تاریخ، خنده‌‌های مرا کهنه می‌کند
این‌قدر، خاطرات مرا زیر و رو مکن
(احتمالا مسعود سلاجقه!)
آدم اگر توی وبلاگش هم نتواند از حسرت‌هایش بگوید که نمی‌شود. می‌شود؟ حسرت شیرین این روزهایم کتاب‌هایی است که استادی بزرگوار از سر لطف به دفتر آورده و حدودا 300تایی از آن‌ها هم توی کتابخانه‌ی (دکور!) اتاق من جا خوش کرده‌اند. گل سرسبدشان هم یک دوره مجله‌ی سخن است که با جلدهای قرمز جگری‌شان آب از لب و لوچه آویزان می‌کنند. مشکل اما این است که امورات! ما بی‌جلسه و نشست نمی‌گذرد انگار و همین شده است آینه‌ی دق‌مان. همین دیروز 8ساعت از ته‌مانده‌ی عمرم توی این جلسات هباء منثورا شد. فقط نیم‌ساعتش مصروف این گردید که رنگ سازمانی شرکت چه باشد بهتر است؟ وقتی داشت کار به جاهای باریک می‌کشید و توضیحات روان‌شناسانه و بازاریابانه‌ی! دوستان افاقه نکرد از زبان من پرید: جگری! و مساله ختم به خیر شد (توجیهاتش بماند). چه شود روزگار ما با این‌همه جگر! تصورش خوش‌مزه است: رنگ دیوارها جگری (با ارفاق، آجری که ظاهرا با سفال‌های کرم، ست ‌شده است. این یکی از توجیهاتی بود که نماند و لو رفت)، مبلمان جگری، لباس همکاران جگری، سربرگ‌ها جگری، کمپرسور جگری، دایکات جگری... من اما دلم پیش جگرهای توی کتاب‌خانه است.


از روزی که جسارت کرده‌، کامنت‌دونی را بسته‌ام، بخشی از وقتم آزاد شده است تا بتوانم لااقل به‌جایش روزنامه‌هایم را بخوانم. در عوض، کامنت‌های شفاهی رو به فزونی گرفته‌اند و برای من که بخش عمده‌ای از مخاطبان این‌جا را روزانه یا در طول هفته زیارت می‌کنم، وضعیت بامزه‌ای ایجاد شده است. توفیرش این است که به‌جای این‌که بنویسند: «سلام، قشنگ بود! به ما هم سر بزن» صاف توی چشم‌هات نگاه می‌کنند و می‌گویند: «اوه! راستی پست‌مدرن هم شده؟!»


عکس: حیدر رضاییاخلاق حرفه‌ای اجازه می‌دهد چنین عکسی را منتشر کنیم؟ اگر دلش را ندارید، نبینید. ولی اگر زیادی خوش به‌حالتان است و یادتان رفته دور و برتان چه خبر است، حتما قصه‌اش را بخوانید و با بی‌رحمی تمام به این عکس زل بزنید. لعنت به این جگر!