منظومهی نقّارهها
توی برخی فیلمهای فارسی تقریبا رسم شده بود که آکتورها، سری به مشهد بزنند و آب توبهای روی سر ضعیفهی خطاکاری بریزند و بعد از سبک کردن استخوان، با خیالی تخت و وجدانی آسوده، جامی بنوشند و بر تخت دامادی بنشینند. گمان من این است که حضور چنین جلوهای از دین در زندگی هنوز هم مطلوب بعضیها هست، حالا اینکه یا رویشان نمیشود یا جرأت نمیکنند به کسی ارتباطی ندارد. همین چند روز پیش بود که نوشتهای میخواندم از بانویی مشهور که خاطرات سفر به عتباتش را منتشر کرده بود و بر شاهان قاجار که ضریح و ایوان ساخته بودند رحمت فرستاده بود. ایشان البته بنا به طبع خویش، ته ریسمان را چسبانده بود به دم برخی سیاستمداران فعلی، که یعنی یاد بگیرید! شما به دین خدمت کردهاید که با لباس دین در اکستر سنفونیک شرکت میکنید یا اینان و الخ. من هم البته بنا به طبع خویش، وارد این مجاملات نمیشوم. قصدم روایت قصهای بود که داشت یادم میرفت. قصدم از روایت این قصه هم، آوردن توضیحی بود برای رمزگشایی از شعری که کمی دشوارخوان است و خواندنش بیاین توضیح لطفی نداشت. خلاصه اینکه قرار بود دو خط راجع به مرحوم «عباس زلیخا» بنویسم که سر از فردین و فاطمه رجبی درآوردم. آدم گاهی چقدر حسودیش میشود به بعضیها با چنین دشمنانی.
القصه؛ پنجشنبه شب که واژهها توی سرم بالا و پایین میرفتند، یاد پیرمرد موذنی در من زنده شده بود که چهار پنج دانگ صدایی خوش داشت و هر شبانهروز دستکم سهبار صدایش توی گوشمان میپیچید. اینکه میگویم دستکم بدین خاطر است که ایشان، با سکنات و فیزیک خاص خودش، در اکثر محافل مذهبی حضور داشت. چای و کاکائو میداد و در همان حال، با یکی دو تن دیگر، قرآن را همسرایی میکرد. اوج هنر این مرحوم برای من زمانی بود که جمعی از همولایتیها عزم زیارت میکردند و ایشان برایشان چاووشی میخواند: «هر که دارد سر همراهی ما بسمالله...» بسمالله را طوری حزین و در اوج میخواند که هنوز هم از پس سالها در گوشم طنین میاندازد. از همهی حرف و حدیثها و شیوههای دین و دینداری که بگذریم، گاهی دلم برای آنهمه خلوص زوار مشتاق که کویر لوت را پشت سر میگذاشتند تنگ میشود. برای کسانی که پابوس، مشکلگشایشان بود و بود. برای استخوانهایی که سبک میشد. برای عکسهای یادگاری توی عکاسیهای مشهد که تصویر زمینه، عکسی از حرم بود و زائران، پشت به تصویر! و دست به سینه رو به دوربین میایستادند و ادای احترام میکردند. تقریبا در همهی خانههای قدیمی، عکسهایی از این دست را میشد یافت. هنوز هم میشود برای سوغاتیها که مهر و تسبیحی ارزانقیمت و زنجفیل و نخود و کشمشی متبرک بود دلتنگ شد. بگذریم. حکایت «منظومهی نقارهها» با چنین نگاه و حال و هوایی روایت شده که طبیعتا در برخی جاهایش ناخالصیهایی نیز دارد! ببخشایید اگر خوابم معما نیست:
یک حبّه انگور
یک دشت آهو را هراسان کرد
دیشب تمامِ خوابِ من
لبریز از انگور و آهو بود
تا صبح از یک جامِ زرّین شوکران خوردم
تا صبح همپایِ غرورِ دشت لرزیدم
یک بغضِ بیضامن
در کوچهسارِ طوسی شعرم، رها میرفت.
تا صبح با آهو زیارتنامه میخواندم
تعبیر خواب تازهام شاید سفر باشد
خمیازهی ذوق مرا خواباند
خوابی که بر زخمم کویر لوت میپاشد.
* * *
شوقِ سفر انگار میبلعد،
موسیقیِ چاووشِ پیرِ روستا را
سرخوشتر از من، استخوانهایی که سنگینند
و شاپرکهایی که هرشب، خوابِ شمع و شعله میبینند.
مثلِ شرابی کهنه مینوشد،
گرد و غبارِ جاده را یک کاسه آبِ چشم
تکبیرها در امتدادِ بوقِ مینیبوس میرویند
جاماندهها از حسرتِ پابوس میگویند
طعم سکون دارد سفر
بیآینه، بیآب، بیقرآن
آتش بگیرد کاش
حلقومِ ششدانگی که چاووشی نمیخوانَد
آواز یعنی: «هر که دارد درد، بسمالله»
هرکس پریشان نیست برگردد
هرکس که در پندارِ پیشانیست، برگردد
این جاده را جز عشق و مستی انتهایی نیست
جاییست آغوشش که مثلِ هیچ جایی نیست
آنجا کبوترها، دلِ پروانگی دارند
دیوانهها هم مهلتِ دیوانگی دارند
تکرارِ مضمونِ قدیمِ شعله و شمع است
آنجا که حتا خاطر آیینهها جمع است
در لهجهی خشدار و خونآلود چاووش
زخم هزاران سالهای آماس خواهد کرد:
آنجا
انگورها مسموم
نامحرمان بسیار
خنجرها برهنهست
هرکس پشیمان نیست، برگردد!
در قصرها تب میکند تقدیرِ گل آنجا
همسایهی نورند، «اشباهِ رجُل» آنجا
مرزِ میانِ کفر و ایمان، یک وجب خاک است
شرقیترین خورشید در دامانِ شب، خاک است
* * *
با اینهمه، اینجا خراسان است
مضمون امنیّت
در انفجارِ بغضِ یک نقّاره پنهان است
اینجا سراسر نور، سرتاپا غرور است
بگذار عکس یادگاری را بگیرم
عکسی که در کنج کفن، رمز عبور است
مادربزرگِ قصهها بیآرزو مرد
گلدستهای در قابِ کهنه میدرخشد
من از ازل یک مشت گندم در نگاهم بود
شاید به چشمانِ کبوترها بیایم
چشمی که بر غیرِ تو وا شد، کور بهتر
بغضِ هزاران سالهای دارم
حالا که رنگِ آسمان در دسترس نیست
بگذار تا یک گوشه دلتنگی بخوانم
شور طلب در چشمِ بیسویم بیفتد
ماهورها را پشتِ سر انداختم، بس نیست؟
یک حبّه انگور
یک دشت آهو را هراسان کرد
خوابم، معما نیست
آغوشِ تو جانا، خراسان را خراسان کرد.
القصه؛ پنجشنبه شب که واژهها توی سرم بالا و پایین میرفتند، یاد پیرمرد موذنی در من زنده شده بود که چهار پنج دانگ صدایی خوش داشت و هر شبانهروز دستکم سهبار صدایش توی گوشمان میپیچید. اینکه میگویم دستکم بدین خاطر است که ایشان، با سکنات و فیزیک خاص خودش، در اکثر محافل مذهبی حضور داشت. چای و کاکائو میداد و در همان حال، با یکی دو تن دیگر، قرآن را همسرایی میکرد. اوج هنر این مرحوم برای من زمانی بود که جمعی از همولایتیها عزم زیارت میکردند و ایشان برایشان چاووشی میخواند: «هر که دارد سر همراهی ما بسمالله...» بسمالله را طوری حزین و در اوج میخواند که هنوز هم از پس سالها در گوشم طنین میاندازد. از همهی حرف و حدیثها و شیوههای دین و دینداری که بگذریم، گاهی دلم برای آنهمه خلوص زوار مشتاق که کویر لوت را پشت سر میگذاشتند تنگ میشود. برای کسانی که پابوس، مشکلگشایشان بود و بود. برای استخوانهایی که سبک میشد. برای عکسهای یادگاری توی عکاسیهای مشهد که تصویر زمینه، عکسی از حرم بود و زائران، پشت به تصویر! و دست به سینه رو به دوربین میایستادند و ادای احترام میکردند. تقریبا در همهی خانههای قدیمی، عکسهایی از این دست را میشد یافت. هنوز هم میشود برای سوغاتیها که مهر و تسبیحی ارزانقیمت و زنجفیل و نخود و کشمشی متبرک بود دلتنگ شد. بگذریم. حکایت «منظومهی نقارهها» با چنین نگاه و حال و هوایی روایت شده که طبیعتا در برخی جاهایش ناخالصیهایی نیز دارد! ببخشایید اگر خوابم معما نیست:
یک حبّه انگور

یک دشت آهو را هراسان کرد
دیشب تمامِ خوابِ من
لبریز از انگور و آهو بود
تا صبح از یک جامِ زرّین شوکران خوردم
تا صبح همپایِ غرورِ دشت لرزیدم
یک بغضِ بیضامن
در کوچهسارِ طوسی شعرم، رها میرفت.
تا صبح با آهو زیارتنامه میخواندم
تعبیر خواب تازهام شاید سفر باشد
خمیازهی ذوق مرا خواباند
خوابی که بر زخمم کویر لوت میپاشد.
* * *
شوقِ سفر انگار میبلعد،
موسیقیِ چاووشِ پیرِ روستا را
سرخوشتر از من، استخوانهایی که سنگینند
و شاپرکهایی که هرشب، خوابِ شمع و شعله میبینند.
مثلِ شرابی کهنه مینوشد،
گرد و غبارِ جاده را یک کاسه آبِ چشم
تکبیرها در امتدادِ بوقِ مینیبوس میرویند
جاماندهها از حسرتِ پابوس میگویند
طعم سکون دارد سفر
بیآینه، بیآب، بیقرآن
آتش بگیرد کاش
حلقومِ ششدانگی که چاووشی نمیخوانَد
آواز یعنی: «هر که دارد درد، بسمالله»
هرکس پریشان نیست برگردد
هرکس که در پندارِ پیشانیست، برگردد
این جاده را جز عشق و مستی انتهایی نیست
جاییست آغوشش که مثلِ هیچ جایی نیست
آنجا کبوترها، دلِ پروانگی دارند
دیوانهها هم مهلتِ دیوانگی دارند
تکرارِ مضمونِ قدیمِ شعله و شمع است
آنجا که حتا خاطر آیینهها جمع است
در لهجهی خشدار و خونآلود چاووش
زخم هزاران سالهای آماس خواهد کرد:
آنجا
انگورها مسموم
نامحرمان بسیار
خنجرها برهنهست
هرکس پشیمان نیست، برگردد!
در قصرها تب میکند تقدیرِ گل آنجا
همسایهی نورند، «اشباهِ رجُل» آنجا
مرزِ میانِ کفر و ایمان، یک وجب خاک است
شرقیترین خورشید در دامانِ شب، خاک است
* * *
با اینهمه، اینجا خراسان است
مضمون امنیّت
در انفجارِ بغضِ یک نقّاره پنهان است
اینجا سراسر نور، سرتاپا غرور است
بگذار عکس یادگاری را بگیرم
عکسی که در کنج کفن، رمز عبور است
مادربزرگِ قصهها بیآرزو مرد
گلدستهای در قابِ کهنه میدرخشد
من از ازل یک مشت گندم در نگاهم بود
شاید به چشمانِ کبوترها بیایم
چشمی که بر غیرِ تو وا شد، کور بهتر
بغضِ هزاران سالهای دارم
حالا که رنگِ آسمان در دسترس نیست
بگذار تا یک گوشه دلتنگی بخوانم
شور طلب در چشمِ بیسویم بیفتد
ماهورها را پشتِ سر انداختم، بس نیست؟
یک حبّه انگور
یک دشت آهو را هراسان کرد
خوابم، معما نیست
آغوشِ تو جانا، خراسان را خراسان کرد.
+ نوشته شده در شنبه ۱۰ اسفند ۱۳۸۷ ساعت توسط مرتضا دلاوری پاریزی