حال گذشته خوب است
چندتایی بودیم که ملقب شده بودیم به قطعنامهایها. یعنی حالا که بوی قطعنامه بلند شده، آمدهاند بجنگند! این کنایهی قرارگاهی البته هیچ کداممان را نمیآزرد. حقیقتش این بود که هر کدام از ما سه نفر دلیلی داشتیم. یکی که با یک سال تفاوت، بزرگترمان بود، به جرم برادر شهید بودن، همیشه پای اتوبوس، مهر برگشت توی پیشانی اشتیاقش خورده بود، دیگری سابقهدار بود و تو هم که فراری بودی از زندگی.
صبح روز اعزام، پدر خبر را با کلی مقدمهچینی میدهد. میداند که جانت به جانشان بند است. هر سهنفر با هم و با یک گلولهی توپ پریدهاند. اولی حسین فرمانده گردان 18ساله و افتخار لشکر، دیگری مرادت مسعود و سومی مهدی، عزیزترین دوستی که با تو عقد اخوت خوانده بود. زیر بار خبر خرد میشوی. همه نگران عکسالعملی دیوانهوارند. میروی توی حمام. نیمساعت زیر دوش گریه میکنی. لباس میپوشی و میرسی به محل اعزام. آنروز حتا به ذهن کسی خطور نکرد که بخواهد یا بتواند مانعت شود. اینرا بعدها شنیدی.
اینها را گفتی تا در این روزهای پرتشویش که بعضیها که حالا از آن نمد برای خودشان کلاهی دوختهاند و بعضیترها که بعدها به دنیا آمدند و گمان میکنند حتا در زهدان مادر هم مجاهد فیسبیلالله بودهاند و اگر آنروز بودند، بهمان میکردند، خیال برشان ندارد که پای یک کلاه نمدی دیگر در میان است. قاعده این است: «آنها که باید بگویند، خاموشند و آنها که باید خفهخون بگیرند در جولانند» و تو جزو هیچکدام نیستی.
قصه سادهتر از این حرفهاست. همین هفتهی پیش بین تو و فرماندهی سالهای دور، گفتوگویی اتفاقی درمیگیرد و دو سه روزت را مشغول خویش میکند. متن زیر در فاصلهی همین چند روز نوشته شد تا یادت نرود که هنوز خیلیها هستند که حرمت لباس رزم را به طمع سیاست نیالودهاند و اگر زیاد سر به سرشان بگذاری با یک تکتیر خلاصت میکنند: «ما داریم توی وقت اضافه زندگی میکتیم.»
برای اولین بار نبود که از گفتههایت پشیمان شدی. مکالمه که تمام شد خیس عرق بودی.
میپرسد: چه میکنی اخوی؟
- شکر خدا، دعای باران!
عین دو نفر که همهی حرفهایشان ته کشیده، گپ میزنید: چه خبر؟
-هیچ.
میخندد: دنیا و خبرهایش که پیش روزنامهنگارهاست.
حتا حرمت همان نصفهروزی را که فرماندهات بود نگه نمیداری: ای آقا! مطبوعات اختهتر از این حرفهایند. ما هم که تزیین سفرهایم تا نگویند آزادی و دموکراسی نیست. دنیا دست شما نظامیهاست که دارید مملکت را به باد فنا میدهید.
سکوت سنگینش جنگ را مغلوبه میکند. گوشی بوی خون میدهد.
* * *
خاطرهها چقدر زلال میبارند. التماسهای رسول و بغض تو تکانش نمیدهد.
- ما سد دز نمیرویم! آخرش جنگ تمام میشود و ما...
تو را به کناری میکشد: مومن! رسول، برادر شهید است. اگر بیاید شلمچه و برنگردد با چه رویی به روی پدرش نگاه کنم؟
-من که برادر شهید نیستم!
میخندد: تو که آموزش ندیدهای بچه! اول میروی سد دز تا ببینیم خدا چه میخواهد.
یادش رفته انگار که خودش فقط سه سال از تو بزرگتر است.
خدا نخواست. رسول را بردند سد دز. تو هم طی نصف روز آموزش توپ اس.پی.جی 9 یا همان آر.پی.جی 11 را میبینی و میروی قاطی یکی از گروهانهای ضدزره با چند تا جیپ و توپ106 و اس.پی.جی 9، چند موشک مالیوتکا، یک موشک تاو اهدایی مکفارلین و تعدادی اسلحهی سبک غنیمتی. حالا اوی نوزدهساله فرمانده است و قرار است تو بیسیمچیاش بشوی.
مینیبوس افراد تازهنفس را تا خط دو میبرد و کنار سنگر فرماندهی میایستد. عراقیها با یک گلوله خمپاره به استقبال میآیند. شیشههای مینیبوس خرد میشود و همه سراسیمه توی بیابان پراکنده میشوند. بوی عجیبی میآید. یکی داد میزند: «شیمیایی!» دیگری با محاسن جوگندمی میدود و همهی آب کلمن را روی چفیهاش میریزد و محکم دور سر و صورتش میپیچد. همان چفیهای که کمی بعد با آن گلولههای عرق شرمندگی را پاک میکند؛ وقتی میفهمد که رودست خورده و بوی عجیب مال شیشهی داروییست که یکی از بچههای خوشذوق، پیش پایمان شکسته تا هوای کار دستمان بیاید.
هنوز گیج شلمچهای. واژهی که قبلا فقط روی گور دوستانت دیده بودی. قرمز نه؛ سرخ! هنوز ظهر نشده که یک لندکروزر مدل بالا جلوی سنگر بوق میزند. فرمانده به خنده میگوید: بیسیمچی بیا سوار شو! عجب بهشتی بود کابین خنک آن وانت توی گرمای کشندهی شلمچه. حرکت که میکند، میپرسی: «چرا پشت وانت خونی است؟» جوابت را میدهد. اولین گلوله که نزدیک ماشین منفجر میشود، میپرسی: «این چی بود؟» باز هم با طمانینه پاسخ میدهد. دومی سوت میکشد، باز هم کنجکاویهایت را بیپاسخ نمیگذارد. بعدیها را که میپرسی، لبخند میزند: «نگفتم اول برو آموزش ببین!»
چند ساعت بعد، توی سنگر فرماندهی خبرهایی زمزمه میشود. انگار خط یک شکسته و دشمن دارد میآید. حاج قاسم از پشت بیسیم میگوید: «عقرب سیاه بفرستید!» جیپهای حامل توپ106 آمادهی عزیمت میشوند. تو رفتهای پیش بچههای زرهی. تا برمیگردی میبینی فرماندهی بیمعرفت با تریل 250 رفته است و مهدی را بهجای تو بهعنوان بیسبمچی برده. حالا هیچکس جز تو توی سنگر فرماندهی نیست. مجبوری فقط به صداهای مغشوش و داد و فریادهایی گوش بسپری که از بیسیم در سکوت سنگر منتشر میشود. ناگهان صدایی میآید: «... شهید شد» بلافاصله یکی داد میزند: «کرهخر! با رمز صحبت کن!» میفهمی که اوضاع خرتوخر از آنیست که تصور کردهای. چند ساعت بیشتر نیست که آمدهای. حالا یکه و تنها گیر کردهای بین غرش گلولهها آنهم توی سنگری که برای ایستادن باید گردنت را کج کنی.
هنوز غروب نشده که زلزله میشود. بعدا میفهمی سنگری که تویش اتراق کردهای غصبی است. یعنی چند روز پیش، برادران عراقی آنجا اقامت داشتهاند و این یعنی که حداقل گرای دقیق آنجا را دارند. خوشانصافها از سر خاکریز شروع کردهاند و بیاینکه حتا نقطهای را بینصیب بگذارند تمام دژ را بستهاند به گلولههای مینیکاتیوشا. وسایل سنگر عین دانههای اسپند روی آتش بالا و پایین میپرند. همان چند ساعت صبح توی لندکروزر کافی بوده که حالا فرق گلولهی توپ و خمپاره و مینیکاتیوشا را بفهمی. خشم دشمن که فرو مینشیند از سنگر بیرون میآیی، کمی آنسوتر مهدی را میبینی سرتاپا خونی و خاکآلود. کمکش میکنی تا کف سنگر دراز بکشد. قبل از هرچیز دست میکند توی یکی از جیبهای شلوار ششجیبش و یک ساعت مچی بههمراه تعدادی کارت شناسایی و یک قرآن خونآلود بیرون میآورد. میگوید: «قبل از اینکه منتقلش کنند وصیت کرد اینها را به تو بدهم.» قرآن را که میبوسی بوی خون تازه در مشامت میپیچد.
بغضآلود میپرسی: «یعنی شهید شد؟»
- «با خمپاره ما را زدند، از موتور که چیزی نماند، او هم که لت و پار شد، بیسیم هم...» و تا به اسم بیسیم میرسد بغض میکند.
ترسانده بودنمان که اگر بیسیم به دست دشمن بیفتد باید صاف بروید دادگاه صحرایی، یعنی خلاصه اینکه بدون بیسیم برنگردید. کلافه است و سردرگم. ناگهان مسلمانیات گل میکند.
* * *
همین پارسال، مهدی دعوتت کرده بود فرحزاد. بعد از شام و در میان هر غلغل قلیان، کمی از مسلمانی تو میگفت و خندهی قشنگش را شلیک میکرد.
توی آن گیر و دار، تو یادت میآید که احتمالا مهدی نماز ظهر و عصرش را نخوانده.
با تشر میگویی: «نمازت را خواندهای؟»
او هم با همان اوضاع و احوال لیچاری بارت میکند: «گمشو...»
از رو نمیروی: «ببین مهدی جان! مگر ما برای چی آمدهایم بجنگیم؟ اباعبدالله هم برای نماز جنگید.»
حالا کارد به استخوانش بزنی خونش در نمیآید. نزدیک است یک کتککاری حسابی راه بیفتد که بچههای لشکر 27 به رمز خبر میدهند بیسیم پیش آنهاست. مهدی آرام میشود، رویت را میبوسد و میرود برای طهارت و وضو.
اینها را که در خنکای فرحزاد تعریف میکند چشمانش برق میزنند. از زور خنده و دود قلیان سرفهاش میگیرد: «راستش را بگو! هنوز هم نماز میخوانی؟ نماز صبحهایت چی؟ قضا میشوند؟» و بعد آه میکشد: «عجب نمازی خواندم آنروز! چقدر چسبید...»
* * *
فرماندهی نصفروزهی ما شهید نشد. پس از بازگشت به عیادتش میروی. همهی ترکشها را از تنش در آوردهاند جز بزرگترینش را. یک برآمدگی بزرگ از کنار قفسهی سینه خودنمایی میکند. حالا دیگر جنگ تمام شده است و او با یادگاریهایش سرگرم است.
* * *
مکالمه که تمام شد خیس عرق بودی. بعد از سالها شمارهات را پیدا کرده؛ دارد با تو گپ میزند. چند دقیقهای به تو فرصت میدهد تا بشناسیاش. وقتی عذرخواهی میکنی بابت خنگی و خرفتی، شروع میکند به نشانی دادن. ناگهان همهچیز را به یاد میآوری. آنقدر دلت پر هست که غصهی همهی حماقتها، ناکارآمدیها و سوءاستفادههای دیگران را بر بزرگواری او بار میکنی.
سکوت سنگینش که میشکند میگوید: «من هنوز هم یک سربازم.» برای اولین بار نبود که از گفتههایت پشیمان میشوی. آرزو میکنی دوباره جنگی در نگیرد...
صبح روز اعزام، پدر خبر را با کلی مقدمهچینی میدهد. میداند که جانت به جانشان بند است. هر سهنفر با هم و با یک گلولهی توپ پریدهاند. اولی حسین فرمانده گردان 18ساله و افتخار لشکر، دیگری مرادت مسعود و سومی مهدی، عزیزترین دوستی که با تو عقد اخوت خوانده بود. زیر بار خبر خرد میشوی. همه نگران عکسالعملی دیوانهوارند. میروی توی حمام. نیمساعت زیر دوش گریه میکنی. لباس میپوشی و میرسی به محل اعزام. آنروز حتا به ذهن کسی خطور نکرد که بخواهد یا بتواند مانعت شود. اینرا بعدها شنیدی.
اینها را گفتی تا در این روزهای پرتشویش که بعضیها که حالا از آن نمد برای خودشان کلاهی دوختهاند و بعضیترها که بعدها به دنیا آمدند و گمان میکنند حتا در زهدان مادر هم مجاهد فیسبیلالله بودهاند و اگر آنروز بودند، بهمان میکردند، خیال برشان ندارد که پای یک کلاه نمدی دیگر در میان است. قاعده این است: «آنها که باید بگویند، خاموشند و آنها که باید خفهخون بگیرند در جولانند» و تو جزو هیچکدام نیستی.
قصه سادهتر از این حرفهاست. همین هفتهی پیش بین تو و فرماندهی سالهای دور، گفتوگویی اتفاقی درمیگیرد و دو سه روزت را مشغول خویش میکند. متن زیر در فاصلهی همین چند روز نوشته شد تا یادت نرود که هنوز خیلیها هستند که حرمت لباس رزم را به طمع سیاست نیالودهاند و اگر زیاد سر به سرشان بگذاری با یک تکتیر خلاصت میکنند: «ما داریم توی وقت اضافه زندگی میکتیم.»
برای اولین بار نبود که از گفتههایت پشیمان شدی. مکالمه که تمام شد خیس عرق بودی.
میپرسد: چه میکنی اخوی؟
- شکر خدا، دعای باران!
عین دو نفر که همهی حرفهایشان ته کشیده، گپ میزنید: چه خبر؟
-هیچ.
میخندد: دنیا و خبرهایش که پیش روزنامهنگارهاست.
حتا حرمت همان نصفهروزی را که فرماندهات بود نگه نمیداری: ای آقا! مطبوعات اختهتر از این حرفهایند. ما هم که تزیین سفرهایم تا نگویند آزادی و دموکراسی نیست. دنیا دست شما نظامیهاست که دارید مملکت را به باد فنا میدهید.
سکوت سنگینش جنگ را مغلوبه میکند. گوشی بوی خون میدهد.
* * *
خاطرهها چقدر زلال میبارند. التماسهای رسول و بغض تو تکانش نمیدهد.
- ما سد دز نمیرویم! آخرش جنگ تمام میشود و ما...
تو را به کناری میکشد: مومن! رسول، برادر شهید است. اگر بیاید شلمچه و برنگردد با چه رویی به روی پدرش نگاه کنم؟
-من که برادر شهید نیستم!
میخندد: تو که آموزش ندیدهای بچه! اول میروی سد دز تا ببینیم خدا چه میخواهد.
یادش رفته انگار که خودش فقط سه سال از تو بزرگتر است.
خدا نخواست. رسول را بردند سد دز. تو هم طی نصف روز آموزش توپ اس.پی.جی 9 یا همان آر.پی.جی 11 را میبینی و میروی قاطی یکی از گروهانهای ضدزره با چند تا جیپ و توپ106 و اس.پی.جی 9، چند موشک مالیوتکا، یک موشک تاو اهدایی مکفارلین و تعدادی اسلحهی سبک غنیمتی. حالا اوی نوزدهساله فرمانده است و قرار است تو بیسیمچیاش بشوی.
مینیبوس افراد تازهنفس را تا خط دو میبرد و کنار سنگر فرماندهی میایستد. عراقیها با یک گلوله خمپاره به استقبال میآیند. شیشههای مینیبوس خرد میشود و همه سراسیمه توی بیابان پراکنده میشوند. بوی عجیبی میآید. یکی داد میزند: «شیمیایی!» دیگری با محاسن جوگندمی میدود و همهی آب کلمن را روی چفیهاش میریزد و محکم دور سر و صورتش میپیچد. همان چفیهای که کمی بعد با آن گلولههای عرق شرمندگی را پاک میکند؛ وقتی میفهمد که رودست خورده و بوی عجیب مال شیشهی داروییست که یکی از بچههای خوشذوق، پیش پایمان شکسته تا هوای کار دستمان بیاید.
هنوز گیج شلمچهای. واژهی که قبلا فقط روی گور دوستانت دیده بودی. قرمز نه؛ سرخ! هنوز ظهر نشده که یک لندکروزر مدل بالا جلوی سنگر بوق میزند. فرمانده به خنده میگوید: بیسیمچی بیا سوار شو! عجب بهشتی بود کابین خنک آن وانت توی گرمای کشندهی شلمچه. حرکت که میکند، میپرسی: «چرا پشت وانت خونی است؟» جوابت را میدهد. اولین گلوله که نزدیک ماشین منفجر میشود، میپرسی: «این چی بود؟» باز هم با طمانینه پاسخ میدهد. دومی سوت میکشد، باز هم کنجکاویهایت را بیپاسخ نمیگذارد. بعدیها را که میپرسی، لبخند میزند: «نگفتم اول برو آموزش ببین!»
چند ساعت بعد، توی سنگر فرماندهی خبرهایی زمزمه میشود. انگار خط یک شکسته و دشمن دارد میآید. حاج قاسم از پشت بیسیم میگوید: «عقرب سیاه بفرستید!» جیپهای حامل توپ106 آمادهی عزیمت میشوند. تو رفتهای پیش بچههای زرهی. تا برمیگردی میبینی فرماندهی بیمعرفت با تریل 250 رفته است و مهدی را بهجای تو بهعنوان بیسبمچی برده. حالا هیچکس جز تو توی سنگر فرماندهی نیست. مجبوری فقط به صداهای مغشوش و داد و فریادهایی گوش بسپری که از بیسیم در سکوت سنگر منتشر میشود. ناگهان صدایی میآید: «... شهید شد» بلافاصله یکی داد میزند: «کرهخر! با رمز صحبت کن!» میفهمی که اوضاع خرتوخر از آنیست که تصور کردهای. چند ساعت بیشتر نیست که آمدهای. حالا یکه و تنها گیر کردهای بین غرش گلولهها آنهم توی سنگری که برای ایستادن باید گردنت را کج کنی.
هنوز غروب نشده که زلزله میشود. بعدا میفهمی سنگری که تویش اتراق کردهای غصبی است. یعنی چند روز پیش، برادران عراقی آنجا اقامت داشتهاند و این یعنی که حداقل گرای دقیق آنجا را دارند. خوشانصافها از سر خاکریز شروع کردهاند و بیاینکه حتا نقطهای را بینصیب بگذارند تمام دژ را بستهاند به گلولههای مینیکاتیوشا. وسایل سنگر عین دانههای اسپند روی آتش بالا و پایین میپرند. همان چند ساعت صبح توی لندکروزر کافی بوده که حالا فرق گلولهی توپ و خمپاره و مینیکاتیوشا را بفهمی. خشم دشمن که فرو مینشیند از سنگر بیرون میآیی، کمی آنسوتر مهدی را میبینی سرتاپا خونی و خاکآلود. کمکش میکنی تا کف سنگر دراز بکشد. قبل از هرچیز دست میکند توی یکی از جیبهای شلوار ششجیبش و یک ساعت مچی بههمراه تعدادی کارت شناسایی و یک قرآن خونآلود بیرون میآورد. میگوید: «قبل از اینکه منتقلش کنند وصیت کرد اینها را به تو بدهم.» قرآن را که میبوسی بوی خون تازه در مشامت میپیچد.
بغضآلود میپرسی: «یعنی شهید شد؟»
- «با خمپاره ما را زدند، از موتور که چیزی نماند، او هم که لت و پار شد، بیسیم هم...» و تا به اسم بیسیم میرسد بغض میکند.
ترسانده بودنمان که اگر بیسیم به دست دشمن بیفتد باید صاف بروید دادگاه صحرایی، یعنی خلاصه اینکه بدون بیسیم برنگردید. کلافه است و سردرگم. ناگهان مسلمانیات گل میکند.
* * *
همین پارسال، مهدی دعوتت کرده بود فرحزاد. بعد از شام و در میان هر غلغل قلیان، کمی از مسلمانی تو میگفت و خندهی قشنگش را شلیک میکرد.
توی آن گیر و دار، تو یادت میآید که احتمالا مهدی نماز ظهر و عصرش را نخوانده.
با تشر میگویی: «نمازت را خواندهای؟»
او هم با همان اوضاع و احوال لیچاری بارت میکند: «گمشو...»
از رو نمیروی: «ببین مهدی جان! مگر ما برای چی آمدهایم بجنگیم؟ اباعبدالله هم برای نماز جنگید.»
حالا کارد به استخوانش بزنی خونش در نمیآید. نزدیک است یک کتککاری حسابی راه بیفتد که بچههای لشکر 27 به رمز خبر میدهند بیسیم پیش آنهاست. مهدی آرام میشود، رویت را میبوسد و میرود برای طهارت و وضو.
اینها را که در خنکای فرحزاد تعریف میکند چشمانش برق میزنند. از زور خنده و دود قلیان سرفهاش میگیرد: «راستش را بگو! هنوز هم نماز میخوانی؟ نماز صبحهایت چی؟ قضا میشوند؟» و بعد آه میکشد: «عجب نمازی خواندم آنروز! چقدر چسبید...»
* * *
فرماندهی نصفروزهی ما شهید نشد. پس از بازگشت به عیادتش میروی. همهی ترکشها را از تنش در آوردهاند جز بزرگترینش را. یک برآمدگی بزرگ از کنار قفسهی سینه خودنمایی میکند. حالا دیگر جنگ تمام شده است و او با یادگاریهایش سرگرم است.
* * *
مکالمه که تمام شد خیس عرق بودی. بعد از سالها شمارهات را پیدا کرده؛ دارد با تو گپ میزند. چند دقیقهای به تو فرصت میدهد تا بشناسیاش. وقتی عذرخواهی میکنی بابت خنگی و خرفتی، شروع میکند به نشانی دادن. ناگهان همهچیز را به یاد میآوری. آنقدر دلت پر هست که غصهی همهی حماقتها، ناکارآمدیها و سوءاستفادههای دیگران را بر بزرگواری او بار میکنی.
سکوت سنگینش که میشکند میگوید: «من هنوز هم یک سربازم.» برای اولین بار نبود که از گفتههایت پشیمان میشوی. آرزو میکنی دوباره جنگی در نگیرد...
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۰ مهر ۱۳۸۷ ساعت توسط مرتضا دلاوری پاریزی