سرروزه
تقریبا مطمئنم که اگر مسلمانزاده هم نبودم، میگشتم و دینی را مییافتم که یکی از مناسکش روزه باشد. زرتشتیها را هم بیشتر بهخاطر روزههایشان دوست دارم اگرچه روزههای آنها زمین تا آسمان با مسلمانها توفیر دارد و مثلا یک نمونهاش پرهیز از خوردن گوشت در طول روزهداری است. بزرگترین برکت روزه را هم فراتر از همهی فلسفههایی که برایش بیان میکنند خرق عادتهایی میدانم که گاه زندگی را بهطرز وحشتناکی ملول میکنند.
اولین «سرروزه»ای که گرفتم، یک لیوان فلزی قدیمی خوشنقش و نگار بود که مادربزرگ هدیهام داد. در ده ما سرروزه، عبارت از هدیهای بود که برای اولین روزه و بهخاطر تشویق به شخص تعلق میگرفت. مادربزرگ داشت زردآلوها و آلوچهها را میشکافت و روی پارچهای در صفهی آفتابگیر پهن میکرد. من هم از دبستان آمده بودم خدمتش. وقتی داشتم کمکش میکردم، یکدرمیان، برگهی زردآلو یا آلوچهای هم میلمباندم، در حالی که روزه هم گرفته بودم! مادربزرگ خوشرو هم قربانصدقهای میرفت و طوری میخندید که دندانهای طلایش پیدا میشد اما به رویم نمیآورد. نزدیکیهای افطار، زمزمه کرد که میدانی خدا روزهی کسانی که چیزی میخورند در حالیکه یادشان نیست روزهاند را هم قبول میکند و به این ترتیب از عصبانیت و شرم کودکانهی من کاست. لیوان را هم هدیه داد و خاطرهای قشنگ از روزه در جان من کاشت.
آرزو که زیاد دارم اما یکی از آنها یافتن قبر غریب مادربزرگ در قبرستان ابیطالب مکه است و سرگذاشتن بر سینهی خاکی که چنین گوهری را در بر گرفته است. مرگ او و پدربزرگ هنوز برای من علاوه بر حسرتی که در روح نوجوانم گذاشت، جلوهای شگفت از مهر و عاطفهی زوجی است که هرکدام به فاصلهی زمانی دو سه روز و مکانی هزاران کیلومتر از یکدیگر جان باختند، بیآنکه داغ دیگری را با خود بهگور ببرند.
با آنکه سالها پیش روی دیوار مقبرهی پدربزرگ در حسینیهی پاریز دو بیت نوشتهام که مصرع آخرش این است: «چه آسان میتوان از یادها رفت» اما جنس آدمی بهگونهای است که هر از گاه، خاطره و ردپایی از اعماق تاریخ قلبش شعله میکشد و یادش میاندازد که چه زود میگذرد و خدا را شکر که میگذرد.
بیعشق و اشک و خاطره هرگز مبادمان...
در این سحرگاه زیبا، طاعاتتان قبول
اولین «سرروزه»ای که گرفتم، یک لیوان فلزی قدیمی خوشنقش و نگار بود که مادربزرگ هدیهام داد. در ده ما سرروزه، عبارت از هدیهای بود که برای اولین روزه و بهخاطر تشویق به شخص تعلق میگرفت. مادربزرگ داشت زردآلوها و آلوچهها را میشکافت و روی پارچهای در صفهی آفتابگیر پهن میکرد. من هم از دبستان آمده بودم خدمتش. وقتی داشتم کمکش میکردم، یکدرمیان، برگهی زردآلو یا آلوچهای هم میلمباندم، در حالی که روزه هم گرفته بودم! مادربزرگ خوشرو هم قربانصدقهای میرفت و طوری میخندید که دندانهای طلایش پیدا میشد اما به رویم نمیآورد. نزدیکیهای افطار، زمزمه کرد که میدانی خدا روزهی کسانی که چیزی میخورند در حالیکه یادشان نیست روزهاند را هم قبول میکند و به این ترتیب از عصبانیت و شرم کودکانهی من کاست. لیوان را هم هدیه داد و خاطرهای قشنگ از روزه در جان من کاشت.
آرزو که زیاد دارم اما یکی از آنها یافتن قبر غریب مادربزرگ در قبرستان ابیطالب مکه است و سرگذاشتن بر سینهی خاکی که چنین گوهری را در بر گرفته است. مرگ او و پدربزرگ هنوز برای من علاوه بر حسرتی که در روح نوجوانم گذاشت، جلوهای شگفت از مهر و عاطفهی زوجی است که هرکدام به فاصلهی زمانی دو سه روز و مکانی هزاران کیلومتر از یکدیگر جان باختند، بیآنکه داغ دیگری را با خود بهگور ببرند.
با آنکه سالها پیش روی دیوار مقبرهی پدربزرگ در حسینیهی پاریز دو بیت نوشتهام که مصرع آخرش این است: «چه آسان میتوان از یادها رفت» اما جنس آدمی بهگونهای است که هر از گاه، خاطره و ردپایی از اعماق تاریخ قلبش شعله میکشد و یادش میاندازد که چه زود میگذرد و خدا را شکر که میگذرد.
بیعشق و اشک و خاطره هرگز مبادمان...
در این سحرگاه زیبا، طاعاتتان قبول
+ نوشته شده در جمعه ۲۳ شهریور ۱۳۸۶ ساعت توسط مرتضا دلاوری پاریزی