با من چه کردی؟ که مُردم؛ بی‌مرگ در سرزمینت
فرقی ندارد برایم، کیفیت مهر و کینت

یک ایل گم می‌شود در بازار داغ غرورت
یک شهر را می‌پریشد، گیسوی چادرنشینت

در ارتفاع تو تن‌ها رؤیا نفس می‌کشد... ماه!
انگار حک می‌کنند آه... دیوار چین بر جبینت

نرم و سبک می‌خرامی، امنیّت باغ با توست
سخت است دیگر نپیچد در راه طوفان طنینت

من کیستم تا بگویم؟ آیینه‌ای حداکثر
سر می‌گذارند مردم بر سفره‌ی هفت‌سینت

ای باطل‌السّحر سرما، از عشق دستی برآور!
تا بشکفد، گل کند باز، خورشید در آستینت

حتا اگر تار؛ خواندم خط‌های پیشانی‌ات را
حتا اگر خار؛ ماندم در خاطر نازنینت

از پا نیفتادم امّا یک کهکشان زخم دارم
بگذار بگذارم اینک پیرانه سر بر زمینت

پرواز با بال زخمی
              تقدیر زیبای من بود...