تبليغاتX
كتيبه‌ - پیرانه‌سر
 
پنجشنبه 8 آذر1386
:اگر جان سالم به‌در ببری از بلایای عظیم، از ابتلائات بزرگ، از غم‌های سهم‌گین، چنان طمأنینه‌ای می‌یابی که ایّوب به تو رشک خواهد برد...

بعد برای این‌که زیادی خوش‌به‌حالش نشود، می‌گویم: مشکل این‌جاست که آن‌وقت، با جمعیّت بیگانه می‌شوی، از جماعت جدا می‌افتی!

با چشم‌های گشاد و اشک‌آلود نگاه می‌کند: همین خودت، مگر کم بهت برمی‌خورد وقتی درددل می‌کنی و او می‌خندد! شاید این غصه‌های کوچک برایش خنده‌دارند. کسی که شوکت مرگ برایش در هم شکسته، به زخم زبانی کم نمی‌آورد.

چانه‌ام گرم شده: عزیز من! توی زندگی ممکن است آن‌قدر آدمی‌زاد مادربه‌خطا به تورَت بخورد که برگردی و دست و پای این یکی را ماچ کنی... این‌قدر دل به حواشی نده.

آرام‌تر شده (یا لااقل من این‌طور فکر می‌کنم). ادامه می‎‌دهم: قدیم‌ترها، آدم‌ها را از دوستانشان می‌شناختند، امروزه می‌شود از دشمنانشان شناخت. او دشمن تو نیست، ولی اگر هوس کردی از لاکت بیرون بیایی تا دشمنانت را بیابی یادت باشد گیر دشمن نادان نیفتی! بعد خاطره‌ای می‌گویمش از بچه‌های کوی طلاّب.

ناباورانه می‌گوید: می‌خواهی همه‌ی این‌ها را بنویسی؟ می‌گویم: الان که گرفتارم اما فکر کنم تجربه‌ی خوبی باشد برای سیستمی که باعث بازتولید این‌گونه آدم‌ها می‌شود.
وقت خداحافظی می‌گوید: تو که می‌گفتی نصیحت‌پذیر نیستی، پس چرا این‌قدر نصیحتم می‌کنی؟

می‌خندم: سر کلاس هم همین مصیبت را داشتم، به بچه‌ها هم همین را می‌گفتم و البته عامل بودم اما الان به اقتضای سن رفتار می‌کنم. پیری است و هزار عیب شرعی.

می‌گوید: پیرمردها خطرناک‌ترند! و می‌خندد.

می‌گویم: بی‌خیال! برو! کسی چشم‌انتظار توست.
می‌رود و دعا می‌کنم که دیگر برنگردد.

 

 نوشته شده توسط مرتضا دلاوری پاریزی 

کتیبه


 

حقوق متن‌های نوشته‌شده در این وبلاگ برای نویسنده محفوظ‌ند.