حاج‌یونس قرار بود شیخ صنعان روزگار ما باشد، اما شیخ را هم از چشممان انداخت. هپی‌اند کارگردان محترم، چرتمان را چنان پاره کرد که بادمان نرود در زمانه‌ای نفس می‌کشیم که خلاف‌آمد عادت‌هاش هم مبتذل‌ند. خرقه‌ای که رهن خانه‌ی خمّار است، به عشوه‌هایی قدسی فک می‌شود و زنّار بدنامی از کمر باز. نصیریان معتقد است این نه عشق بود و نه هوس؛ تقدیر بود که بر سر هر گذری کمین کرده و می‌آزمایدمان. آری! تقدیر، بهانه‌ی قشنگی‌ست. دوباره می‌خواهم بروم و عین‌القضات بخوانم.

کمی شیون هم بد نیست:
پیراهنم را یوسفی دیوانه دزدیده‌ست
یعقوب کور چشم‌هایم، شیخ صنعان را

مرتبط!:
۱)  اونا که نمی‌ذارن
۲) من خود را در این سیاه‌چال مرمر زندانی نمی‌کنم