شیون
رايانهام بوی تعفن میدهد
از لابهلای صفحهها تشويش میبارد
ايماژها را كژ
سجادهها را سفره میخواهند
در من كسی جان داد
وقتی زليخا خواب عشقی تازه را میديد
وقتی مسيحا زخمهای كهنه را گم كرد
تقدير
در كوههای تنگهی «الله اكبر»
پيشانیام را رنگ شيونهای خواجو زد
(حافظ، خدايی مست دارد
سعدی، خدايی شوخ
پروردگار او ولی خستهست
ترك ديار و يار بايد كرد)
در لابهلای زخمهای من نمك ماندهست
در عينكم تصوير يك آغامحمدخان
از تار و پودم
خونابهی گلهای قالی میتراود
لبريز از خود
لبريز از تنهايی موعود
در جادههای بیخزان عشق میگردم
هر چند
پيراهنم را يوسفی ديوانه دزديدهست
يعقوب كور چشمهايم، شيخ صنعان را
از لابهلای صفحهها تشويش میبارد
ايماژها را كژ
سجادهها را سفره میخواهند
در من كسی جان داد
وقتی زليخا خواب عشقی تازه را میديد
وقتی مسيحا زخمهای كهنه را گم كرد
تقدير
در كوههای تنگهی «الله اكبر»
پيشانیام را رنگ شيونهای خواجو زد
(حافظ، خدايی مست دارد
سعدی، خدايی شوخ
پروردگار او ولی خستهست
ترك ديار و يار بايد كرد)
در لابهلای زخمهای من نمك ماندهست
در عينكم تصوير يك آغامحمدخان
از تار و پودم
خونابهی گلهای قالی میتراود
لبريز از خود
لبريز از تنهايی موعود
در جادههای بیخزان عشق میگردم
هر چند
پيراهنم را يوسفی ديوانه دزديدهست
يعقوب كور چشمهايم، شيخ صنعان را
+ نوشته شده در پنجشنبه ۲۴ اسفند ۱۳۸۵ ساعت توسط مرتضا دلاوری پاریزی
|