست دارند تعطیل است، یعنی آردها را ریختهایم و الک را آویخته، از فعالیت اقتصادی هم که نمیشود نوشت (ما هم عین آن آهنگر دادگر حتا فرم اطلاعات اقتصادی را پر نکردیم که اطلاعات لو نرود، وبلاگ که شیشهایتر از این حرفهاست)، فعالیتهای خیریه و عامالمنفعه هم که نداریم (یعنی مدتهاست که محترمانه از موسسه آمدهایم به لَرد)، کار رسانهای نوشتاری هم که در محاق است، مرخصی بدون حقوق هم که تمدید شده، حوزهی خانوادگی و اعتقادی و... هم که قابل عرضه نیست، یکی دو جا هم هست که اگر جیک بزنیم، هیات مدیرههای وبلاگخوان با تیپا میاندازنمان جایی که عرب نی انداخت، میماند همینکه چشمبهراه بمانیم یکی بزاید یا خدای نکرده بمیرد تا ما هم شاباشی بگوییم یا مرثیهای ساز کنیم، گاهی هم سفرنوشتهای مجردی را روی رخت پهن کنیم.» (عمرا اگر یکی مثل تو بتواند اینهمه تفصیل را یکنفس و بیحاشیه بگوید، حواشی را درز میگیری تا جان مخاطب بالا نیاید)
داشت یادت میرفت که متاخرهی این مقدمهی طولانی قرار بود چه باشد. عاقبت، خبر را به نقل از ناشر محترم میدهی و میگویی انگار بعد از ماهها معطلی، «مثل صنوبرهای پاریز» از گذر ممیزی گذشته، آمادهی چاپیدن است. میزند به شانهات: «نگفتم! دوباره شعر؟ آخه اینهم شد زندگی؟»
.................................+ نواندیشی و بازاندیشی در دیوان بیدلنگاهی به کتاب «شاعر آینهها» نوشتهی دکتر شفیعی کدکنی
+ وبلاگ / تاکسینوشت
+ نوشته شده در یکشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۸۷ ساعت توسط مرتضا دلاوری پاریزی