كجای اين كتيبه درد میكند!
از وقتی شرح تكوين يك مثنوی -به قلم محمدكاظم كاظمی- را خواندهام، شرمم میآيد از «عرقريزان روح» شاعران كه بر دلريختههای لحظهای خودم نام شعر بگذارم. هرچند فبلا هم تكليفم را با اين مقوله روشن كردهام و معترفم كه شعر در چشم من بيش از ابزاری نبوده اما فكر میكنم استفادهی ابزاری من از واژهها، غيرقابل تحمل شده است. با اينهمه دست خودم نيست. به اين رانتخواری از بيتالمال كلمات عادت كردهام!
ديشب منتظر تماسی بودم كه با تاخير همراه شد. در همان فاصله، پست قبلی را نوشتم و فرستادم. بعد هم كه فراغتی كوتاه دست داد، چيزهايی بدان افزودم تا بدانند كجای اين كتيبه درد میكند! با اينحال تصميم گرفتهام –گوش شيطان كر- از اين پس، دستكم غزلهايم را بدون صافكاری منتشر نكنم چرا كه چشم اميد داشتن به ويرايشهای بعدی، مثل دلبستن به وعدههای انتخاباتی است!
موعد گلاب
غم سرِ دلم نشسته بود
آمدی
موعد گلاب بود
قطره قطره آب میشدی و من
پاك میشدم
(يا بهقول تو هلاك میشدم)
چيزی از دلم در اين كتيبه
جا نمانده است
(هنوز هم هلاكتم!)
راستش هنوز عصرها
محو كوچهام
پاكِ پاك
روشنم كن ای چراغ گردسوز آسمان
ماهِ چارده
سرنوشتِ تير برقهایِ كوچه نيز روشن است
سرنوشتِ من ولی...
وقت رفتن است
اين صدایِ احتضارِ روحِ عاشقِ من است
رسمِ شاعرانِ خسته
بیبهانه مردن است
باز موعدِ گلاب شد
غم سرِ دلم نشسته است
ای گلِ محمدی
سالهاست داغِ تو
سينهی مرا كبود كرده است
باز هم بگو
كجای اين كتيبه درد میكند!