1جاده مقصد است

دست‌آوردهای فراوان داشت اين سفر چندروزه كه به همه‌ی خستگی‌ و كوفتگی‌اش می‌ارزيد. ديدار دوستان قديم و جديد و  كوبيدن بر دهلی كه انشاءالله صدايش بعدها درخواهد آمد، قشنگ‌ترين بخش اين سفر بود.

 

2برپا

امسال و البته در طول همين سفر، پيام‌های زيادی به‌بهانه‌ی روز معلم دريافت كردم. بعضی بزرگواران البته چوب‌كار‌ی كرده بودند. خودشان می‌دانند كه شاگرد بدی نيستم...

معلمی را نيز به‌اقتضای موضوعش كه انسان است و شريف، دوست دارم اما ديگر حوصله‌ام سر رفته است. در جواب برخی دوستان هم كه ترغيبم می‌كردند به ماندن (و البته هنوز  هم دارند می‌كنند!) و استناد به اين عبارت كه: معلمی شغل انبياء است، چيزی نداشتم بگويم جز اين‌كه: شغل غالب انبيا – با همان تعريف حرفه-  عمدتا چوپانی بوده است. ما كه از همان هم محروميم. گوش شيطان كر، دو ماه ديگر، ‌بچه‌ها برای هميشه از شر من خلاص می‌شوند.

 

3 اين سه گروه

انگار مصدق گفته است كه با حضور سه‌گروه به دموكراسی نخواهيم رسيد: نظامی‌ها، معلمان و آخوندها. حالا كاری ندارم به اين‌كه اين نقل قولی كه شنيده‌ام، عين عبارت اوست يا نه اما فحوايش بايد اين باشد كه اين سه قشر، به اقتضای شغلشان با ديالوگ ميانه‌ای ندارند. يعنی گوشی ندارند برای شنيدن و تمام وجودشان، زبان است كه يا امر و نهی می‌كنند، يا وعظ و خطابه. به دو گروه ديگر كاری ندارم –يعنی جراتش را هم ندارم- اما  فكر كنم كلام مصدق درباره‌ی سيستم آموزش و پرورش، مصداق دارد. همان سال اول خدمت كه با سيسستم آموزش و پرورش آشنا شدم، به اين يقين رسيدم كه با اين وضعيت راه به‌جايی نخواهيم برد. حضور كوتاه در وزارت‌خانه‌ی عريض و طويلی مثل آموزش و پرورش، يقينم را بيش‌تر كرد كه اين سيستم  بايد به هفت‌آب شسته شود تا شايد خاصيتی جز بلعيدن بی‌ثمر بودجه داشته باشد.

 

4 سفرنوشت

بگذريم. در سفر فوق‌الذكر، بنا به توصيه‌ی پدر گرامی -كه بازنشسته‌ی اين سيستم است و می‌گويد معلمی حداقل به‌درد مواقعی می‌خورد كه پليس جلويت را می‌گيرد و شغلت را می‌پرسد و پس از شنيدن كلمه‌ی فرهنگی، ادای احترامی می‌كند و می‌گذارد بروی- تصميم گرفتم تجربه‌ی ايشان را تكرار كنم. در بازرسی اول، آقای نيروی انتظامی با احترام كامل نزديك شد و پرسيد: از كجا می‌آييد؟ و بعد كه پاسخ دادم، گفت: شغلتان چيست؟ من‌هم گردنم را راست كردم و گفتم:‌ معلمم!! طرف يك‌بار ديگر سراپای مرا ورانداز كرد و پرسيد: ماشين مال خودتان است؟ حال و روز مرا شايد بتوانيد تصور كنيد ولی فكر اين‌كه اين تجربه در ايستگاه بازرسی بعدی به‌دردم می‌خورد، آرامم كرد. گمانم نزديك نايين بود كه دوباره مجبور به توقف شدم. افسری با لهجه‌ی غليظ اصفهانی و صورتی كاملا تراشيده، همان سوال‌های كذايی را پرسيد. نوبت به سوال مربوط به شغل كه رسيد، تقريبا رويش را كرده بود به‌طرف ماشين پشت سری و داشت او را می‌پاييد كه گفتم: روزنامه‌... نمی‌دانم چرا مثل برق‌گرفته‌ها برگشت و جاخوردن مرا ديد. گفتم: راستش معلمم. بعضی وقت‌ها هم كارهای ديگری می‌كنم! اين‌بار نگاهش مهربان‌تر شد و گفت: بفرماييد...

نتيجه‌ی اخلاقی: فهميدم در مملكت ما، بيچاره‌تر از معلم‌ها هم وجود دارد كه با يك چشم ديگر بدان‌ها نگاه می‌شود‌. يك‌چيز ديگر را هم فهميدم و آن اين‌كه با اين حساب، گليم بخت ما را از هر طرف كه بخوانی سياه سرشته‌اند.

 

5 باران هزار ابر سرگردانسيدعلی ميرافضلی عزيز هم كه بال و پر اسپریچورا قيچی كرده بود، خانه‌ی ديگری ساخته است. وبلاگ جديد با اين لحن محققانه و جدی‌‌اش اگر چه با صميميت و شور اسپريچو فاصله‌ها دارد و آدم را می‌ترساند، اما همين‌كه دوباره می‌بينيمش، غنيمت است.