تبليغاتX
كتيبه‌ - یک عاشقانه‌ی رنگی
 
دوشنبه 5 مرداد1388
اشتیاقِ کهنه‌ام را ریشه‌هایِ تاک می‌فهمند
مستی‌ام را بهت و سرگردانیِ افلاک می‌فهمند

درکم از دیوانگی، تنها هراسی هیز و مبهم نیست
چشم‌هایت را تمامِ چشم‌هایِ پاک می‌فهمند

عشقِ سبزم! زخم‌هایت را به من بسپار و راهی شو!
تیشه را سرشاخه‌های سبز، وحشتناک می‌فهمند

در کنارِ نبضِ بیدارِ تو تا خورشید خواهم راند
ای خوشا آنان‌که حسِ ریشه را در خاک می‌فهمند

عشق را شاید زلیخاهای یوسف‌دیده... اما آه
درد را تنها «عزیز»ان گریبان‌چاک می‌فهمند

صخره‌ها را روزگار از فهمِ پاکوبی رهانیده‌ست
گردبادِ شوق را تنها خس و خاشاک می‌فهمند...


1- این‌قدر آن و این را بابت نحوست سیزده مسخره کردم تا عاقبت دامان خودم را هم گرفت. آخرین نوشته‌های کتیبه به سیزدهم فروردین گره خورد و بخت و اقبالش بسته ماند.
بهار همیشه برای من و احساسم، فصل رویش و زایش بوده است و هرسال، طبع ناموزونم مثل گنجشکی که در غوغای اردیبهشت پی جفتش می‌گردد، دربه‌در واژه و ترنم بود. امسال اگرچه بهارمان سبزتر از همیشه بود، اما عیشمان منقص شد و کاممان خونین. آینه‌ای با قاب سبز پیش رویمان گذاشته شد که تقریبا تمام آنان‌که دوستشان داشتم در برابرش صف کشیده بودند و رویاهای زیبای خود را در آن می‌دیدند؛ آینه شکسته شد اما تصویرها در آینه‌های شکسته، هزاران بار تکرار شدند و می‌شوند...

2- حتا اگر بپذیریم که «سیاست، انسان را در سطح نگاه می‌دارد، و فرهنگ، به زندگی عمق می‌بخشد» ولی ماجراهای اخیر و چشم‌اندازهایش، چنان تا مغز استخوان جامعه نفوذ کرده و آحاد مردم را درگیر، که سایه‌ی -این‌بار سبز- سیاست تا مدت‌ها بر همه‌ی شوون حیات ما حضور خواهد داشت. اگر هم درایتی برای عبور کم‌هزینه از این شرایط باشد –که انگار نیست-  بازهم پس‌لرزه‌ها در راهند و به‌قول استاد: «هنوز، اول عشق است»...
ممنون که عاشقانه‌های رنگی‌ام را درک می‌کنید.

3- پیش از انتخابات، هشدارهای زیادی درباره‌ی تقلب و دستکاری به گوش می‌رسید اما خیلی‌ها آن‌را جدی نمی‌گرفتند. حق داشتند جدی نگیرند، چرا که از منظر آنان اولا حضور گسترده‌ و مشارکت بالای مردم، احتمال جابجایی آراء را خنثا می‌کرد، ثانیا اگر هم قرار بود تقلبی انجام شود، منطقی‌ترین کار و عاقلانه‌ترین گزینه برای همه‌ (واقعا منظورم همه است) آن بود که دست به دست هم دهند و «سید» را به زور دگنک هم که شده از صندوق در بیاورند. پاسخ به این سوال که «چرا کار این‌گونه پیش نرفت؟» واقعا ساده نیست اما برای این سوال که «چرا همه ضرر کردیم؟» هزاران پاسخ می‌توان داد؛ از همه رنگ. حالا هی گیر اخلاقی ندهید که تقلب کار خوبی نیست و...

4- بعضی‌ها معتقدند که این اوضاع با همه‌ی دریغ‌هایش، فرصت‌های جدیدی پیش پای کشور قرار داد. دردهایی مزمن و ناگفتنی که جان مملکت را رنجور کرده بود در معرض عموم قرار گرفت. خوش‌بینی آنان از این‌روست که وقتی درد شناحته شد، بالاخره باید درمان شود. دیر یا زود دارد، سوخت و سوز ندارد. یکی از این دردها همین تقلب و اعتقاد به زینتی بودن رای مردم است. چیزی که هیچ کدام از نامزدها جرات ابرازش را نداشتند و بالاترین شکوه‌ای که کردند از دروغ و بی‌قانونی بود...

5- پیش‌ترها درباره‌ی عیب بزرگ دنیای سایبر و مشکل «هویت» چیزکی گفته بودم. بی‌هویتی و جعل هویت اگرچه در برابر محاسن بی‌شمار اینترنت، کم‌تر دیده شده و در مملکت ما و مخصوصا شرایط فعلی گاهی حسن تلقی می‌شود اما واقعیتی است که نمی‌شود نادیده‌اش گرفت. این‌که برخی شبکه‌های اجتماعی مثل فیس‌بوک چنین مورد استقبال قرار می‌گیرند –جدای از کارکرد ویژه و امکانات آن- شاید به این خاطر باشد که محیط نسبتا گرم و گیرا و شفاف‌تری را برای کاربران فراهم می‌کند گو این‌که دربرگیری آن قابل قیاس با وبلاگ و سایت نیست. غرض این بود که در این خانه‌ی شیشه‌ای، اتاقکی نسبتا دنج در فیس‌بوک یافته‌ام و گپ و گعده و سیر و سلوک مجازی (دقیق‌تر اگر بگویم عمدتا سیر است تا سلوک!) را آن‌جا انجام می‌دهم. نشانی‌ام این است.

6- پشت سر تنها دریغی سرخ و آهی شعله‌ور مانده‌ست
راه برگشتی ندارم، تا ته این جاده باید رفت...
 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی 

کتیبه

 

حقوق متن‌های نوشته‌شده در این وبلاگ برای نویسنده محفوظ‌ند.