غزل / تحیر موزون
به سنگ و صاعقه آغشتهاند بال و پرم را
شكستهاند بهشوخی، صدای شعلهورم را
تمام دلخوشیام را به سكهای نخريدند
فروختند در اين شهر بیپدر، پسرم را
نه گرگ بود، نه صحرا؛ نه يوسفی، نه زليخا
نه شاعری كه رماند كبوتران حرم را
نه بامداد دروغی! نه بیفروغ، اميدی!
نه هند بود كه اينسان درآورد جگرم را
* * *
تو هم؟ تحير موزون! تو هم؟ عروس نجابت!
به دستهای كه آتش زدی جنون ترم را؟
بنفش، روسری نازك و سخاوت دريا
سفر، بلوغ شب بهت و سرفهی سحرم را
درخت و خاطره و زخم ... هه! دروغ بزرگی است
كه با صدای تو پر كردهاست دور و برم را
چگونه باز بياويزم از غرور نگاهت؟
چگونه باز كنم بغضهای دربهدرم را؟
* * *
و خندهدارترين بوسه را از آينه چيدم
كه طی كنم همهی راههای پشت سرم را!
مرا به حرمت آيينه و غزل ببر از ياد
بسوز در حرم شعر و قصهها اثرم را
شكستهاند بهشوخی، صدای شعلهورم را
تمام دلخوشیام را به سكهای نخريدند
فروختند در اين شهر بیپدر، پسرم را
نه گرگ بود، نه صحرا؛ نه يوسفی، نه زليخا
نه شاعری كه رماند كبوتران حرم را
نه بامداد دروغی! نه بیفروغ، اميدی!
نه هند بود كه اينسان درآورد جگرم را
* * *
تو هم؟ تحير موزون! تو هم؟ عروس نجابت!
به دستهای كه آتش زدی جنون ترم را؟
بنفش، روسری نازك و سخاوت دريا
سفر، بلوغ شب بهت و سرفهی سحرم را
درخت و خاطره و زخم ... هه! دروغ بزرگی است
كه با صدای تو پر كردهاست دور و برم را
چگونه باز بياويزم از غرور نگاهت؟
چگونه باز كنم بغضهای دربهدرم را؟
* * *
و خندهدارترين بوسه را از آينه چيدم
كه طی كنم همهی راههای پشت سرم را!
مرا به حرمت آيينه و غزل ببر از ياد
بسوز در حرم شعر و قصهها اثرم را
+ نوشته شده در شنبه ۲۶ فروردین ۱۳۸۵ ساعت توسط مرتضا دلاوری پاریزی
|