پیش‌تر وعده کرده بودم از «فراموش‌خانه» بگویم. فراموش‌خانه اسم یک ستون است که زیر سقف «بام» برآمده. صاحبش وسواس بسیار دارد برای نوشتن و همین وسواس، خاصش کرده است. خاص بودن در مقام ارزش‌گذاری منظور نیست. به‌تر و بدتر بودن را بگذاریم برای همان‌ها که قدر کلمات را نمی‌دانند. خاص است چون لهجه‌ی خودش را دارد. چون آدم خاصی می‌نویسدش. یک پزشک که فوتبال را خوب می‌فهمد و سینما را. و گاه که به دل رمان و ادبیات می‌زند چشم را خیره می‌کند. صمیمی است. ادا در نمی‌آورد. چند دقیقه که هم‌صحبتش شوی می‌فهمی که بیانش هم خاص است و این خاص بودن و صمیمی بودن در این روزگار پرنیرنگ و مقلد ارزش‌مند است. وقتی از فوتبال می‌گوید برقی در چشمانش می‌جهد که نمی‌گذارد فراموش کنی حافظه‌ای دقیق و ذهنی منظم، به‌جای تحلیل‌های آبکی، برایت پرونده رو می‌کند.
چند وقتی است که به همه چیز سرک می‌کشد. لحظاتی می‌رود توی اتاق، در را می‌بندد و بعد با صفحه یا صفحاتی برمی‌گردد. این‌بار از رشد 12درصدی طلاق در سال85 گفته است. یک‌بار دیگر فراموش‌خانه را این‌جا می‌آورم تا بلکه به رگ غیرت برخی عزیزان بربخورد و  سایت را زودتر راه بیاندازند.

شرقِ محکوم به عشقدکتر افشین اسدی
انتخاب اول در شرقِ محکوم به عشق، همیشه انتخاب آخر نیست، انگار! پس در این شرایط هر انتخابی، چه اول و چه آخر، نه تنها هولناک است و گاهی بسیار مایوس‌کننده، که حتی خیانت‌بار هم هست؛ خیانت به خود و دیگری... ناآگاهی، جبر اولیه، تغییر نیازها، فاصله‌‌ی واقعیت و خیال، مقتضیات زندگی جدید، همه و همه «شرایط» را عوض می‌کنند. تغییر شرایط آدم‌ها، اصل عدم قطعیت را پررنگ‌تر می‌کند؛ گویی هیچ قراری، قرار نیست ابدی باشد. این را افزایش 12درصدی آمار طلاق در سال 85 هم فریاد می‌زند...

روز اول، خیال می‌کند که نیمه گمشده‌اش را از پس سالیان هجران، یافته؛ خنده‌ها از پس خنده‌ها. نوعی همزیستی مسالمت‌آمیز احمقانه؛ بخور، بخند، بخواب، بنویس، حماقت بگستر، حماقت بپذیر، بی‌آن‌که همدیگر را برنجانی؛ یک‌جور بازی من راضی، تو راضی... روزهای عسل‌خوری کم‌کم جای خود را به شب‌بیداری‌های بدون حوصله می‌دهند و آدم‌هایی که هر روز کم‌تر دلشان برای هم تنگ مي‌شود. فاصله‌هایی که از  مریخ ‌تا ونوس هم بیشتر است. نفس کشیدن در این فضا سخت است؛ از ناامیدی مغز آدم می‌شود شبیه آسمانی توفانی با ابرهای سیاه و سنگین که نه می‌دوند و نه می‌بارند! این وقت‌هاست که یک «اتفاق» ساده اما همیشگی، سر می‌رسد تا مسیر قطار زندگی را عوض کند؛  سوزن‌بان با بی‌رحمی ریل‌های «عشق» و «طلاق» را جابه‌جا می‌کند...

یک مثال واضح‌تر:  ایلیا حالا دیگر شب‌ها دیر می‌خوابد! بهانه‌ای نیست جز این‌که ایلیا دلش برای پدر تنگ می‌شود و هر شب می‌نشیند تا تصویر پدر را تماشا کند. مادرش اما، تصاویر را هم طلاق داده است...

چند سال قبل که هنوز درهای آسمان باز بود، قلب‌های پهناور آن‌ها در غار تنهایی هم‌دیگر را یافته بودند؛ بچه‌های خانه‌ی سبزینه، هنوز در خاطره‌هایشان، تجسم عشق‌های جبروتی را در وجود این دو می‌بینند. اما حالا، بانوی جدید در راه خانه است. بانویی که ملودی  از کرخه تا راین، دیوانه‌اش می‌کند، مثل هر چیز دیگری که بوی قهرمان آن فیلم را داشته باشد...

 آدم‌ها گاهی قاتل خویش‌اند و گاهی قربانی خویش، گاهی قاتل دیگری‌اند و گاهی قربانی دیگری...
خلق شدن
نفس کشیدن و گریستن
و یک روز بیدار شدن برای دیدن نور؛ دنیا
و آن‌گاه تبسم کردن برای این‌که بتوان گریست
و رشد کردن و دانستن و بودن و داشتن
و از دست دادن و رنج بردن و هراس
و هرچه را فراموش کردن آن‌گاه که عشق می‌بینی
و آن عشق را زیستن تا مردن
و رفتن برای آن‌که فعل را تا نهایت صرف کنی

وینیسیوس دمورائس ـ شاعر برزیلی