-شاگردانه- به سبك ابن‌محمود

 عاشق نشد ولی
موی دماغ زندگی‌اش
              گيسوی كسی‌ست


...

سرمايه‌ی غرور مرا آب می‌كند
كوه يخی كه در بغلم گر گرفته است

...

خاك و باد و آب را گذشته‌ام
اينك آتشم بزن

 ...

هر چند عشق روی تو بر من حرام نيست
«در عفو لذتی است كه در انتقام نيست»!

...
 

رايانه‌ جان!
من هنگ كرده‌ام
تو به كار خودت برس.