تبليغاتX
كتيبه‌ - بندری
 
سه شنبه 11 دی1386

کرمان/

در صفرِ مطلق، خواب می‌بینم

منهای سه، منهای شش... منهای کِلوینم

یخ می‌زند بُغضی مُشبّک در تبارِ من

ته‌مانده‌ی یک دشنه‌ی بی‌دسته در روحم سفر کرده‌ست

شومینه‌ی خاموش

شوقِ سفر را شعله‌ور کرده‌ست.

 

...

 

بندر/

خلیجم را کمرباریک می‌خواهد

فانوسقه‌ اما بی‌سگک... بندر
از گُمبُرون تا شاه‌عباس

ماهی، هوای گریه را تاریک می‌خواهد

می‌گو، طنینِ مستی‌ام را نشئه‌تر شاید

خرچنگ‌ها اما رها در خور.

 

...

 

بندر/

دلم تنگ است

بُغضی مُشبّک در گلویم ته‌نشین مانده‌ست

یک مادیان دنبالِ یال خویش می‌گردد

جمعی شرابِ ترس می‌نوشند

جمعی به دست‌افشانیِ شن‌های ساحل، خوش

من ملتهب امّا
در شادی بی‌انتهای کودکانِ بادباک‌باز

از اضطرابِ مرغ ماهی‌خوار می‌ترسم.

 

ساحل/

دم‌پایی‌ام دنبالِ بال ‌خویش می‌گردد

هم‌پای آوازِ صدف‌های پری‌سا

بی‌خویش، بی‌مقصد

در جست‌وجوی راهِ باراندازِ دل‌های حزین مانده‌ست.

...

 

دریا/
یک عشق‌بازی

         یک نبرد تن‌به‌تن

                      یک اشتیاقِ محض

پیراهنِ نامریی‌ام را باد با خود برد

دریا تنم را بوسه‌باران می‌کند

         چشمم کلاپیسه‌ست

من خویش را در انحنای یک بغل تقدیر می‌پیچم

سم‌بوسه‌ای می‌دزدم از آرامشِ بندر

قد می‌کشم تا لکّه ‌ابرِ باز باران... باز

 

این‌جا هوا ناز است

دریا

رنگِ صنوبرهای پاربزِ مرا دارد.

 

...

 

کرمان/

شومینه خاموش است

                  من امّا...

در صفرِ مطلق، جاری‌ام ای عشق!

 

 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی  | 

کتیبه

 

حقوق متن‌های نوشته‌شده در این وبلاگ برای نویسنده محفوظ‌ند.